تبلیغات
سه شنبه ها - مادرانه طور سه شنبه ها - مادرانه طور

مادرانه طور



در یه سری عملیات انتحاری تمام  فضاهای مجازیم رو پاک کردم ، واتس آپ ، وایبر ، اینستا و ... ، و الان تبدیل شدم به یه ادم آزاد از هر نظر ، وقتی همشون رو پاک کردم برعکس چیزی که فکر میکردم خیلی احساس خوبی داشتم ، اصلا انگار یه پرده ای جلوی چشمم بود و  با پاک کردن اونا کنار رفت الان فقط تو نرم افزار بیسفون هستم در کنار عزیز ترین هام و تنها برای برقراری ارتباط روزمره


تازه تصمیم داشتم وارد دنیای وبلاگی سابق خودم بشم که دیدم واویلااااا بلگفا از بین رفته و انگار همه محو شدن ، خدا رو هزارررر بار شکر کن من خیلی قبل تر از بلاگفا گریختم و روزی هزار بارم اینجا از مطالبم ذخیره میکنم ، به نظرم اگه اینجا بلاگفایی داریم به جای ناراحتی یه یا علی بگه با تحقیق بهترین سرور وبلاگ نویسی رو انتخاب کنه و هر یه مدت هم از مطالبش پشتیبان بگیره

خوب از این حرفها بگذریم چطورید خانومهای محترم !؟ واقعیتش اینه که من یه موقعی میگفتم اینجا همه جوره آدمی میاد حتی آقایوون ولی خوب اون سری از آقایونی که میومدن با متاهل شدن اینجا یادشون رفت :دی  یادمه یه سری همیشه اینجا بودن التماس دعا داشتن که برای رسیدن به عشقشون دعا کنیم یه سری هم وبلاگ داشتن و برای دختر خانوم مورد نظر مینوشتن بعد که ازدواج کردن به قول مامان بزرگم خرشون از پل گذشت دیگه اون عاشقانه ها یادشون رفت ( مزاح کردم البته )

خلاصه که باید پذیرفت که پای ثابت خواننده های اینجا خانوم هستن که البته این باعث خوشحالیه بندست ، مدتی وبلاگ ما بوی عشقولانه های تینیجری داشت که بعد از ازدواجمون یکم عطر و بوش جدی تر شد و بعد از رفتن سر خونه خودمون رسما جدییی شد و بوی همسرانه طور تر گرفت و ایشااااالله که از این به بعد بوی مادرانه طور تر بگیره

من به شخصه زیاد تو کار انرژی درمانی و اینکه میگن وقتی چیزی رو میخوای بهش فکر کن در موردش حرف بزن و بنویس تا به دستش بیاری ، نبودم . سر ماجرای نی نی دار شدن بیشتر خانومها هستن که جرقه مادر شدن در ذهنشون ایجاد میشه مگر اینکه شوهر بچه دوستی داشته باشن و از همون اول آقا بشینه زیر پای خانوم و هی بهونه بچه کنه ...در کل زن ها کسایی هستن که اول به این نتیجه میرسن که در این مرحله از زندگیشون نی نی میخوان یا نه ؟!



در مورد ما هم همینطور بود و من اولین کسی بودم که ورود آلا خانوم رو به زندگی دو نفرمون به موقع میدونستم و برای داشتنش احساس نیاز میکردم و خوب مثل بیشتر زوج ها شوهر جان زیاد تو فکرش نبود و البته همینطور مامان خانوم که تاکید داشت فعلا حوصله نوه داری نداره  ...من بر خلاف همون چیزی که بالا گفتم تو فرستادن انرژی و این چیزا زیاد مطمئن نبودم اما کم کم شروع کردم و از آلا گفتن اینطور که ... آلا که اومد اینطور میکنیم ،آلا که اومد اونطور میکنیم ،آلا که اومد اینجا میریم اونجا میریم ، اینجور میخوریم اینجور خرج میکنیم ، اتاقش رو این شکلی میکنیم لباساش رو اونجوری میکنیم (خخخخخ)
خلاصه حسابی رفتم رو مخ همه  باورتون نمیشه یه روز به خودم اومدم همه یه جوری حرف میزدن انگار همین فردا آلا میخواد به دنیا بیاد :دییییی  ، خدایی همچین قصدی هم نداشتم ولی مامان خانوم دیشب وقتی داشتیم تی وی میدیدم و یهو تبلیغ یه برنامه کودک یاری نشون داد جوری منو نگاه کرد که از ترس به خودم لرزیدم بعدشم برگشت با صدای بلند تو خونهگفت پس آلا چی شد ؟؟ پس نوه من کو ؟ من نوه میخوام !!! بعد رو به بابام میگه مگه نه رضا ؟؟؟ ما دیگه پیر شدیم من میخوام بچه دخترمو ببینم !!!!!!!
مصطفی هم که همش تو فکر اینه که چطور کارها و مسافرتها رو بچینیم که بعدش که آلا اومد حسابی براش وقت بزاریم !!!

باور کنید اینا دیگه همون آدما نیستن !!(شکلک شیطانی) برای بچه ای که هنوز نیومده انقدر عشق و برنامه دارن ، مخصوصا ریحانه برای خاله شدنش ! حتی مامانم شوهر آینده آلا رو هم انتخاب کرده (بچه کوچیکه خواهر شوهر جان) ، هر وقت هم منو خواهر شوهر همو میبینیم برای هم کُری میخونیم که شرایط ما برای سر گرفتن این وصلت اینه و اونه (خخخخ)

شدیم یه خانواده متوهم که البته هنر دست خودم هستن از بس که تخیلم قویه :دی  ، یادمه واسه عروسی هم همه رو دیوونه کرده بودم و هی مامانم میگفت تو اول عروسی کن بعد مغز ما رو بخور

و اما از آلا خانوم چه خبر ؟! آزمایشها آماده شدن و بعد از اینکه دکتر مشاهده فرمودن گفتن جز یه مورد هیچ مشکلی نیست خدا رو شکر و اون یکی هم اینه که یکم تیروئیدم بالا پایینه و معرفی کردن به دکتر مربوطه و ایشاالله نوبت گرفتیم که بریم ببنیم دکتر مشکلی میبینن یا نه و بعد هم دکتر تغذییه باید نظر بدن و یه برنامه غذایی بنویسن برام ولی خوب اگه دست خودم بود همه اینا رو دور میزدم ولی خوب چه میشه کرد آدم باید احتیاط کنه و در آخر اگر دکترم گفت مشکلی نیست اقدام میکنیم برای آلا خانوم

حدود دو ماهی هست که یه دفترچه کوچولو که خاله جان خیلی وقت پیش برام گرفته بود رو آوردم از کمد بیرون و هر چند روز خلاصه حس ها و فکرام رو توش برای بچه آینده مینویسم و البته توی اون دفترچه در حد اینجا جنسیت بچه مشخص نیست که یه موقعی اگه بچم پسر شد گله نکنه که شما دختر میخواستید (خخخخخ مامان فداش بشه)



اینم دفترچه مذکور که خیلی دوسش دارم ، ایشاالله اگه خدا ما رو لایق مادر شدن دونست و نی نی بهمون داد این دفترچه رو وقتی بزرگ شد میدم بهش تا تجربه ای باشه برای اون  از تجربه های پزشکی گرفته تا رژیم های غذایی و کارهایی که باید انجام بده و ترسهایی که ممکنه داشته باشه

خوب دیگه خیلی حرف زدم شرمنده شما دوست جونا من دیگه از اینجا تکون نمیخورم و ایشاالله تصمیم بر اینه که هر دو روز بیام اینجا رو نو کنم شما هم با نظر های  قشنگتون بهم انرژی بدید

+ بچه های بلاگفا اگه وبلاگ جدیدی دارید با ذکر آدرس قبلی برام ادرس جدیدتون رو هم بزارید




نوشته شده توسط یاسمن دردوشنبه 18 خرداد 1394 ساعت04:35 ب.ظ | نظر