تبلیغات
سه شنبه ها - بوی عیدی بوی توت ، بوی کاغذ رنگی سه شنبه ها - بوی عیدی بوی توت ، بوی کاغذ رنگی

بوی عیدی بوی توت ، بوی کاغذ رنگی



یه نفس عمیـــــــــــق ... به به دلم برای حال و هوای اینجا تنگ شده بود
یعنی خدا میدونه چند بار نشستم پای این کامپیوتر و خواستم شروع کنم نوشتن ولی نشد ...اما حالا هرچی باشه دو روز مونده تا عید و نمیشه که اینجا چیزی ثبت نشه و حال و هواش عیدی نشه

خوب خوب خوب عید دیگه ای هم اومد و من و مصطفی یه سال دیگه به هم نزدیک تر شدیم ، بیشتر همدیگه رو شناختیم ، چیزای تازه ای رو تجربه  کردیم ، عاشق تر شدیم و از همه مهمتر بزرگتر شدیم
ولی در کنار همه اینا من تجربه اولین خونه تکونی مستقلم رو داشتم ، البته سالهای دیگه کم کار نکردم ولی این تجربه اصلا خوش آیند نبود برام چون واقعا احساس کردم دارم از خستگی میمیرم ، از یه طرف وسواس شخصی خودم و از یه طرف نبود مصطفی و ساعتهای بد کاریش وقتی هم که بود همه بهش نیاز داشتن اون ته تها که خسته بود به من میرسید ، همه اینا به کنار حدود 4 ماه شصت دست چپم درد میکنه و همین خونه تکونی باعث بدتر شدن اوضاع شد و چون سعی کردم ازش استفاده نکنم دست راستم هم لوس بازیش گل کرد و حالا بیا و اینو درست کن ...

خرید که یه مصیبتی بود برای خودش ، بار اول که برای مانتو رفتم مثل هرسال داشت باز اشکم در میومد ، جنسا یکی از یکی بدتر وقتی هم یه چیز با کیفیت و خوب پیدا میکنی سایز بزرگشون تموم شده  ، یعنی دقیقا سر اولین خرید چنان دپرس شدم که میخواستم قید همه خریدا رو بزنم ولی فرداش به خودم قول دادم تا مانتو نخریدم خونه برنگردم که خدا رو شکر چیزی که مد نظرم بود رو پیدا کردم

وقتی یه عالمه حرف تو کلمه دستم به نوشتن نمیره اما حالا که میخوام بنویسم چیزی برای نوشتن ندارم می بینید تو رو خدا...

این عید جای خاصی قرار نیست بریم جز مامان بزرگ و بابابزرگم هم کسی نمیاد پیشمون مهمون هم که نداریم (خداروشکر:دی) اینطور که پیداست مصطفی حسابی برنامه ریخته برای شیکمش و خودش رو اینور اونور دعوت کرده ، امروز بهش پیام دادم ناهار فردا چی بپزم !؟ ، میگه فردا که دعوتیم ، گفتم کجااااا !!! میگه فعلا نمیدونم ولی فردا بالاخره یکی دعوتمون میکنه :)))

از کشفیات جدیدم : اعتیادام به پلاسکو مخصوصا وسایل شیرینی پزی ، یه بازی آنلاین که مسبب تمام تنبلیامه ، فال تاروت که یه پا فالگیر اینترنتی شدم واس خودم :دی ، علاقم به نودل خوردن همراه با دیدن فیلم کره ای

خوب دیگه حرف بسه بریم ادامه مطلب و برسیم به شیرینی صبر و شکیبایی شما




اول از همه یه دلیل قانع کننده برای غیبتم به اسم مریم خانوم



وسط باد و طوفان چند روز اهواز بنده خدا خواهر شوهر اسباب کشی داشت ، خوبیش این بود که بعد از اسباب کشی های متوالی خونه خودشون آماده شد و خیالش دیگه راحت بود البته خیال همه :)))) ( شوخی کردم آجی من که هردفعه یا نبودم یا اگه بودم ناقص بودم )

حالا داشته باشید کمک کردن منو ، در یک سری عملیات فوری و یهویی رفتم خونش ، بس نشستم تو اتاق بچش و همونجا رو کاملا چیدم بعدشم فلنگو بستم دَر رفتم :دی

اون دور هم آقا مصطفی ایستادن خوشحال از اینکه کارای مردونه تموم شد



اینجا صحرای عربستان نیستا ، اشتباه نکنید اینجا حیاط خونه منه تو دوره طوفان





شما اگه آدم برفی میسازید ما ادم گلی میسازیم ...بعلـــــــه اینجوریاست



حیاط پس از تلاشهای دو نفره من و ریحانه



این اون آدم گلی نیستاااا ایشون جناب آقا مصطفی میباشن بعد از 10 دقیقه راه پیمایی





خوب از گرد و خاک بیایم بیرون ، یه تولد دعوت بودیم و از اونجایی که کادو رو با خود صاب تولد رفتیم گرفتیم ماجراها داشتیم ، این بنده خدا داشت کفشو امتحان میکرد ، مغازه دار که مرد مسنی هم بود اومد کمکش کنه بند کفشو ببنده ...خم شدن ایشون همانا و پاره شدن خشتک بنده خدا هم همانا ، چنان صدایی پیچید تو مغازه که اصلا نمیشد به روی خودت نیاری که نفهمیدی چی شده ، ما هم حسابی جلوی خودمون رو گرفتیم ، یکی از بچه ها که رسما زد بیرون از مغازه ، آخر سر که خواستیم حساب کنیم مغازه دار خجالتو گذاشت کنار و اعتراف کرد که چه اتفاقی افتاده و متوجه شده که هممون داشتیم از خنده منفجر میشدیم ، بعد از اعتراف ایشون دیگه واقعا نمیشد جلوی خودمون رو بگیریم و با خود مغازه دار پهن زمین شدیم و حسابی خندیدیم

منم بجای کاغذ کادو همون کفش یه نقاشی با کمک استیکر های وایبر از واقعه رخدادِ کشیدم و الحق که بعدشم با بچه ها کلی با دیدنش خندیدیم( اون چادری سمت چپی منم ، سمت راستی نگین که داره از خنده فرار میکنه و وسطی هم صاب کفش که داشت از خنده خودخوری میکرد)


 
اینم یه نما از تولد



اینم سوغاتی های خاله جان از دبی برای زن و شوهر شیکمو (دلم خواست:((( )



یکی از سوپرایزهای اینجانب توسط شوهر



یه شام خوشمزه چهار نفره به همراه خاله و شوهر خاله به مناسبت روز عشق



تولد دوم ریحانه تو مدرسه



انقدر این بچه ها فشفشه دوست داشتن که باور کردنی نبود





یادتونه گفتم رِکسی بنده خدا مریضه ؟! ، مرحوم خیلی سعی کرد تا عید دووم بیاره ولی یه ماه کم آورد ، خدایش بیامرزد



اینم یکی از سوپرایزهای من برای جناب شوهر ، اولین کیکی که خونه خودم قسمت شد بپزم که خودش حکایتها دارد ، فقط در همین حد بدونید که اصلا قسمت نمیشد چراشو خودمم نمیدونم :دی




پیام بازرگانی :/ ، فحش ممنوع :دی




خورشید خانوم که حسابی به خودش رسیده برای عید



تولد بچه خواهر شوهر جان



الحکایت الخرید العید ...



البازار




نودل مرحوم یا مرحومه :)



ای بابا چقدر آخه پیام بازرگانی :دی



الگلفروشی...









خرید های حاصل از گلفروشی



چیزی که خیلی وقت بود تو مغزم وول میخورد



شروع پروژه



اتمام پروژه



خونه تکونی خونه مادر گرام و اتاق ریحانه خانوم ...یادی از گذشته



خوب دیگه خانوما آقایون متفرق بشید ...
آها نه نرید ، میخواستم عید رو به همتون پیشاپیش تبریک بگم ، ممنون که انقدر تحملم میکنید :دی

+راستی دوستایی که رمز خواسته بودن ، متاسفانه وبلاگ یه مشکلی پیدا کرده و رمز رو دریافت نمیکنه ازتون ، بعد عید میام درستش میکنم دوباره درخواست رمز بدید شرمنده همگی




نوشته شده توسط یاسمن درپنجشنبه 28 اسفند 1393 ساعت02:26 ق.ظ | صبور






نمایش نظرات 1 تا 30