تبلیغات
سه شنبه ها - آنچه گذشت ... سه شنبه ها - آنچه گذشت ...

آنچه گذشت ...



نه واقعا چه گذشت ؟! :دی  ، دو ماه رسما نبودم از ترسم جرات ندارم حتی پیاماتون رو باز کنم خخخخ
اینستام که فیلتر شده و واقعا باز کردنش کار حضرت فیله با این سرعت بالای اینترنت ، از طرفی پیامهای تهدید آمیزتون رو دریافت میکنم و کل وجودم میلرزه در حدی که از جام بلند بشم برم پای کامپیوتر بشینم بعد با خودم میگم بزار یه قسمت سریال ببینم بعد مطلب میزارم و بعد باز یه قسمت دیگه و .... تا جایی که یادم میره اصلا برای چی اومدم پای کامپیوتر :|

واقعا این دفعه حق دارید از دستم دلخور باشید ولی خوب یه سری مسائل روحی هم هستن که توی این دیرکرد دخیلن ، تا حالا شنیدید که میگن خواب خواب میاره ؟! در مورد من باید بگید بی حوصلگی بی حوصلگی میاره  ، یعنی به شخصه در روز تنها جاهایی از بدنم که خیلی ازش استفاده میکنم انگشتام و چشامه

معمولا اولین مطلب سال جدید اختصاص پیدا میکنه به ماجراهای عید (اااااا راستی عیدتون مبارک :دی)
خوب پس برید ادامه مطلب که براتون 40 تا عکس آوردم


( توضیحات ایام عید برای خودم ، شما میتونید فقط از دیدن عکسها لذت ببرید)



شب عید : آخرین کارهای خونه رو انجام دادم و از اونجایی که متاسفانه شب عید مصطفی شب کار بود من رفتم پیش مامان اینا و اونجا سال نو رو تحویل کردم

الکی مثلا ایشون یاسمن خانوم تشریف دارن و میخوان برن خونشون



بله دیگه رسما لباسامو پوشید کفشامو پاش کرد اگه ولش میکردی تا خونم  هم میرفت :|



سفره عید رو هم مثل سال پیش چیدم به نظرم نمیتونست بهتر از این بشه



اینم از سفره مامان اینا



روز اول : ناهار عید خانوادگی رفتیم رستوران سنتی و قشنگ یه حالی به سال جدید دادیم شبم من باز تنها بودم

ایشونم ریحانه خانوم هستن با یه عکس یهویی توسط شوهر



روز دوم : ناهار روز دوم خونه خاله کوچیکه دعوت بودیم و اونجا با عضو جدید خانواده آشنا شدیم به نام غضنفرک ( به معنی غضنفر کوچک) شام هم با مصطفی تو خونه فیلم دیدیم و غذا سفارش دادیم

ایشون جناب غضنفرک هستن


و این هم سلفی غضنفرک و مصطفی


روز سوم : ناهار رو خونه مامان اینا بودیم و خورشت کرفس داشتیم (به به) ، شب هم همه به دعوت ما رفتیم لشکر و متاسفانه به دلیل زیاده روی گلاب به روتون آخر شب...

روز چهارم : اون روز رو کامل خونه موندیم و  به کارای انجام نداده رسیدیم

روز پنجم : ناهار مادرشوهر و پدر شوهر مهمون ما بودن و ما هم بردیمشون یه رستوران سنتی ، شب هم برای تولد بابام جمع شدیم دور هم و خیلی خوش گذشت

شمعهای کیک بابا رو دوتا علامت سوال گرفتیم که بابام یه وقت حس پیر شدن بهش دست نده :)))



جناب آقا مصطفی و پدر بزرگ دلبندم




روز ششم : یه شب به یاد موندنی با شوهر ...

روز هفتم : اون روز همش به اتمام کارهای خونه و بسته بندی مواد غذایی گذشت

روز هشتم : ناهار باز خونه خاله کوچیکه دعوت بودیم و شب  رفتیم دسته جمعی ساحلی و بعد هم بچه ها اومدن خونه ما و تا صبح بیدار بودیم



روز نهم : بعد از اینکه مصطفی از سر کار اومد آماده شدیم که بریم آبادان ، از اونجایی که بنده هوس شیرینی کردم تو راه شیرینی گرفتیم و با ریحانه زدیم به جاده ، شب تو بازار یه عالمه خرید کردیم و آخر شب هم رفتیم خرمشهر همراه با بقیه کنار رود جیگر زدیم



اینا خریدهای دلبند آقا مصطفی هستن



ایشونم مامان بزرگ جونم که همون شب متاسفانه گوشیش رو دزدیدن




 دهم : روز دهم مهمونی مشترک مامان من و مامان مصطفی بود و همه رو بردیم بیرون ، شب هم من و ریحانه رفتیم سیرک خلیل عقاب که خیلی خوش گذشت

مامان جونم و نی نی خواهر شوهر











یازدهم : تصمیم گرفتیم به جای سیزده به در یازدهم بریم بیرون ، ساعت 6 صبح حرکت کردیم سمت مال آقا عصر مصطفی برگشت رفت سر کار













به به صبحونه



رانندگان خسته





بابا بزرگ جونم در حال سیخ گرفتن جوجه ها







اینم ریحانه خانوم در سه سال پیش همینجا در حال یخ زدن



و ریحانه خانوم سه سال بعد دقیقا در همون موقعیت







من و شوهر خاله در حال انجام عملیات سری






این درخت هم که میبینید تو عکس ، اون سمت رودخونه بود و همه با حسرت نگاش میکردیم چون هممون واقعا دوست داشتیم بریم اونور و کنارش کلی عکس خوشکل بگیریم ولی خوب عیبی نداره شما ما رو اونور تصور کنید



دوازدهم : خانواده عمم از اصفهان اومدن ، ناهار خونه مامان اینا بودیم  و شب هم بردیمشون بیرون

سیزدهم : مامان اینا با خاله کوچیکه رفتن سیزده به در و ما هم با خانواده شوهر رفتیم یه جای خفن که حسابی خوش گذشت



نی نی خواهر شوهر و کلاه بامزش که کلی سوژه ما شد



اینم توت هایی که خودم با دستای خوددددم چیدم و همشم خوددددم خوردم و بعدشم تنها خوددددددم دلدرد گرفتم :دی



اینم پیشی پروی ما که همه باقی مونده های ماهی رو خورد



هدیه پاگشا جاری جان که هی میخواست بهم بده ولی نمیشد



چهاردهم : ناهار خونه مامان اینا همه دعوت بودیم به صرف ماهی و با مهمونا خداحافظی کردیم و رسما عید تموم شد



پانزدم :  مامان بابای من و مصطفی رو دعوت کردیم خونمون به مناسبت پایان عید و یه لازانیای خوشمزه بهشون دادیم




امیدوارم که خسته نشده باشید ، در کل امسال سال خلوت ولی در عین حال خوبی بود و کلی خاطره خوب برامون رقم زد ، امیدوارم که برای شما دوستای گلم هم همینطور باشه

من متاسفانه چیزای زیادی روم اثر گذار بوده این مدت و باعث شده خیلی دپرس بشم ، ذهنم هم برای تصمیم های معمول قبل از بارداری شلوغ شده و در کنار همه اینا مشکل تپش قلبم هم اضاف شده و باعث شده نگران بشم برای همین یکم پروسه بارداری عقب افتاد تا ایشاالله این ماه برم دکتر و آزمایشهای نهایی رو بدم و از سلامت قلب و خونم مطمئن بشم ، در کنار همه اینا اگه شما اطلاعات خوبی دارید خوشحال میشم که باهام درمیون بزارید ، علائمم هم تپش قلب شدید که بعضی روزا فاصله ی بین هر کدومشون 5 دقیقه میشه ، یه بار هم  تو تولد بچه خواهر شوهر وقتی بادکنک ترکید حتی نفسم بالا نمیومد  ، با دویدن و پله مشکلی ندارم اما یکم هیجان خیلی روم تاثیر میزاره ، بیشتر اوقات هم وقتی  نشستم تپش قلب سراغم میاد و وقتی دارم فیلم میبینم ...در کل نگران نباشید عزیزای دلم ما سخت تر اینا رو گذروندیم ایشاالله که جواب همه آزمایشها خوب باشه و زودتر بتونم برای نی نی اقدام کنم

+بازم میگم وایبر و اینستام فیلتر هستن و پیاما با تاخیر میاد و گاهی اصلا نمیاد

+ یه سری از دوستان که جدید اومدن تو وبلاگ رمز عکسهای عروسی رو خواستن که متاسفانه باید بگم قالب وبلاگ به خاطر یه کدی مشکل پیدا کرده و شما نمیتونید رمز رو وارد کنید ، من سعی میکنم در اولین فرصت یه قالب جدید طراحی کنم تا این مشکل هم حل بشه

+ دوستان اهوازی عزیز اگه روانشناس خوبی سراغ دارید ممنون میشم معرفی کنید

همتون رو دوست دارم و ممنون که تحملم میکنید



نوشته شده توسط یاسمن درسه شنبه 15 اردیبهشت 1394 ساعت08:19 ب.ظ | نظرات






نمایش نظرات 1 تا 30