تبلیغات
سه شنبه ها - عشــــق قدیمی سه شنبه ها - عشــــق قدیمی

عشــــق قدیمی


این مطلب به دلایلی مدتی رمزی بود ، از همه دوستانی که منتظر موندن معذرت میخوام

نزدیک به چهار بار شایدم بیشتر این پست رو نوشتم و پاک کردم ، هرچی مینوشتم به دلم نمینشست ، کلی حرف داشتم برای گفتن اما نمدونستم چطور شروع کنم ، خلاصه که اینبار واقعا رشته کلام رو از دست دادم و بیخیال نوشتن شدم ، شروع کردم به خوندن آرشیو وبلاگمو تصادفی مطالبی رو انتخاب میکردم ، یکی پشت اون یکی ، همینطور میخوندم و انقدر غرق خوندن و ماجراهای قدیمی شدم که یه لحظه فراموش کردم اینجا وبلاگ خودمه و اون دختر و پسر عاشق همین زن وشوهر الان هستن ، دختر و پسری که توی دوری از هم صدبار میمردن و برای رسیدن به هم کلی صبوری کردن و دست به دعا بردن ، یادم رفت همین پسر دوست داشتنیِ توی مطالب شوهر عزیزمه که الان کنارم خوابه ، یادم رفت این همه ماجرای شیرین و دوست داشتنی برای خودمون اتفاق افتاده ، انقدر فراموش کردم کی هستم و اینجا کجاست که کم مونده بود برای خودم نظر هم بزارم ...

و واقعا که چقدر ما آدم ها فراموش کاریم ، شاید کلیات زندگیمون رو فراموش نکنیم اما جزئیات که مهم تر هستن همیشه فراموش میشن .

آدم های دوست داشتنی توی قصه ها و رمان های عاشقانه دور نیستن ... باور نکردنی نیستن ، نوآ و اُلی ، بلا و ادوارد ، گتسبی و دیزی ،  هایزل و آگوستوس ، پیتر و بورلی و .... اینها خود ما هستیم بدون در نظر گرفتن قسمتهای تلخ زندگیمون . هروقت ناراحت بودید و از دنیا دلگیر برید سراغ خاطراتتون ، مطمئن باشید جواب میده وقتی به یاد بیارید آدمایی که الان باعث ناراحتیتون شدن بیشتر از ناراحت کردنتون شما رو شاد کردن، دیگه دلخوری معنایی نداره

وقنی ازدواج کنید لحظه هایی تو دعواها براتون پیش میاد که یه پرده جلوی چشمتون رو میگیره ، دیگه نمیبینید این آدمی که روبه روی شماست همون عشقیه که براش جون میدادید ، براش شبا گریه کردید و یا از خدا خواستینش ، همه چیز رو فراموش میکنید و بعضی وقتا حتی کارایی میکنید که دور از انصافه ، اما واقعیت اینه که ما آدما فراموشکاریم و این همینطور که یک نعمته یک ایراد هم هست ، پس بیاین با در نظر گرفتن ارزشمند بودن فراموشی و از یاد بردن لحظه های تلخ قسمت های شیرین زندگیمون رو هم ثبت کنیم .




پ.ن 1 :  آنو یه مدت با سرنگ شیر خورد [کلیک] - [کلیک]
- [کلیک] که خیلی خوب بود فقط من مجبور بودم خیلی وقت بزارم براش دقیقا مثل شیر دادن به یه نوزاد [کلیک] ، یه روز که با مصطفی داشتیم بهش شیر میدادیم چند دفعه منو گاز گرفت ولی از اونجایی که هنوز خوب دندون در نیاورده درد نداشت منم دعواش کردم و گذاشتم تو جاش که شروع کرد ظرفی که توش شیر رو میریزم گاز گرفتن ، ما گفتیم بزار شیر بریزیم توش و ببینیم چیکار میکنه ، اونم شروع کرد خودش از توی ظرف شیر خوردن [کلیک] که باعث شد ما حسابی ذوق کنیم و الان جز شیر هیچی نمیخوره و حسابی سر و حال شده ، ساعت 5 صبح بیدار میشه [کلیک] و فضولیهاش گل میکنه ، شدیدا هم منو میشناسه و دنبالمه [کلیک] و همیشه حواسش به من هست [کلیک] ، تا ببینه بالای سرشم [کلیک] خودشو به کارتون آویزون میکنه [کلیک] انگار که بگه بغلم کن ، تا منم میارمش بیرون [کلیک] شروع میکنه به چرخ خوردن تو دامنمو لباسم ، برای تنوع هم میزاریمش رو مبل بازی کنه [کلیک] -  [کلیک] اما بعد از یکم گشت زدن باز میاد دنبال من میگرده [کلیک]

پ.ن 2 :  یه سفر کوتاه به دزفول داشتیم که خیلی خوش گذشت و دوباره خانواده شوهر همه دور هم جمع شدن و به لطف عمه مصطفی یه قرآن کامل رو همگی ختم کردیم که خودش خیلی باعث خنده شد ، از همه اینا بگذریم از جمع صمیمی اینا نمیشه گذشت ، از محبتاشون و راحتیشون با هم و از همه مهمتر خونه  قدیمی بابابزرگ [کلیک] ، بازم از همه اینا که بگذریم هیچ چیزی به پای محبت همسری نمیشه که به خاطر حوس شدید من به سالاد ماکارونی همه رو معطل کرد تا برام سالاد ماکارونی گیر بیاره [کلیک] ، از شانس خوب یا بد ما ماشین همون دم اهواز خراب شد  [کلیک] و مجبور شدیم کشون کشون با یه طناب پوسیده خودمون رو وصل کنیم به ماشین خواهر شوهر اینا و خدا میدونه تا رسیدیم چند دفعه مردیم و زنده شدیم از بس این طنابها وسط راه پاره میشدن [کلیک]

پ.ن 3 : راه پیمایی روز قدس هم یه روز عالی بود  با یه حس غرور عالی تر [کلیک] ، برعکس چیزی که فکر میکردیم هوا اونقدر گرم نشد مثل پارسال و بچه ها زیاد اذیت نشدن [کلیک] ، همه بودن  [کلیک]و حسابی شعار دادیم برگشتنی هم یه حموم آب سرد گرفتیم و تا غروب خوابیدیم ، برای افطار هم شوهر لطف کردن و شام از بیرون گرفتن تا من اذیت نشم

پ.ن 4 :  این پنج شنبه باز هم رفتم سر قرار همیشگی " شهید آیاد" برای رنگ کردن قبرهای قدیمی شهدا اما متاسفانه از بین تمام گروه کسی نیومد ، من موندم و شهیدهای عزیز ، خیلی دلم میخواست حداقل کاری کنم و دست خالی برنگردم اما حتی ظرفی نداشتم که قبرها رو بشورم ، تو همین فکرا بودم و بالای سر یه شهید  فاتحه میخوندم که دیدم یه بطری بالای سر شهیده [کلیک] ، دهنم همینطور باز مونده بود ، توی اون شلوغی مگه میشه یه بطری همینطور رو زمین بمونه و کسی برش نداره (اونجا همه دنبال بطری میگردن) ، سریع بطری رو برداشتم و با بغض رفتم آب آوردم  ، اول از همه قبر همون شهید رو شستم و کلی ازش تشکر کردم ، رفتم سراغ قبرها و دونه دونه با دست و آب میشستمشون که کم کم خسته شدم ، تو دلم گفتم کاش یه خشک کنی بود با یه ظرف بزرگتر تا راحت تر بشورم که دقیقا همون لحظه یه آقایی پشت سرم اومد و گفت بفرما خانوم این بشکه ، اینم خشک کن ...دیگه اشکام گوله شدن تو چشمام...تو همون یه ساعت فقط تونستم 8 تا قبر بشورم [کلیک] و شرمنده بقیه شدم ، بطری رو گذاشتم بالای سر همون شهید و پدرشوهر اومد دنبالم و رفتیم خونه ...تموم راه داشتم به اتفاق هایی که افتاد فکر میکردم ... چقدر عجیب بود ، و چقدر دوست داشتنی و قشنگ ، خوشحالم که اون روز تنبلی نکردم و رفتم

پ.ن 5 :  عاشق اینم که برم خونه مامانم و بهشون سر بزنم ، تو راه هم کلی خوراکی بخرم و دست پر برم اونجا [کلیک] ، دور هم کلی بگیم و بخندیم

پ.ن 6 : هیچی مثل سحری هایی که با شوهر میخورم نمیشه ، هر دفعه یه ماجرایی داریم و یه برنامه ای ، یه بار من غذایی که مامانم داده بود با غذای مادرشوهری گرم کردم [کلیک] ، دوتامون مثل بچه ها سر غذاهای مامانمون دعوا کردیم و هی میگفتیم غذای مامان من خوشمزه تره از حرص هم تمام غذا رو خوردیم تا اینو به هم ثابت کنیم

 

نیلو عزیزم ، دوست گلم ، دوستی که از یه اسم مجازی تبدیل شدی به اسمی که همیشه تو قلبمه ، تولدت مبارک خانومم ، ایشاالله هرچه زودتر ببینم به عشقت رسیدی و لحظه لحظه خوشبختیت بیشتر میشه ، مرسی که کنارمی :))))

مهم : دوستانی که مطالب وبلاگشون حذف شده میتونن به این آدرس مراجعه کنن شاید فرجی بشه




نوشته شده توسط یاسمن درسه شنبه 23 تیر 1394 ساعت03:07 ق.ظ | عشق قدیمی






نمایش نظرات 1 تا 30