تبلیغات
سه شنبه ها - >> 48X سه شنبه ها - >> 48X

>> 48X


سلام به همه خواننده های عزیز ، میدونم که خیلی نگران شدید من واقعا معذرت میخوام از همگی ، برنامه های زندگیم فشرده شده و با تمام اینا من باز احساس میکنم که هیچ وقتی ندارم .
اول از همه بگم که واقعا فکر نمیکردم سالگرد عروسیمون رو یادتون باشه ...با دیدن کامنتها دهنم باز مونده بود ، از اونجایی که خودم آدم فراموشکاری هستم فکر نمیکردم کسی تاریخ عروسی ما یادش مونده باشه ، صمیمانه از همتون ممنونم


این روزها زندگی حسابی  روی دور تند افتاده همه چیز مثل برق و باد میگذره ...اینو خیلی راحت میشه از تاریخ و تعداد عکسهایی که تو گوشیم و وبلاگ هست متوجه شد ، وقتی سالگرد ازدواجمون رو جشن گرفته بودیم همه با تعجب میگفتن یعنی یه سال شد ؟!
یادمه که خودمون هم چقدر  ذوق این لحظه ها رو داشتیم چقدر استرس داشتیم ، همش فکر میکردیم زندگی مستقل چقدر ممکنه تنش و استرس داشته باشه !! آیا میتونیم با مشکلاتش کنار بیایم ؟ یادمه شبایی بود که مصطفی از فکر آینده خوابش نمیبرد ، از این که عروسی میکردیم خیلی خوشحال بود اما دلشوره های خاص خودش رو هم داشت ...

و اما حالا یه فصل دیگه از زندگیمون رقم میخوره ، روزی که سالگرد ازدواجمون رو جشن گرفتیم در حالی که 4 سال و نیم از عقد و 6 سال و نه ماه از آشناییمون میگذره با هم یه احساس مشترک داشتیم ...اینکه باید رشد کنیم ، بزرگتر بشیم ...از این چه الان هستیم

و فرزند عزیزم اون روزی بود که واقعا مامان بابا با تمام وجودشون تو رو از خدا خواستن ، نمیدونیم کی پا توی این دنیا میزاری ولی بدونِ هیچ تردیدی منتظر حظورت هستیم ،  اینو میشه از تلاش های بابات و خودم فهمید

بعد از 10 کیلو کاهش وزن ، خوردن قرصهای لازم ، رفتن به ازمایشگاه و دندون پزشکی ، این ماه های آخر رو قرار با هم همراه ورزش و آماده کردن جسمی و روحی خودمون همه چیز رو برای حظور یه نفر دیگه تو این دنیا ..تو این خونه ...تو این خانواده ...تو این عشق ...آماده کنیم

با اینکه دوتامون روزهای خیلی پراسترس و فکری رو گذروندیم ، با اینکه وقتی با پدرت در مورد تو صحبت میکردم استرس رو تو چشماش میدیدم ، وقتی در مورد کارایی که باید برای اومدنت انجام بدم میفهمیدم  تردید وجودم رو میگرفت اما مثل همیشه تصمیم گرفتیم با کمک خدا این فصل زندگی رو شروع کنیم

قبل ها فکر میکردم آدم وقتی دبیرستان رو تموم کنه بزرگ میشه ، بعد به این نتیجه رسیدم آدم وقتی ازدواج میکنه بزرگ میشه اما حالا به این نتیجه رسیدم آدم تا بچه ای رو بزرگ نکنه هیچوقت بزرگ نخواهد شد چون همیشه این تکامل و رشد ادامه داره ...


در ادامه دعوتتون میکنم به دیدن روزهای گذشته همراه با دور تند...



خوب اگه یادتون باشه که میدونم یادتونه تی وی ما توسط ا.ب داغون شد !!! ما هم برنامه داشتیم که یا تعمیرش کنیم یا یکی دیگه بگیریم ، مشکل اینجا بود که تا هزینش جور میشد یه جوری این پول از دست میرفت
خلاصه دیگه دی ماه بود که پدر شوهر پول رو به ما داد ، قرار بود یه مقدار روش بزاریم و مثل همون تی وی رو بخریم اما بر حسب اتفاق متوجه شدیم هم برادر شوهر و هم عمه شوهر میخوان برن بوشهر تی وی بگیرن ، ما هم گفتیم میریم باهاشون هم فال و هم تماشا و این شد که راهی یه مسافرت یهویی شدیم



تو این جاده کلی آب و هوا مختلف دیدیم که خیلی جالب بود ، صبحونه رو هم بین راه خوردیم



بعد از گشتن تو بازار و دیدن جاهای مختلف چشممون یه جمال یه تی وی روشن شد که دلمون رو گرفت البته بهتر بگم دل هممون رو گرفت و این شد که سه تا تی وی گرفتیم و قرار شد عصر تحویل بگیریم برای همین برای استراحت و ناهار راهی بندر شدیم






تو راه برگشت هم جاده رو کم گردیم و و پلیس راه با دیدن تی وی ها نگهمون داشت و نزدیک بود یه جرم قاچاق هم ماشین و هم تی وی ها رو بخوابونه که خدا کمک کرد و برگشتیم فقط خدا شاهده چقدر تنم لرزید همون موقع
بین جاده هم نگه داشتیم تا آدرس جاده درست رو بپرسیم که چنتا سگ اونجا بودن و شروع کردن به پارس کردن به ما ، مصطفی هم به رسم عادت سر کار که برای سگای خودش سوت میزنه برای اینا هم سوت زد ، یهو دیدیم اومدن سمتمون و مثل یه عاشق سر مست خودشون رو انداختن جلوی پای مصطفی ،  مصطفی هم یکم با پا ماساژشون داد که حسابی کیف کردن ...ولی خیلی صحنه جالبی بود



آخرای شب رسیدیم خونه و با تمام اون خستگی شروع کردیم به وصل کردن تی وی جدید



یه دوره همی هم چند روز بعد داشتیم خونه خاله جان ، دوره همی ما هم اینجوریاست که همه جمع میشن خونه یکی ولی شام با خودشونه که منم سویس بندری درست کردم



بعد راهی جشن عقد دختر عمو مصطفی شدیم که ماجراهای خودشو داشت







مامان و ریحان هم تولدشون هردو توی بهمن ماهه ما هم برای سوپرایز تولد دوتاشون رو گرفتیم ، به کمک خاله جون یه تولد عالی شد که خلی خوش گذشت









ریحانه یه سالی بود که تو فکر داشتن یه تبلت بود ولی هیچکس موافق نبود ، اول اینکه سنش کم بود دوم اینکه تو خانواده ما هرکس با پول بازوی خودش باید چیزایی که میخواد بگیره و این شد که این یه سال ریحانه حسابی درس خوند و برای مامان کار کرد و پول جمع کرد ولی خوب هنوز پول کم داشت ولی دیگه مامان بابا تصمیم گرفتن برای تولدش سوپرایزش کنن
این شد که ریحانه وقتی تبلت رو دید کپ کرد و خشک شد



دیگه دیدیم نفس نمیکشه و خشک شده ترسیدیم یه وقت سکته نکنه یکم آپ پاشیدیم رو صورتش که بهتر شد



مامان هم یه سال پیش مبایلش فاتحش خونده شد ولی قبول نمیکرد یه گوشی لمسی براش بگیریم و همش میگفت نمیتونم با اینا کار کنم ولی خوب دیگه شوهر خاله جان گذاشتش تو کار انجام شده و خدا رو شکر مامان هم خیلی راضیه و مشکلی نداره



میرسیم به خاک وحشتناک اهواز که گند زد به هرچی خونه تمیز کردن من بود :((((((

مقایسه کنید خودتون




دوازدهم هم که سالگرد ازدواج اینجانب و همسری بود که حسابی به خودمون رسیدیم و یه استراحت دادیم




بعد از اون خاله و شوهر خاله از سفر خارجه برگشتن و ما هم دعوتشون کردیم به یه شب نشینی تو بالکن





اونا هم به تلافیش ما رو شام دعوت کردن که خیلی خوش گذشت



بنده هم این روزها همراه آقا مصطفی در حال ورزش و آماده سازی بدن هستیم



ایشونم جناب رکسی سابق هستن الان یه سال که مهمون خونه ما هستن و چند روز پیش یه سکته ناقص داشتن که باعث شده اینطوری بشن و الان یه ماهی هست که یه وری تو آب شنا میکنه ، بنده خدا داره تلاش میکنه به عید برسه



اینم جناب مستر دماغ که مامان براش لباس کاراته دوخته




و این بود یک ماه ما با دور تند ...




نوشته شده توسط یاسمن درشنبه 18 بهمن 1393 ساعت01:42 ب.ظ | بیننده






نمایش نظرات 1 تا 30