تبلیغات
سه شنبه ها - یه حـــــــس خـــــوب سه شنبه ها - یه حـــــــس خـــــوب

یه حـــــــس خـــــوب



یادمه ماه رمضونا ، چه تو دوران تحصیل چه بعد از اون ، گشنگی و تشنگی چنان حالمم رو میگرفت که حتی خوابیدنم خسته کننده بود ، نزدیک اذان که میشد با دیدن مامانم توی آشپزخونه با خودم میگفتم آخه چطووووووور !!؟؟ چطـــــور ؟! چطـــــــــــــــــــــــــــــور ؟!! انقدر انرژی داره که علاوه بر غذا فرنی یا حلوا درست میکنه و حتی پنج شنبه ها هم خیراتی !!؟ چطور وقتی من حتی حال ندارم تکون بخورم  اون ساعتها تو آشپزخونه میچرخه و میچرخه و هیچوقت هم چیزی نمیگه مگر اینکه موقع افطار نیای سر سفره و یا بگی حال ندارم غذا بخورم ، اون موقع بود که اعصابش خورد میشد و با حالت شاکی میگفت : من این همه زحمت کشیدم که تو بگی نمیخورم !!؟؟

الان یه پنج سالی میگذره از وقتی دیگه فقط برای خودم نیستم و یک سالی از اینکه شدم خانوم خونه خودم ، امروز موقع آشپزی کردن بودم که یهو یادم اومد ! چه جالب !؟ من همون دختری بودم که خودمو ولو میکردم رو مبل و یه چشمم به تلویزیون بود و ساعت شمار برنامه ماه عسل و یه چشم دیگم به آشپزی مامانم و گوشم به صدای ربنا !!؟ من همون دختریم که حتی حال خوندن نماز ظهرم نداشتم ؟!! الان دارم تو آشپزخونه غذا درست میکنم و حتی خسته هم نیستم !! اینو که تو دلم گفتم یهو انگار حجم زیادی از کارها ریخت رو سرم ، یهو خسته شدم !!! فهمیدم قضیه چی بود ، من خسته بودم ولی حواسم نبود ، من ذهنم شلوغ بود ، ذهنم درگیر ذره ذره کارایی بود که میکردم ، به نمک غذا به رنگ غذا ، مقدار غذا ، چرب نباشه ، نمک زیاد نزنم ، چطور درست کنم که مصطفی خوشش بیاد و از همه مهمتر دقیقا غذا تا زمان افطار آماده باشه ! به این فکر میکردم که فردا که بچه دار شدم چی بپزم براش ، چطور براش از ماه رمضون بگم چطور ....

و واقعا مادرانه/ همسرانه غذا پختن یعنی همین ، یعنی انقدر غرق زندگیت بشی که گاهی یادت بره چقدر خسته ای یا مثل بقیه تو هم روزه ای اما وقتی که خستگی میاد سراغ یه زن به اولین چیزی که فکر میکنه مادرشه ...
وقتی مادرم جای من بود چه فکری میکرد ؟! چه حسی داشت ؟! خسته بود ؟ تشنه بود ؟! از من کمک خواست ؟ آیا کمکش کردم ؟!

ماه رمضون دیگه ای در راهِ ، ماه عسل دیگه ای ، سفره ای آسمون دوباره باز میشه ، به قول آقای درستکار مجری برنامه این شبها که میگه  این ماه یه بارونه یه بارون که وقتی میباره هرکس زیرشه خیس میشه ، براتون توی این ماه قشنگ ترین حس ها رو آرزو میکنم ، امیدوارم غرق بشید تو این ماه مهربون


ادامه ...


پ.ن : پیش میاد که وقتی با کسی برخورد میکنیم میبینم چقدر پر از حسِ خوبه ، این حس خوب از کجا میاد ؟! کاش ما هم این حس رو داشتیم ، این حس خوبی که شبیه حس ماه رمضونه ، که انگار ماه رمضون تموم شده ولی اون آدم هنوز توی اون حال و هواست ، مثل حال و هوای شبای قدر و چقدر من این حسا رو دوست دارم و سعی میکردم دنبالشون بگردم اما جای دیگه ، اما بالاخره فهمیدم باید این حس خوب رو بخوام ، این حس خوب رو خدای خوب به آدم میده پس خواستم ...از همون خدای خوب


یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم پرم از اون حس خوب ، دیگه خبری از ناراحتی نبود ، خبری از استرس نبود ، خبری از غرغر کردن و نگرانی نبود ، مسیر روشن بود ، همه چیز واضح بود و انگار که سختی های زندگی بودن ولی نبودن ... اون موقع بود که حس های بهتری هجوم آوردن به سمتم ، نکته جالبش این بود که این اتفاقها جدید نبودن ! اونا همیشه اطرافم بودن ولی من با یه نگاه خوب بهشون نگاه نمیکردم  ، مثل دیدن مادرت در حال نماز ، مثل دیدن پدرت در حال خوندن کتاب ، مثل دیدن خواهرت پای تلویزیون ، مثل دیدن همسر خستت توی خواب ، اینا همه بودن ...همیشه ولی من چشام بسته بود انگار


پ.ن2 : یه روز باز اتفاقی چشمم چرخید و رسید به یه حادثه دیگه که همیشه بود ولی من ندیده بودمش ، به لطف یه دوست خوب ، یه دوست هنرمند ، آشنا شدم با این حادثه و چقدر که این حادثه شیرین بود و بعد از اون قرار ما و بچه ها هر پنج شنبه ، مزار شهدا ، بالای سنگ قبرهای قدیمی و مدفون شده تو خاک ، با یه قلم مو و دو لیوان رنگ و سکــــــــــــــوت ....به همین سادگی شدم خادم شهدا و همه ی تلاشم اینه که بازم خادم شهدا بمونم

پ.ن3  : بچه هایی اونجا هستن همه از جنس محبت که میخوان گمنام بمونن ، اما به نظر من بعضی وقتها باید صدا زد ، آی مردم آی مردم اینجا کسایی هستن از جنس نور ، همیشه حاظر ، منتظر ما ، کاش به هر بهونه ای بتونیم کنارشون باشیم ، خدمت کردن بهشون ، زنده نگه داشتن یادشون به نظرم گفتنش ریا نیست ، به نظرم باید مثل یه ویروس این حس خوب رو انتقال بدیم به همدیگه ، به نظرم این کاری حتی کوچیکی نیست که گفتنش بشه ریا ، گفتنش خوبه گفتنش آدمو یاد این میندازه که فکر کردن بهشم خوبه

پ.ن4 : اگه دوست دارید این حس خوب رو داشته باشید برید سراغ گروه فدک شهرتون ، و اگر هم نداره آستین رو بالا بزنید و خودتون شروع کنید و یه گروه تشکیل بدید چون این تازه یه شروع کوچیکه ، اما دوستای گل اهوازی که دوست دارن تو این حرکت شرکت کنن میتونن برن و سری بزنن به صفحه اینستا فدک اهواز  (fadak.ahwaz) و یا سایت http://fadak44.ir




و این هم اولین شهیدی که صفحه یادگاریش شد قسمت من

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هردو جهانش بخشی
دیوانه ی تو هر دو جهان را  چه کند !؟





دوستای گلم بیاین برای هم دعا کنیم ، دعا کنیم بعد از این ماه رمضون باز هم این حسای خوب همراهمون باشه ، دعا کنید یاسی بتونه همیشه درگیر این حسای خوب تو دلش باشه ، دعا کنید این حسای خوب هیچوقت نرن ...آمین


+ مینای عزیز کامنتت به دستم رسید خیلی ممنون از توجهت ، ایشاالله که شما هم زودی صاحب نی نی بشید و شرایطش محیا بشه ف به وبلاگت سر زدم ولی متاسفانه نشد نظر بزارم ، دنبالت میکنم عزیزم اگه بلاگفا بزاره



نوشته شده توسط یاسمن دریکشنبه 24 خرداد 1394 ساعت10:35 ب.ظ | حس خوب






نمایش نظرات 1 تا 30