تبلیغات
سه شنبه ها - من ، یاسمن سه شنبه ها - من ، یاسمن

من ، یاسمن


دیگه کم کم داشت فراموشم میشد یه روزی وبلاگی داشتم

گرچه حس نوشتن رو به کلی فراموش کردم

به نظرم همه آدما یه روزی به قسمتی از زندگی میرسن که حتی پیش خودشون هم نمیتونن حسشون رو بیان کنن

بیشتر سال 96 رو درگیر این حس ها بودم ، اینکه با خودم چند چندم و چی از زندگیم میخوام  ، سال قبل و نصف امسال رو سخت برای خواسته ام جنگیدم و حالا  رهاش کردم .

قسمتی از وجودم نمیخواد که اینا رو اینجا بنویسم ، اما اینجا و آدماش به گردن من حق دارن ، نمیشه همینطور همه چیز رو رها کرد ، گرچه نمیتونم دلیل محکمی برای تمام این روزهایی که نبودم بیارم ولی فکر کنم زمان این رسیده که  بنویسم

با خودم قرار گذاشته بودم تا زمانی که خبری از بچه نشده برنگردم ، و من خوش باور فکر میکردم که فقط کافیه بخوای ...

این ماجراها خیلی رشدم داد ، ولی قرار هم نیست زندگی همیشه طبق برنامه ما بچرخه ، و واقعیت اینه که الان در این لحظه بی خیال تمام اون آرزوها شدم ، میخوام دوباره خودم بشم
تقریبا بعد از عید بود که دیگه کم کم روح تشنم طاقت نیاورد احتیاج داشتم به پرورش دادن ، به مراقبت ، به نگهداری ، حالا هرچی که باشه ، بچه ، گیاه ، حیوان ...

حتی کار کردن هم این روح تشنم رو سیراب نکرد ، تا این که بلاخره مسکن زندگیمو پیدا کردم ، بعد از دودلی های زیاد یه جسم مریض رو به خانوادم اضافه کردم ، جسم و روحی که هم اون نیازمند من بود و هم من نیازمند اون

توبی ، گربه تصادفی که خرداد ماه عضو خانواده ما شد ، بعد از عمل از تهران با پرواز پیش ما اومد و ذهن و روح من رو حسابی درگیر خودش کرد ، برای درمانش روزها و شب های زیادی به سختی گذشت اما نهایت موفق به حفظ پای راستش نشدم و توبی یک پاشو از دست داد ، اما حالا با انرژی روحمو تازه میکنه ، قلبم رو گرم میکنه و کمک میکنه این روزها راحت تر بگذره

این روزها درگیر مزونی هستیم که با مامان راه انداختیم و شیطنت های توبی که یه حس جدید و قشنگ به کل خانواده داده

و من همچنان منتظر اون اتفاق قشنگم ، اون نعمتی که میگن شیرین تر از قند و عسله ، ولی دیگه اونقدر سخت نمیگذره

حالا سرکار میرم ، آشپزی میکنم ، کتابهای زیادی میخونم ، خودمو لبریز از موسیقی و فیلم میکنم و ته مونده های عشق به نوشتنم رو تو پیج اینستا توبی میزارم ، چون هنوزم نیاز دارم بنویسم ، شاید حتی دو خط

و در ادامه خودمو تو این روزا گم میکنم و شبا موقع خواب به این فکر میکنم که من چقدر خوشبختم

دوستتون دارم ، که فراموشم نکردید ، که خواستید باز بنویسم ، برام خیلی با ارزش بود




نوشته شده توسط یاسمن درشنبه 23 دی 1396 ساعت09:02 ب.ظ | نظرات






نمایش نظرات 1 تا 30