تبلیغات
سه شنبه ها - صرفاَ جهت آشتی سه شنبه ها - صرفاَ جهت آشتی

صرفاَ جهت آشتی


خوب میبینید که هنوز هستم و باز غیبم نزده خوشبختانه :دی
این موهبت دلیل خیلی بزرگی داشت و اون این بود که یه ویروس چندین ساله به حول قوه الهی امشب خود به خود از لپ تاب این جانب رخت سفر بستن و من تونستم هاردم رو بلاخره بهش وصل کنم تا برای شما عکسای جدید رو آماده کنم
با سه سری عکس خدمتتون اومدم ، خیلی دوست داشتم میتونستم همشون رو یکجا بزارم که خودمو راحت کنم خخخخ ، ولی دلم برای شما گلا سوخت :دی چطور آخه میخواین 80 تا عکس رو ببینید ، تازه 80 عکسی که خلاصه شدن :))
خوب این سری 27 تای اونا رو براتون میزارم تا برادری خودمو بهتون ثابت کنم :دیییییی
این سری عکسا دقیقا عکسای قبل از عید هستن و عکسایی که اینترنت قطع شد و دیگه نتونستم بزارم و در موردشون بنویسم ، میخواستم هیچ چیز رو از دست نداده باشید خدایی نکرده خخخ

خوب پس بفرمایید ادامه مطلب در خدمتتون باشیم (قبل از هرچیزی ، دوستانی که در حین خوندن این مطلب روزه هستن دیدن عکسا براشون اکیدا ممنوع میباشد  ، از ما گفتن بود دیگه :دی)



این رنگی رنگی ها رو سری قبل عکسشون رو  براتون گذاشته بودم که تازه جوونه زده بودن ، فکر نمیکردم نخود انقدر با مزه بشه ، هرکی میدید خیلی خوشش میومد ولی بعد از چند هفته نزدیک یک متر رسیدن :| و مجبور شدم از  ریشه درشون بیارم -_-




طی یک عملیات انتحاری تصمیم چندین سالم رو عملی کردم و نتیجه چیزی شد که در عکس مشاهده میکنید





این حرکت خانومانه من برای بافتن یک عدد شال برای جناب همسری بود که مثل همیشه موج تنبلی گرفت بهش و افتاد گوشه خونه :دی




شب یلدا که مهمون یکی از اقوام بودیم ، واقعا جای همگی خالـــــــــــــــــی




خاله بزرگه عزیز هم همراه شوهر خاله طی یه تصمیم متعجبانه یه سفر همراه بچه ها اومدن اهواز که خیلی خیلی خوش گذشت . حالا میگم بهتون چرا ، از اونجایی که هروقت ما خونه این خاله جانمون میریم از نظر غذایی حسابی به ما میرسن وقتی فهمیدیم قرار تشریف بیارن ، ما (یعنی من و مامان و خاله کوچیکه ) به قصد جبران معده و روده و دهنشون رو از کار انداختیم ^_^ این تازه یه چشمشه(صبحانه)  بقیش رو سانسور کردم .




همینطوری با دوست جان داشتیم در بازار میگشتیم که یه کفش دیدم تو ویترین ، کلا مدلم اینطوریه که ویترین پسند نیستم ، یعنی خیلی کم پیش میاد چیزی از تو ویترین ببینم و به دلم بشینه ، اما این بار عشق در یک نگاه برای ما اثر کرد... خلاصه ما رفتیم خونه و برای شوهر از خوشکلیای جناب کفش گفتیم ، شوهرم دیگه نزاشت آقای کفش تو ویترین بمونه و به غلامی قبولش کردیم :))))
دیگه من و کفشم یه طرف بودیم دنیا یه طرف ، تو خونه با کفشم میرفتم میومدم ، نزدیک یک ماه طول کشید تا با خودم کنار بیام رو آسفالت باهاش راه برم : دی
دوستان در جریانن تا چه مدت عکس کفشمو تو پی وی برای همه میفرستادم :دی ...یه وقت فکر نکنید عشق کقشمــــــا ، اصن فکر نکنید ، مخصوصا اسپورت^_^




یه شام جفت جفتی :)



یه شب جفت جفتی :)




دوستِ دوست جان براشون گل گرفتن بعد نگو شوهر دیده من نگاه حسرت باری به دست گلش کردم ، اینطور بود که سریع رفت برام گل گرفت که یه وقت بچم نیوفته



دو عدد عشق که حواسشون به من نیست ؛ همه اینا به کنار استفاده مصطفی از ریحانه رو به عنوان زیر دستی ببینید !!!!! :|، جالبه ریحانه هیچ اعتراضی نسبت به این موارد نداره





این عکس خیلی حرف توش داره ، اینکه یه شب ما تصمیم گرفتیم ریحانه رو ببریم بیرون بهش شام بدیم ، نه گذاشتیم نه برداشتیم ، بردیمش از این ساندویچ خفن گنده ها ، چشمتون روز بعد نبینه دقیقا بعد از این عکس و خوردن سیب پنیر خفنش چنان دلدردی گرفت بچم که فکر کردیم آپاندیسش ترکیده ، خلاصه هربار که اسم این ساندویچی میاد ریحانه هفتا سوراخ قایم میشه




تولد مادرجانی که خبلی بامزه شد و ما فکر نمیکردیم بابا حرکتی بزنه و برای همین خودمون کیک گرفتیم و شب دقیقا بابایی از کار با یه کیک و یه دسته گل و کادوش برگشت و مامانی فقط ذوق بود




دست گلی که بابا برای تولد مامان گرفت ولی به قول خودش در پَسِش کلی منظوره ، به ترتیب گل قرمز مامان ، صورتی من و زرد ریحانست :)))






سالگرد عروسیمون که مطلبشم نوشتم و گفتم که خودم یادم نبود ، جناب شوهر غافلگیرم کرد .





و اینم یه شب کاملا عاشقانه (شبای عاشقانه ما این مدلیه که با یه خوردنی جشن گرفته میشه شما جدی نگیرید:دی )




تولد ریحون خانومی عشق آبجیش





کلی کادوی خوشگل که ریحانه با دستای خودش برام درست کرد





ایشون یک عدد ریحانه ملقب به همراه ورزشی هستن که جهت دادن حوصله به من برای پیاده روی دنبال خودم به زور میبرمش (البته میبردمش چون الان وحشتناک هوا گرمه )




رژیم کوفتی دوکان -__-




تولد شوهرخاله جان که تم تولدش کار بنده بود و همه خیلی راضی بودن







ایشون یک عدد خوکچه هندی هستن که از لحظه ای که ما رو دید همینجور خشکش زد روی توپش و ما تلاش کردیم تکونش بدیم ولی دریغ از یک پلک زدن ، فکر کنم بیست دقیقه ای که اونجا بودیم همینطور بود ، واقعا برام سوال شد ، خوکچه ها هم با چشم باز میخوابن آیا !؟ :|




کشف سه نفری من و مصطفی و ریحانه ، البته فقط بهشون نگاه کردیم -__- به اون کیت کتا قسم





رنگ موی جدید من که آرایشگر شخصی من یعنی جناب شوهر لطف کردن و رنگ کردن برام




خوب امیدوارم لذت برده باشید و حداقل گوشه ای از ناراحتیتون از این مدت تاخیر برطرف شده باشه :))
قوربون همگی ^_^ تا سری بعد








نوشته شده توسط یاسمن درپنجشنبه 10 تیر 1395 ساعت05:10 ق.ظ | آشتی