تبلیغات
سه شنبه ها - خوش قول کی بودم من؟:دی سه شنبه ها - خوش قول کی بودم من؟:دی

خوش قول کی بودم من؟:دی


سلااااام 
دیدین من برگشتم ، زیر قولم نزدم ، اگرم دیر اومدم به خاطر این بود که میخواستم کم کم بچه ها برگردن اینجا
خوب آقا من رسما تصمیم گرفتم از دو نفره هامون لذت ببرم و به این فکر کنم که لحظه خیلی مهم تر
گفتم که قبلا یه سر به نوشته های قدیم زده بودم ، بازم رفتم نوشته های قبل عروسی رو بخونم ، اون قسمتا که داشتیم کم کم کارا رو انجام میدادیم ، آخ خندیدم آخ خندیدم ، مصطفی نشسته بود قرآن میخوند ، مگه گذاشتم  بخونه ، عین ماهی وسط خونه از خنده بالا پایین تکون میخوردم ، نفسم بالا نمیومد ، البته تهش یه لحظه دلم گرفت ، دلم واسه اون یاسمن سرخوش و بی خیال تنگ شد ، به مصطفی گفتم چی شد انقدر تغییر کردیم ، ما که خیلی شر و سر حال بودیم ، هر شب بیرون با بچه ها و گردش ، حتی اگه پولم نداشتیم ولی بیرون رو میرفتیم ، اما الان پیش میاد که مثلا یه هفته از خونه بیرون نمیریم ، در حدی که اخیرا اومدم برم خونه مامانم دیدم یا خدا چقدر یهو هوا گرم شده ، برگشتم به مصطفی گفتم هوا چه یهو گرم شدااااا !!!!!، چپ چپ نگام میکنه گفت خوب تو اول بیا بیرون قبلش بعد مقایسه کن ، آخرین بار فصل قبل بیرون بودی .
 خلاصه داشتم به مصطفی میگفتم چی شد یهو اینطور شدیم ، گفت خوب اون زمان دغدغه فکری نداشتیم ، همه غصمون درسمون بود ، من سرکار نرفته بودم ، تو هم درگیر کار خونه و اینجور چیزا نبودی ، ظهر بیدار میشدیم ، شب میرفتیم بیرون ، تا صبح فیلم میدیدم و بعد میخوابیدیم ، دیدم خدایی راست میگه ، من اون موقع نهایت درگیری ذهنم این بود زودتر درسم تموم بشه ، الان از صبح تا شب صدتا فکر و کار دارم ، ته هیجان انگیزی روزمون اینه بشینیم با هم فیلم ببینیم یا شام بریم بیرون .
 نهایت پذیرفتم این یاسمن و مصطفی رو ، دیدم حقیقتا آدم پخته میشه ، درگیر میشه ، درسته هنوز شور و حالشو داریم اما تایم و کارا نمیزاره  و بهتره قدر همون یه ذره ها رو هم بدونیم ، چیز دیگه این بود که من اون موقع نکته برداری میکردم از اتفاقاتمون و میومدم اینجا میگفتم این خودش خیلی تاثیر داشت ، ولی دیگه شد یه امر عادی ، منم اتفاقا یادم میره تا اینکه کسی میاد مثلا یه مدت خونمون بمونه و همش دستش به شکمشه و داره میخنده ، بعد میبینم من هنوز همون شیطنت و انرژی رو دارم اما تمرکزم روش کمتر شده 
مثلا اتفاق های عادی زیاد میوفتن که برای خودم و مصطفی یه امر عادی شده ولی یه شخص سوم که میاد بینمون انگار که خودمون هم متوجه بشیم رفتارمون بیشتر به چشم میاد.
به طور مثال اون روز ریحانه اینجا بود ، بعد افطار همه لهههه و خسته نشسته بودیم ، مصطفی تازه فوتبال هم رفته بود ، منم بعد کارای افطار افتاده بودم ، مصطفی برگشت بهم گفت میشه بری گوشیمو بیاری ؟ با آه و ناله گفتم کجاست ، گفت پشت سرت رو میز ، منم بلند شدم با زور رفتم سر میز میبینم نیست ، گفتم نیست اینجا که ؟! گفت رو اپن رو برو ببین ، رفتم میبینم نیست ، گفتم ای بابا نیست اینجا همممم ، گفت پس تو اتاقه برو ببین ، خش و خش رفتم سمت اتاق میبینم اونجا هم نیست ، یه لحظه تازه دوزاریم افتاد ، برگشتم بهش گفتم تو اصن میدونی گوشیت کجاست ؟!!نیشش باااااز میگه خوب تو ماشینه حتما ، یعنی میخواستم برم سمتش مثل یه پلنگ گشنه و افسارگسیخته ، دیدم ریحانه قرمز شده از خنده افتاده رو مبل ، منم پاشیدم از خنده ، خدایی شوهر دیوونه گرفتم من ، بعد جالبیش اینجاست با چشاش اشاره به سوییج ماشینم میکنه میخنده پچه پررو ، نه تو رو خدا من برم بیارم برات حتما !!؟
اون روز نشسته بودم از خواستگارام واسه ریحانه تعریف میکردم و دوران جاهیلیت آقا مصطفی عین خاله زنکا نشسته وسطمون نظر میده ، تازه بعضی وقتا دلشم میسوزه براشون ، دیوانه نیست این خدایی ؟!

آقا من برم سحری دست کنم بیام...( باورتون میشه مصطفی بیدار نشد ! عشق سحری بیدار نشد ، تصور کنید چقدر خسته بوده !)

من یه قول دیگه هم دادم و یادم نرفته ، قول دادم اینبار با عکس بیام پیشتون ، پس تشریف بیارید ادامه مطلب...

این عکس مال اولین روازی که توبی اومده بود پیشمون و جای عملش عفونت کرده بود ، هر روز باید دوتا آمپول میزد و زخم کمرش شستشو داده میشد که با کمک مامان تو حموم کمرش رو شستشو میدادیم ،خیلی روزای سختی بود ، واقعا مراقبت از بیمار مخصوصا انسان خیلی سخته 
من یادمه ماه رمضون بود و همیش کنار توبی میخوابیدم که اگه مشکلی داشت متوجه بشم و کمکش کنم بره دستشویی ، تو دو متر جا یک ماه با هم سر کردیم تا آخرش این عفونت لعنتی خوب شد ، البته بعد از اون درگیر پاش شدیم و آخر دکتر مجبور شد یه پاش رو قطع کنه ... بگذریم مهم اینه که الان حالش خوبه و داره آتیش میسوزونه



اینم چنتا از عکسای توبی


این قیافه طلبکار مال وقتیه که خوابه و از صدای چیزی بیدار میشه


اینجا به مناسبت اتمام آمپولاش رفتیم بیرون شام گرفتیم و بردیم خونه و حسابی جشن گرفتیم


ایشون هم روبی ملقب به فلفل ریزه گربه دوستمه که نزدیک یه ماه خونه ما بود و حسابی با توبی دوست شده بود و با هم آتیش سوزوندن ، روبی هم تنها و بدون مادر سرگردون بود تو هوای گرم آبادان ، وقتی باغ ها آتیش میگیرن دوستم نجاتش میده 



این عکس سلطنتی هم الان بکگراند گوشی منه (فقط قیافه جدی توبی) اون موقع تازه پاش جراحی شده بود



وووو ایشون که کنار توبیه جناب چارلی خان هستن ، عضو جدید ، چارلی هم مشکل ضعف عضلانی داره و عاشق مصطفی ، عین جوجه اردک که دنبال مامانشه دنبال مصطفی راه میره و جیغ میزنه ، از وقتی هم اومده توبی حسابی سر و حال  شده



سال قبل تولد هردوتامون رو تو اهواز برگر با بچه ها گرفتیم ، جاتون خالی 
نمیدونم چرا سیر نمیشم از اینجا ( رژیمم البته ها )



اینم ریحانه خانوم که بزرگ شده با آقا مصطفی که تپول شده 




و در آخر خودم و دیوونه دوست داشتنیم (البته الان لاغر شدم اونقد گرد نیستم)




خوب از پروسه کتاب خونی نگم که کند پیش میره چون دارم یه کتاب زبان اصلی میخونم و به سختی جونم داره میاد بالا ، نوشتنم خداروشکر ادامه میدم ، روند مراقبت از موهام هم خیلی خوب داره پیش میره و الان رسما یه فرفری میباشم ، امااااااا از همه بهتر رژِیمم بوده که تا الان 13 کیلو کم کردم و البته 8 کیلو دیگه مونده ، اما خیلی راضیم اگه خودمو چشم نزنم.
خوب بدویین بیاین از خودتون بگید ، دوستانی هم که وبلاگ دارن من عاجزانه خواهش میکنم بیاین بنویسید وگرنه دفعه بعد جور دیگه ای برخورد میکنم 





نوشته شده توسط یاسمن دردوشنبه 21 خرداد 1397 ساعت03:17 ق.ظ | نظرات