تبلیغات
سه شنبه ها - ماهِ مـَــن سه شنبه ها - ماهِ مـَــن

ماهِ مـَــن


 خوب بالاخره اینجانب سرم خلوت شد و تونستم بیام خونه خودم
همگی خوبید ؟ همگی با انرژی ؟! امیدوارم همتون خوب باشید چون یاسی یه عالمه انرژی داره
اول از همه شروع ماه محرم رو تسلیت میگم به همه و از خدا میخوام که این ماه فرصتی بشه تا بتونم حتی تغییر کوچیکی تو خودم ایجاد کنم

شرمنده همه دوستای گلی هستم که این مدت هی میومدن اینجا و دست خالی برمیگشتن ، راستش من از وقتی رژیم رو شروع کردم حسابی سرم شلوغ شده ، یعنی همش تو فکر اینم که چی بخورم !؟ چطوری بخورم ؟! کجا بخورم ؟! کی ورزش کنم ؟! چقدر ورزش کنم ؟! چه ورزشی بکنم ؟!
خلاصه که برعکس همیشه که تا دم صبح بیدار بودم الان ساعت 12 شب چشام سنگین میشن و حتی فکر تو تخت رفتن هم خستم میکنه

اینطوری بود که امروز به خاطر شما گفتم ورزش رو یکم کم کنم و کارام رو زودتر انجام بدم و بیام تا از خودمون براتون بگم
جونم براتون بگه که رژیم عالی بوده حسابی دارم کیف میکنم تا حالا طبق برنامه 7 کیلو کم کردم و البته کلی راه دیگه دارم جوری که خودم حساب کردم تا برج 3 سال 95 توی رژیم هستم ، همین رژیم و ورزش باعث شده کلی اعتماد به نفس بگیرم و سرحال تر بشم .

ماه گذشته هم سالگرد ازدواج و تولد من رو داشتیم و هم اومدن پدر شوهر و مادرشوهر از حج که ماه شلوغ پلوغ و پر کادویی بود ، جای همه خالی کلی کیک و شیرینی توش بود و همش در حال مهمون داری بودیم .

منو که میشناسید ترجیح میدم همه چیز رو با عکس نشونتون بدم پس بفرمایید ...
خوب اول از سالگرد ازدواجمون بگم که رفتیم بازار کلی گشتیم و برای خودمون کلی چیزای خوب خوب گرفتیم ، از بازی ایکس باکس گرفته تا لباس و ...







طبق معمول بوی شیرینی دلی مانجو دل منو برد



بعد هم پیش به سوی پاتوق همیشگی ، جایی که همیشه توش حرفای قشنگ میزنیم و تصمیم های مهمی میگیریم ، در کل وقتی پای غذا وسط باشه خیلی آدمای دوست داشتنی میشیم:دی ، ولی خدا اون روز رو نیاره که گشنه بمونیم :|







برسیم به اومدن پدر شوهر و مادر شوهر ، خدا رو شکر که سلامت رسیدن و ما هم تونستیم راحت بریم استقبال



دسته جمعی با خواهر شوهر و برادرشوهر حسابی مادرشوهر رو کادو بارون کردیم



یکی از سخت ترین قسمت های رژیمم چیدن شیرینی دانمارکی ها تو ظرف بود مخصوصا اونایی که تازه و گرم بودن یعنی حتی وقتی یادشون میوفتم دلم میخواد برای این کوچولو های پرکالری خودمو بکشم ، حالا شما فکر کنید من چی کشیدم مخصوصا اینکه هرکی میومد یه جعبه از اینا هم دستش بود و هرکسی جلوم دوتا دوتا ازشون میخورد و من تنها کاری که میتونستم بکنم به صورت خیلی خباثت بار و شرم آوری میرفتم جلوشون رو میگرفتم و بهشون میگفتم میدونی اینی که الان خوردی چقدر کالری داره !!!؟؟ یه همچین روح خبیثی دارم من بعــــله
خلاصه که چند روزی هم شهر خانواده شوهر بودیم هم برای عروسی و هم برای اینکه پدرشوهر اینا ولیمشون رو میخواستن اونجا بدن ، اینطوری بود که پروژه بدو بدو من و جاری جان شروع شد و کلا قسمت خانوما با ما بود ، قشنگ حس این گارسونا رو داشتم ، کلی هم کالری سوزوندم ، خدا رو شکر که همه چیز خوب پیش رفتم .



خواهر شوهر هم از فرصت استفاده کرد و قبل عروسی پسرای خوشگل کردشو برد آتلیه که عکس بگیرن که برنامه ای داشتیم اونجا ، انقدر خندیدم که نگو ، خواهر شوهرم هی میگفت از شیرین کاری های پسرام عکس بگیر که قشنگ تر از خود عکساشون شد .



برگشتنی کلی خودمو برای پدرشوهری لوس کردم و آخرش یه بستنی سنتی خوشمزه  برام خرید



اینم دوست جدیدم که البته عمر دوستیمون 1 دقیقه بیشتر نشد



چند روز پیش داشتم وسایل آشپزخونم رو زیر و رو میکردم که چشمم خورد به این



اصلا یادم نبود کی گرفتمش ولی دقیقا مثل بچگیام کلی ذوق گرفتم و نشستم بستنی یخی درست کردم که خودش یه خود کفایی در عرصه بستنی بود



14 مهر هم تولد بنده بود که اصلا فکر نمیکردم کسی یادش باشه ولی در کمال ناباوری کلی پیام داشتم ، بازم ممنونم از همه دوستای گلی که منو یادشون بود و از همه جا پیام دادن
میدونید که کسایی که همیشه عکس میگیرن معمولا کم پیش میاد که تو عکسا باشن ، در مورد تولد گرفتن هم صدق میکنه ، یعنی کسی که همیشه تولد میگیره معمولا کسی نیست براش تولد بگیره و البته از کسی هم توقع نداره ، منم از قبل تهدیدام رو کردم و گفتم کسی برام تولد نگیره ولی آخرش مامان کیک رو پخت و ریحانه خانوم هم تزئینش کرد و رفتیم خونه خانواده شوهر جشن گرفتیم ، کادو های امسالم هم همشون نقدی بود دست همگی درد نکنه مخصوصا مامان و آجی گلم



شب هم من مامان و ریحون رو دعوت کردم بالا و یه شام خیلی لذیذ درست کردم که جای همتون خالی بود





چند شب بعد هم شوهر بردم و یه شام خوشمزه بهم داد که از همینجا ازش تشکر میکنم واقعا اون شام خیلی چسبیـــــــد





یه روز که خواهر شوهر گوشیشو داده بود دستم تا براش چنتا عکس بریزم چشمم خورد به یه عکس خیلی بامزه از عشق زندایی و این شد که سریع برای خودم فرستادمش و هر روز نگاش میکنم کلی میخندم




خوب حالا که همه گفتنی ها رو گفتیم برسیم سر اصل مطلب یعنی سوپرایزی که گفتم ، تا چند ساعت دیگه یه مطلب رمزدار میاد رو وب که رمزش فقط متعلق به دوستایی که تو دوتا مطلب قبلی نظر گذاشته بودن ، امیدوارم که ازش لذت ببرید و البته دوستانی که وبلاگ ندارن ولی ایمیل گذاشته بودن به ایمیلهاشون رمز فرستاده میشه ، ممنون که در کنارم بودید.

یه سری از دوستان بودن که براشون خیلی جالب بود که چطور انقدر چیز میز میخورم و رژیم هم هستم و حتی یه عده فکر کرده بودن ادعای رژیم گرفتن دارم برای همین چند روز دیگه یه مطلب برای روشن سازی میزارم فقط در مورد رژیمم  .

دعا و عزاداری هاتون قبول باشه دوستای گلم ما رو هم فراموش نکنید.





نوشته شده توسط یاسمن درچهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت12:41 ق.ظ | نظر






نمایش نظرات 1 تا 30