تبلیغات
سه شنبه ها - من تونستــــــم;) سه شنبه ها - من تونستــــــم;)

من تونستــــــم;)


خوب خوب خوب Smiley Cheerleader
بیشتر از اینکه شما منتظر این پست باشید خودم منتظر بودم ، پست قبلی رو تو وزن 71 کیلو نوشتم و حالا افتخار اینو دارم که یاسمن 68 کیلویی رو بهتون معرفی کنم 
شاید باور نکنید ولی خودم هم انقدر به خودم ایمان نداشتم که بتونم ولی در کمال حیرت تونستم ، میشه گفت بیشتر از 9 سال که تجربه این رده وزنی رو نداشتم و تو این فاصله هم بیشتر از 5 بار رژیم گرفتم ولی نتونستم ادامش بدم ، نمیدونم چه رازی در این یکی رژیمم نهفتس که خسته نمیشم اصـــــلا ! چش نزنم حالا خودمو خوبه
anyway  بگذریم ، اگه یادتون باشه قرار بود وقتی به وزن 70 رسیدم جشن بگیریم و کلی برنامه داشتم ،وقتی به 70 رسیدم که اصلا داشتم از خوشی کیف میکردم ولی نامردا مگه این حقوق رو میدادن!! دیوانه کردن منو ، انقدر ندادن ندادن که استراحت مصطفی تموم شد ، تا تموم شد اینا حقوق رو واریز کردن ، منم خوب نمیتونستم دو شیفت صبر کنم تا بریم بیرون ، این شد که پای شوهر نشستم مغزشو شستم که روز تعطیل رو مرخصی بگیره 
روز قبلش تصمیم گرفتم گشنگی بدم به همه تا پا به پای من غذا بخورن ، برای خودم و همه سالاد سزار درست کردم یه عالمه ، مصطفی بعدش رفت فوتبال و من برای اینکه کسی گشنش نشه خاموشی زدم که زود بخوابیم ( چون قرار بود صبح زود بریم برای صبحونه) خلاصه ساعت یک شب مصطفی از فوتبال برگشت و دید چراغا خاموشه ، گفت "این چه وضعشه ؟! من تازه میخوام شام درست کنم بخوریم؟!" ، هیچی دیگه با ریحانه شام درست کردن و خوردن ، یه کرمی هم تو شکم من هی تکون میخورد میگفت الان از ساعت دوازده گذشته رفتیم تو فردا بیا باهاشون شام بخور ، ولی خداروشکر گول کرم شکممو نخوردم 
دروغ نیست اگه بگم خوابم نبرد ، همه تخت تخت خوابیدن من از فکر فردا خوابم نمیبرد ، ساعت پنج صبح بود حدودا که چشمام رفت ، ساعت هشت صبح به زور همه رو بیدار کردم و رفتیم سراغ مامان و بابا و پیش به سوی صبحونه 
بعد از صبحونه کلی اصرار کردم به مامان و بابا که برای ناهار بیان خونمون تا من ماکارونی درست کنم ولی مامان و بابا گفتن با این صبحونه ای که خوردن نمیتونن دیگه ناهار بخورن ، منم تصمیم گرفتم برای خودمون درست کنم و رفتیم یه سری خرید انجام دادیم که کم کم مصطفی و ریحانه هم اعلام براعت کردن از ناهار ، اینطور شد که تصمیم گرفتیم بریم یکی از مغازه هایی که خیلی کم میریم چون معمولا جنسای خاص میاره و باعث میشه همش ولخرجی کنیم . نگم براتون که خودمون رو تو مغازه خفه کردیم.
برگشتیم خونه با یه عالمه خوراکی و شروع کردیم با سریال بیشترشون رو خوردیم ، به نظرم این ایده خیلی خوبی به جای ناهار بود گرچه مامان زنگ زد گفت خودشو بابا حسابی گشنشون شده و ناهار درست کردن و خوردن ولی من خوشحال بودم ناهار نخوردیم وگرنه اصلا نمیتونستم شام بخورم 
عصر بعد از خوردن یه عصرونه قایمکی ، دوباره رفتیم یه سری خرید انجام دادم برای خونه و بعدش رفتیم سراغ مسعود و عزیز (دوستای مصطفی) و ریحانه ، پیش به سوی شام ، من از اول رژیمم یه جا رو نشون کرده بودم برای شام ، حالا شما فکر کنید چقدر میتونستم بدشانس باشم که اونجا کلا تعطیل کرده باشن ! گفتیم اشکال نداره بریم اون یکی رستوران محبوبم که از قضا اونم تغییر منو داده بود ، یعنی میخواستم گریه کنم دیگه ، اونم منی که از ریسک کردن و امتحان جای جدید به شدت میترسم ، آخرش قبول کردم بریم یه جا که مصطفی با نشون دادن عکس و تعریف تا حدودی نظرم رو جلب کرد .
خوب حالا شما منو تصور کنید با یه عالمه عقــــده و یه منو و یک عدد شوهر که میگه هرچی میخوای بگیر ، یه پیتزا سه نفره سفارش دادم با نون سیر و پاستا و سیبزمینی با پنیر ، بچه ها هم پیتزا و ساندویچ های خودشون ، رفتیم نشستیم که چشمم خورد به کتف و بال سوخاری و قارچ سوخاری ، دهنم آب که چه عرض کنم رودخونه ای راه افتاد ، گفتم کی پایه اس با من بخوره ، همه گفتن ما ، خلاصه مصطفی رفت این دوتا رو هم سفارش داد ، دغدغه بعدی که به وجود اومد این بود که حالا چطور بخوریم !؟ برای شرح این ماجرا فقط کافیه بگم از پیتزام فقط دو برش خوردم و هنوز که هنوزه عقدش موند تو دلم ، اشتباهات مرگ بارم خوردن نوشابه روی غذام و اون سیب پنیر کوفتیه که با پنیرش اغفالم کرد و معدمو گرفت ، وضعیت بقیه هم بهتر از من نبود ، برعکس چیزی که فکر میکردم من بیشتر از بقیه تونستم بخورم و این اثباتی بر دیگر توانایی های من بود . 
هیچی آقا با کلی غذا برگشتیم خونه ولی خوب هنوز من راضی نبودم ، یعنی دلم نمیخواست اون شب تموم بشه ، باز رفتیم یه سری خوراکی خریدیم و بچه هارو دعوت کردم واسه شب نشینی ، همه قبول کردن و تصمیم گرفتیم فیلم ببینیم ، عزیز جومانجی 2 رو گذاشت و من چیزایی که دلم میخواست برای بار آخر بخورم آوردم.
خلاصه انقدرررر خوردم که داشتم خفه میشدم ، از دلایل موفقیتم و اینکه باعث شد حالم بد نشه خوردن دوتا فاموتدین تو اون روز بود، چون قطعا معدم گنجایش اون حجم از خوراکی و غذا رو نداشت . چون حتما براتون سوال شده باید بگم خیر بعد از اون روز وزنم بیشتر نشد و تازه به طرز عجیبی کمتر شد.
برید ادامه مطلب برای شرح ماجرا با تصاویر
این سالاد سزار عزیز دلم که جدیدا یاد گرفتم مدل رژیمیش رو درست کنم و تو رژیمم حکم شام عروسی داره



اینم صبحونه ای که خوردیم و یکی از عشقای من که همیشه در یاد و خاطرم میمونه



اینم خوراکی هایی که جای ناهار گرفتیم و خوردیم ، الیته توبی جزئشون حساب نمیشه ، اومده بالا به خاطر خوراکی های خودش




اینم آقا چارلی اومده ببینه یه وقت چیز خوشمزه ای ازش قایم نکرده باشیم




با نگاه کردن به همین عکس اول آدم سیر میشه ، نمیدونم واقعا با خودمون چی فکر کردیم که اون همه غذا سفارش دادیم


اینم غذای اصلی که اصلا هیچی نفهمیدم ازش ، از بس از چیزای دیگه خوردم



اینجا دیگه رسما نمیتونستیم تکون بخوریم بعد تازه قارچ و مرغ سوخاری رو آوردن 




از خوراکی بگذریم برسیم به جیگرای من ، آقا چارلی ملقب به چاچا همه چیز خور



اینم آقا توبی که همیشه مراقب منه 




خوب دیگه من باید برم کامنتاتون رو جواب بدم و به بچه ها سر بزنم ، تا سری بعد بای بای



نوشته شده توسط یاسمن دریکشنبه 7 مرداد 1397 ساعت12:41 ق.ظ | نظرات