تبلیغات
سه شنبه ها - عاشقانه طور سه شنبه ها - عاشقانه طور

عاشقانه طور


سلام به همه دوستای گلم 
حسابی از بودنم لذت ببرید چون این اینترنت بازیش گرفته و ممکنه همین یک راه باریکه اینترنتم از دست بدیم ، خدا نیاره اون روز رو
طبق قولی که دادم دو سری عکس رو براتون گذاشتم از قبل و بعد از عید اما از این به بعد به روال عادی با عکسها پیش میریم .

و اما این روزها ...این روزها واقعا زود میگذره ، روزهای من دوره داره که شامل روزکاری ، شب کاری و استراحت مصطفی میشه و من روزها رو اینطوری حساب میکنم
مثلا دیگه نمیپرسم امروز چندشنبست ، میپرسم : مصطفی امروز چندمین روز کاریه ؟
 8 روز کاری رو به امید استراحتش میگذرونم و اون چند روز استراحتو همش کنار خودم نگهش میدارم و با خباثت تمام نمیزارم بدون من جایی بره و دایره تفریحاتش رو فقط محدود به خودم کردم و واقعا بعضی وقتا از دست خودمم حرصم میگیره ولی خوب دست خودم نیست ، دلم میخواد ساعتها بشینه کنارم و فقط کنار من باشه ، حتی به گوشیش حسودیم میشه ، به کتاباش به پتوش ، اینطوری که پیش میرم کم کم فکر کنم با وسایل شخصیش درگیر بشم 

یکی از عادتهام اینه که عاشق خندیدنم ، خندیدن خودم به کنار ، عاشق خندیدن بقیم ، عاشق افراد خوش خندم ، کسایی که از ته دل میخندن و هیچ مشکلی با این موضوع ندارن
بعضی آدما بودن در کنارشون بهم بی اندازه انرژی مثبت میده و البته این آدما خیلی کمن متاسفانه و یا پیش من نیستن همش
این آدما کسایی هستن که بیشتر وقتا شادن و تمام موضوعات براشون جالب به نظر میاد و به هر موضوعی از جنبه طنزش نگاه میکنن ، با این آدما سفر عالیه ، غذا خوردن ، سینما رفتن و همه چیز به قول شخصیت یه کتاب اینا جز افرادی قرار میگیرن که از بودن باهاشون تو یه چهاردیواری بدون هیچ وسیله ای کسل نمیشی

یکی از این آدمای زندگی من مصطفی است ، البته چند حالت هم هست که باعث میشه سر و حال نباشه و اون وقتیه که خوابش میاد یا گشنشه ، در این موارد بهش نزدیک نشید به صلاح خودتونه
بی اندازه عاشق خدیدن این بشرم ، یعنی فقط کافیه یه فیلم کمدی بزارم دیگه هوش و حواسم میره سمت مصطفی و دوست دارم ببینم که از ته دل میخنده
از شانس من مصطفی با اون همه شیطنتی که داره ولی سخت خنده از ته دل میکنه ، یه سری خنده ها داره که افتخار میکنم جز خودم هنوز کسی کشف نکرده ، از اون خنده ها که آدم دلش درد میگیره و لپاش میاد جلوی چشمش 

یه سری که داشتیم فیلم میدیدم اصلا دیگه متوجه فیلم نبودم ، فقط گوشی دستم بود و از مصطفی فیلم میگرفتم ، مثل یه مستند ساز که میخواد از یه اتفاق نادر در طبیعت فیلم بگیره که از شانسشم هر 500 سال یک بار رخ میده  



مصطفی جز اون دسته از افرادی قرار میگیره که هیچوقت نمیتونه درک کنه که چرا افراد پول میدن که بترسن و اگه حوصلش رو داشت حتما یه کمپین برای بستن شهره بازی ها درست میکرد
البته به قول خودش  هرچقدر احتمال وقوع حادثه در یه وسیله بالاتر باشه حتی نباید بهش فکر کرد.
همین آدم با رنجر هیچ مشکلی نداره چون به عقیده اون یه قفس بالای سرت هست که جلوی افتادنت رو میگیره 
برای همین بحث همیشگی ما وسط شهربازی مربوط به اصرار من برای سوار شدن وسیله ها همراه مصطفی است که معمولا به نتیجه نمیرسه .
عید که با فامیل رفتیم پارک ارم یکی از این وسیله ها که شبیه بشقاب پرنده هستن و همینطور که خودشون میچرخن صفحه زیریشون هم میچرخه رو نشون کردم و رو مخ مصطفی و ریحانه رفتم که بیان سوار بشیم ، اون بنده های خدا هم سر تعظیم فرود اوردن و البته باید اعتراف کنم خودم فکر نمیکردم این وسیله جیگزیلی انقدر شتاب داشته باشه ، تمام مدت ریحانه گریه کرد و مصطفی با آقامنشی تمام به دوردست خیره شد ، فقط اینو میدونستم که بعد از توقف دستگاه اگه طلاقم نده حتما از بالای ترن پرتم میکنه پایین
در زیر تصویر مردی رو میبینید که تو فکر اینه که زنش رو چطور بکشه که بیشتر درد بکشه.




اصلا رابطه عاشقانه ای که بین آقایون با فوتبال هست رو نمیشه انکار کرد ، حتی دیده شده که مردی اخبار نبینه اما فوتبال دیگه شوخی نیست .
مصطفی هم از این قضیه مستثنا نیست و همیشه بهم گفته همسر عزیزم من تو رو خیلی دوست دارم ولی فوتبال در قلب من جایگاه خودشو داره ، و اینطوری بود که من با هوو جدیدم آشنا شدم .
یه روز که برنامه پیاده روی من با بازی فوتبال مصطفی یکی شد بعد از یه مدت راه رفتن نتوستم جلوی دیدن بازیشون رو تو خودم بگیرم و این شد که نزدیک ترین صندلی رو پیدا کردم و یک ساعت بازی این جناب ها رو دیدم ، میتونم بگم یکی از هیجان انگیز ترین موقع ها بود ، اینکه مصطفی همیشه خسته ی من از اینور زمین با تمام قدرت میدوِ اونور زمین و حتی تیم رو مدیریت میکنه ، غر میزنه و در نهایت بیشتر گلها رو خودش به ثمر میرسونه ، اون روز روزی بود که به عنوان یه زن قوی پذیرفتم هووی من واقعا توانایی خوشبخت کردن شوهرم رو داره و من دیگه باید پامو از زندگیشون بکشم بیرون 




بعضی روزا با اینکه مخالف تنقلات و خرید خورده ریزه های خارج از برنامم دلم میخواد مصطفی برام خوراکی بگیره ، میریم داخل مغازه و اون هربار یه چیزی رو نشونم میده و میگه اینو میخوای بخرم برات ؟ سرمو به علامت منفی آروم میدم بالا ، بالاخره بعد از گذر از چنتا چیز خوشمزه میرم کنارش و آروم در گوشش میگم "چوب شور میخوام "
دست میکنه تو جعبه و تا جایی که تو دستش چوب شور جا میشه از تو جعبه در میاره و میزاره رو پیشخون ، بعد میگم "بستنی " سریع میره سمت یخچال و میگه زعفرونی دوست داری؟ دبل چاکلت ؟ هندونه ای  ؟ ...خلاصه از هرچی که میگم  دوتا برمیداره و با یه عالمه بستنی میریم سمت پیشخون . یه همچین روزایی تا صب بستنی میخوریم و در مورد این صحبت میکنیم که کدوم طعمش خوشمزه تره ، بعد چوب شورها رو مثل سیگار میزاریم دهنمون و برای هم آتیش میزنیم و با یه چهره خیلی جدی تو افق محو میشیم.



من داستان مردای زیادی رو خوندم که پای منقل میشنن و به مرور زنشونم انقدر دود منقل میخوره که آخرش میشینه بغل دل شوهرش و با هم میرن فضا
اما با این وجود هیچوقت فکر نمیکردم منم به این روزگار دچار بشم ، با این تفاوت که منقل ما ایکس باکس شده و موادمون بازی تیمی ، جوری که شبا تا صبح عینکامون رو به چشممون میزنیم و دسته به دست میشینیم کنار هم و اصلحه های خودمون رو انتخاب میکنیم و بعد دو نفری میریزیم با تیم 10 نفرمون و دخل همه رو در میاریم ،  در حالی که من روی پشت بوم دارم از مصطفی پشتیبانی میکنم یه دشمن شناساییم میکنه و از پشت با چاقو گلوم رو میبره و مصطفی میره اون نامردو پیدا میکنه و انتقام منو میگیره ، یا وقتی که مصطفی با سگش از منابع تیم محافظت میکنه و جونش رو فدای گروه میکنه من میرم و از سگش مراقبت میکنم تا نکشنش ، وقتی که دشمنا یه جا جمع شدن و یارای ما مثل ابله ها جای اشباهی رفتن ، منو مصطفی با هم میریم جلو و دمار از روزگار همشون در میاریم .



یه روزایی هم میاد که مصطفی خوشی میزنه زیر دلش و از در بیکاری میوفته به جون منو ریحانه و نقش خرس وحشی بازی میکنه که توی غار خودش خوابیده و تا ما نزدیک اتاق میشیم بهمون حمله میکنه ، ریحانه جیغ میزنه و سر جای خودش خشکش میزنه ، مصطفی از شالش میگیرتش و با متکا میزنه تو صورتش و من با دستای خالی میرم به جنگ خرس ، خرس ما که متوجه یه لقمه چرب تر میشه ریحانه رو ول میکنه ، من بلند داد میزنم "ریحانه فراررررر کن جون خودتو نجات بده " ، من و خرس حمله میکنیم سمت هم و اون با چنگ و دندون و من با دستای خالی انقدر همدیگه رو میزنیم که زانوی یکیمون بخوره تو شیکم طرف مقابل و نفسش بند بیاد یا یه تیکه از پوست مصطفی بره زیر ناخون من و یا موهام تو دستاش گیر کنه ، بعضی وقتا هم من زور کم میارم و وقتی که دیگه امیدی به زنده موندن ندارم همینطور که خرس به سمتم میاد ریحانه با متکا از پشت میزنه تو سرش و دوتایی فرار میکنیم تو اتاق مهمان و درو پشتمون میبندیم .
این یه تصویر از خرس وحشیه که تو کمین نشسته در حالی که متکا تو چنگالشه ، جا داره بگم بعد از گرفتن این عکس متکا مستقیم تو صورت ریحانه فرود اومد.





امیدوارم زندگی شما دوستای گلم همیشه سرشار از این لحظه های کوچیک با ولتاژ بالا باشه
ممنون از اینکه ما رو همراهی میکنید ، مراقب خودتون باشید .




نوشته شده توسط یاسمن دردوشنبه 4 مرداد 1395 ساعت01:27 ق.ظ | لبخند