تبلیغات
سه شنبه ها - آنــــو، این مرد کوچک سه شنبه ها - آنــــو، این مرد کوچک

آنــــو، این مرد کوچک


این چند روز به واسطه شبهای احیا و اومدن ریحانه پیشم شب زنده داری میکردیم به خاطر همین وقتی میخوابیدیم خیلی خوابمون سنگین میشد ، روز اول که مصطفی از سر کار اومد وقتی خوابید پیشم و طبق معمول بیدارم کرد که سلام کنه حسابی بهش پریدم و قاطی بودم که چرا بیدارم کرده
روز دوم ساعت هشت صبح بود که مصطفی از سرکار اومد و از بیرون اتاق صدام زد ، اصلا دلم نمیخواست بیدار بشم ، هرطور شده چشامو باز کردم و پرسیدم چی شده ؟!گفت بیا بیرون 
وقتی اومدم بیرون مصطفی رو دیدم با نیش باز که با شادی و شعف زیاد به یه جعبه کارتون اشاره میکرد [کلیک] ، رومو برگردوندم سمت جعبه که متوجه شدم صدای خش خش مداومی از سمتش میاد 
تو اون عالمه گیجی با اعصاب پریشون و بهت زده پرسیدم این دیگه چیــــــــه ؟؟!!
جوابمو با نیش بازتر داد "جوجه تیغی"
و در جوابش فقط.گفتم " چــــــــــــــــی "

خلاصه جناب شوهر تعریف کردن که سگای محل کارشون حسابی پارس میکردن و همشون دور یه چیزی جمع شده بودن اینا هم سریع رفته بودن بالای سر سگا که ببینن چی شده که متوجه شدن سگا دارن به سمت یه جوجه تیغی  حمله میکنن و هرکدوم سعی میکنن گاز بگیرنش ولی از درد و ترس نمیتونستن
شوهر دل نازک منم دلش میسوزه و اون جوجه تیغی بیچاره رو میزاره تو کارتون میارتش خونه [کلیک]

اولین کاری که کردیم  این بود که براش یه کارتون بزرگتر پیدا کردیم ، بعد هم یه جستجو وسیع تو اینترنت در مورد نحوه نگهداریش 
عنواع خوراکی هایی که فکر میکردم بخوره به علاوه آب براش گذاشتم ولی اصلا سمت هیچ کدوم نمیرفت حتی آب ، رفت و یه گوشه خودشو جمع کرد [کلیک]

یه روز گذشت و دیدم هیچ خبری از غذا خوردن نیست غروب بود که پیام مریم رو خوندم که گفته بود شاید زخمی شده ؛ آوردمش بیرون و شروع کردم به گشتن تیغ ها و بدنش که دیدم یه چیز  قلمبه بین تیغاشه اول فکر کردم غده ای چیزیه اما بعد که دقیق تر با چوب خلال بهش زدم و اینو اونورش کردم دیدم  یه پاهای کوچیکی داره تکون میخوره شصتم خبر دار شد که یه جکو جونوریه سریع تو اینترنت گشتم و رسیدم به "ساس" [کلیک] با خوندن مطالب هر لحظه بیشتر دلم براش کباب میشد و از دردی که میکشید با خبر شدم تصمیم گرفتم سریع ببرمش دامپزشک ولی دیدم روز تعطیله اما نمیشد بیشتر از این صبر کرد برای همین دست به کار شدم
با لوازم و وسایل بهداشتی و پودر سمی افتادم به جون ساس ها یکی بعد از اون یکی 6 تا ساس پیدا شد و همشون رو کشتیم[کلیک]


بعد از افطار از ریحانه شامپو بچه گرفتم و مصطفی رفت مسواک خرید با دیدن یه کلیپ آموزشی [کلیک] افتادم به جون بیچاره و دِبشووور [کلیک]
بعدم حوله پیچش کردم و سشوار حسابی  [کلیک] ، در آخرین مرحله هم با نور گوشی زوم کردیم روش و دقیق بین تیغاش رو گشتیم که دیگه هیچ چیزی نباشه
وقتی همه این مراحل تموم شد دیدم بیچاره ضعفه تازه دو روزم بود چیزی نخورده بود این شد که بغلش کردم و به زور چند قطره آب ریختم تو دهنش ، دهنشو که باز کرد دیدم ای دل غافل این بیچاره که دوتا دندون بیشتر نداره  و این شد که فهمیدم هنوز نینی تشریف دارن ، سریع گفتم مصطفی برام شیر آورد و من قطره قطره ریختم تو دهنش که حسابی استقبال کرد ولی خودش بلد نبود از ظرفش شیر بخوره
شب رفتیم داروخانه و براش سرنگ گرفتم ، برگشتم خونه و با سرنگ شروع کردم بهش غذا دادن ...یه سرنگ ...دو سرنگ ...سه سرنگ پر پر شیر خورد بعدم که حسابی سیر شد  کلی نازش کردم و دستو دهن شیریش رو شستم [کلیک] و گذاشتم که دوباره بخوابه

پ.ن1 : حالا ایشاالله بعد از این تعطیلیا میبرمش دامپزشکی که یه چکاپ کامل بشه

پ.ن2 : تصمیم داشتیم چند روز دیگه که داریم جایی میریم تو بیشه رهاش کنیم ولی با این اوصاف فکر نکنم حالا حالا ها بشه تنها ولش کرد چون یا از گشنگی میمیره یا از ترس ، امیدوارم زودتر بزرگ بشه


پ.ن3 : امشب تو مسیر داروخانه خیلی فکر کردیم با مصطفی که اسم این جوجه تیغی کوچولو رو چی بزاریم و من هرچی اسم انتخاب میکردم جناب آقا مصطفی قبول نمیکرد ، اخر سر تصمیم بر این شد که اسمش رو "آنو" بزاریم که در انگلیسی مخفف کلمه بی نام و ناشناسه...حالا حالا ها این آنو کوچولو در کنار ما هستن و من با عکساش خدمتتون میام


پ.ن4 : آنو شدیدا عاشق قایم شدن و نگاه کردن یه چشمیه [کلیک] ، جوری که خودش شما رو نمیبینه و فکر هم میکنه شما نمیبینیدش[کلیک] ، من عاشق گوله شدن و قایم شدنشم وحشتنــــــــــــاک [کلیک]



پ.ن5 : این 4 روز که ریحانه پیشم اومد خیلی خوب بود ، جدا از شبهای قدر که پام به پام نشست کلی با هم خاطره زنده کردیم و انیمیشن و فیلم دیدیم [کلیک] ، در راستای آهنگ وبلاگ که البته فعلا به خاطر شبهای وفات قطعش کردم نشستیم و به دور دیگه سری "گرگ و میش " رو دیدیم [کلیک]

پ.ن6 : قابل توجه یه عده اندکــــــــ ، مادر شدن همچینم الکی و مسخره بازی نیست یه سری شرایط داره ، بیشتر از اون چیزی که فکر کنید قبل از به دنیا اومدن بچه باید خیلی کارها انجام داد ، بحث مالی و غیره هم تنها یه قسمت کوچیک از ماجراست ، مهمترین بخشش خود سازی و بعد از اون سلامت جسمی و روانیه (که متاسفانه یه عده ازش غافل هستن) ، برای همین من اگه انقدر دارم وقت میزارم و هنوز مادر نشده  در مورد این موضوع گلوم رو پاره میکنم واسه اینه که اول ، یه عده به خودشون بیان ، دوم تجربه ای باشه برای دوستای گلم و سوم  خاطره ای برای خودم و مهمتر از همه پیدا کردن یه سری آدم فضول ... اگرم دیده باشید تو مطالبم نوشتم (که شک دارم البته دیده باشید) که اصلا برام مهم نیست اگر خدایی نکرده خدا نخواست به من بچه ای نداد ، هدف اصلی من برای بچه دار شدن خود سازی و رسیدن به درجات بالاتری از کمال که انشاالله اگر خدا بخواد حاصل میشه چه با بچه چه بدون بچه ، پس انقدر خودتون رو حرص ندید و با کامنت گذاشتن بیجا منو مجبور نکنید یه چیزای پیش پا افتاده رو تذکر بدم ، اگرم انقدر بی طاقتتون کرده مطالب من ...یا علی

+فردا انشاالله به دوستانی که مطلب گذاشتن سر زده میشه


تو این شبهای بزرگ التماس دعای فراوان



نوشته شده توسط یاسمن درپنجشنبه 18 تیر 1394 ساعت03:24 ق.ظ | دوست آنو






نمایش نظرات 1 تا 30