تبلیغات
سه شنبه ها - نیمچه مادر سه شنبه ها - نیمچه مادر

نیمچه مادر



نبودم چون نمیتونستم باشم ، اینترنت قطع بود و چون شماره ها تغییر کرده بود برای ثبت دوبارش باید یه سری کارا انجام میدادیم ، شرمنده همگی .

11 سالم بود که با پدر و پدربزرگم به یه امامزاده توی کوه رفتیم ، اولین بار بود که انقدر احساس معنوی قشنگی داشتم ، میدونید چرا ؟ چون برای اولین بار تو زندگیم چیزی رو میخواستم که بزرگتر از اسباب بازی و خوراکی بود ، چیزی که دیگه مادر و پدرم نمیتونستن برام راحت تهیه کنن

از رفتار اطرافیانم فهمیده بودم که تحقق این چیز تنها با کمک خدا امکان پذیره ، پس باید یه جنبه جدید از زندگی رو کشف و امتحان میکردم .
وقتی که به اون امام زاده رسیدیم یه چادر گلگلی سرم کردم و خودم رو به ضریح رسوندم دستامو تو هم مشت کردم و چشامو بستم و همینطور مرتب تو دلم چیزی که میخواستم رو میگفتم ... هرچی بیشتر میگذشت بیشتر چشام و مشتم رو فشار میدادم ، احساس میکردم با اینکار خواستم بیشتر مورد قبول واقع میشه

بعد از خوردن ناهار تو دل کوه و گشتن تو بازارچه به سمت خونه برگشتیم ، از شیشه عقب پیکان سفید بابابزرگم پشت سرم رو نگاه میکردم و میدونستم از همین الان یه اتفاقی داره میوفته چیزی که نمیدیدمش ولی احساسش میکردم ...

27 بهمن 82 کمتر از یک سال به اون چیزی که تو امامزاده از خدا خواسته بودم رسیدم ... یه خواهر کوچولو
انقدر خوشحال بودم که سر از پا نمیشناختم ، دیگه همه چیز برام عوض شده بود ، معیارهام ، تصمیم هام ، اخلاقم
شغل مادرم ایجاب میکرد که از خواهر کوچیکترم نگهداری کنم ، پوشکشو عوض کنم ، بهش شیر بدم ، باهاش بازی کنم و وقتی گریه میکنه مثل یه مادر آرومش کنم
وقتی به خودم اومدم که سال اول راهنمایی موقع خوندن انشاء پای تخته با موضوع " تابستان خود را چگونه گذراندید ؟ " به خاطر چیزایی که میخوندم مورد تمسخر بچه ها قرار گرفتم
بعد متوجه شدم که دلیل اون خنده ها چی بوده ، اینکه من تمام تابستون از خواهرم نگهداری کردم و به جای بازی کردن تو کوچه و رفتن به کلاسهای تفریحی ورزشی پوشک بچه عوض کردم ...مشکل اونجا بود که همکلاسیهام متوجه نبودن که من تموم اون تابستون رو با عشق گذروندم و حتی موقع پوشک عوض کردن هم با عشقی سرشار کارم رو انجام میدادم .
در طول اون سال تحصیلی القاب مختلفی به من نسبت دادن ، " کُلفَت " ، " پوشک عوض کن " و از همه بدتر "جاسم " تنها به خاطر اینکه مانتوی من نسبت به بقیه بلندتر و گشادتر بود
بدترین لحظه های زندگیم زمانهایی بود که توی اون مدرسه بودم و قشنگ ترین لحظه هام رسیدن خونه پیش ریحانه عزیزم بود

نفهمیدم چطور ؟! اما وقتی به خودم اومدم که یه مادر کوچولو بودم ، با ساک بچه روی شونم به مهمونی میرفتیم و ریحانه تو  کانگروش به پشت من وصل بود ، با عشق لحظه به لحظه زندگیم رو میگذروندم ، تو مهمونی ها همه جمع میشدن تا بچه داری من رو ببینن ، بچه ای که بچه ی دیگه رو نگه میداره

یادم میاد شبهای آشوبم اون موقع ها شروع شد ، شبهایی که با ترس و وحشت میخوابیدم و ترسهای من شامل اینها میشد : " نکنه زلزله بیاد و ریحانه زیر اوار بمونه " ، " نکنه تو خواب خفه بشه " ، " نکنه گریه کنه و من بیدار نشم " ، " نکنه از دستش بدم " و ...

شبها رو با وحشت میگذروندم اما کم کم روزها هم به کابوس بدل میشد ، وقتی ریحانه یکم بزرگتر شده بود و میتونست راه بره با کوچکترین صدای جیغ و گریه از جا میپریدم و وحشت زده دنبال ریحانه میگشتم ، تمام فکر و ذهنم از دست دادن خواهر کوچولو و بی دفاعم بود
کم کم در مقابل کسایی که ریحانه رو اذیت میکردن یا باهاش شوخی های بد میکردن واکنشهای خشنی نشون میدادم ، خدا به داد کسی میرسید که باعث گریه ی ریحانه میشد ، چنان کینه ای به دل میگرفتم که حد نداشت .

با گذشت 11 سال از اون روزها هنوز نتونستم خودم رو تغییر بدم ، هنوز هم وقتی صدای گریه بچه ای رو میشنوم دست و پام رو گم میکنم ، وقتی بچه ای جیغ میزنه میترسم .
ریحانه دیگه فهمیده که نباید جلوی من ادای غش کردن و مردن و خفه شدن رو در بیاره ، نباید شوخی شوخی سرفه کنه و خودشو بندازه زمین چون امکان داره خودم درجا از ترس سکته کنم

و حالا وقتی فکر میکنم که خودم میخوام یه مادر واقعی بشم ، ترس تمام وجودم رو میگیره ، اینکه اسم تک تک بیماری های کودکان رو میشنوم قالب تهی میکنم ، نمیدونم 9 ماه بارداری رو بدون اینکه بچم رو ببینم چطور میخوام تحمل کنم ، فکر کنم مصطفی مجبور بشه یه دستگاه سونوگرافی بگیره و تا من هر روز وضعیت بچم رو چک کن کنم .

شاید خیلیاتون از فکرای عجیب غریب من خندتون بگیره اما اونایی که  مادر هستن خیلی خوب حرفهای منو میفهمن ، خوب مبفهمن شنیدن صدای گریه در حالی که بچت رفته تو کوچه بازی کنه یعنی چی ، جیغ های بنفشی که حاکی از افتادن یه بچه یا حادثه ایه چه کار با دل یه مادر میکنه .

با همه اینا مادر بودن رو دوست دارم ، فکر میکنم یه زن تنها خلق میشه که روزی مادر باشه ، عشقی که میتونه نزدیک ترین عشق به عشق الهی باشه ، ترکیبی خالص از وجود یه زن و شوهر

دوستایی که پرسیده بودن حامله هستم یا نه ؟ باید بگم که نه من حامله نیستم و تصمیمش رو داریم و البته الان باید یه دوره دارویی رو بگذرونم و وزنم رو کاهش بدم که خودش یه دوره 9 ماهه میطلبه ، پیشنهاد من به دوستانی که ازدواج کردن اینه که حتی اگه تصمیم ندارید بچه دار بشید اما از همین الان پیگیر کارهاتون باشید ، آزمایشهای لازم رو بدید ، دندون پزشک برید ، وزنتون رو ایده ال نگه دارید ، قرصهای مکمل و آهن بخورید ، واکسنهاتون رو بزنید و یه پرونده ثابت پیش یه متخصص خوب باز کنید و رحم تون رو آماده پذیرش یه معجزه کنید تا مثل من برای حامله شدن دق مرگ نشید

کارهایی که فعلا من انجام دادم : رفتن پیش یه متخصص زنان و زایمان و نازایی که خدایی نکرده اگه مشکلی هم پیش اومد لازم نباشه پزشکم رو عوض کنم ، خوردن قرصهای مکمل ، دادن آزمایشهای لازم ، خوردن قرص برای مرتب کردن عادات ماهانه و رفتن پیش دندون پزشک بوده و البته از همه مهمتر صحبت با یکی از کارشناسهای غذایی دکتر کرمانی و ایشاالله از هفته دیگه رژیم غذایی جدیدم رو دریافت میکنم .




یکی از دوستای گلم من رو به یه چالش دعوت کرده که باید 20 حقیقت رو در مورد خودم بگم :
1- زودرنج و احساساتی هستم
2- خیلی حرف میزنم ولی شنونده عالی هستم
3- دوستای خیلی کمی دارم ولی اگه یکی دوستم باشه براش همه کار میکنم
4- سخنران خوبی هستم و تو جمع معمولا این منم که حرف میزنم
5- به موسیقی و هنر و کتاب علاقه زیادی دارم
6- عاشق تدریس هستم
7- به عشق ایمان دارم و همیشه نُسخَش رو برای همه میپیچم تا از غم و غصه در بیان
8 - رابطم با جنس مذکر خیلی بهتر و اصلا نمیتونم جمع و دور همی های دخترونه رو تحمل کنم اما حرف مردها رو خیلی بهتر میفهمم و همینطور اونا حرفهای منو
9- همیشه در حال سرزنش کردن خودم هستم
10 - گذشته خیلی سختی داشتم و تنها تعداد معدودی واقعا من رو میشناسن
11- بیشتر روزها تو خونه تنها هستم
12- اعتماد به نفس خیلی پایینی دارم
13- نوشتن خیلی آرومم میکنه
14- از چاق بودنم به شدت بیزارم و همین باعث شده که کمتر پامو از خونه بیرون بذارم
15- آدم کینه ای هستم اما هیچوقت طرف مقابلم متوجه نمیشه مگر اینکه خودم بخوام
16 - تو بیشتر تفریح های زندگیم حتما باید همسرم در کنارم باشه وگرنه اصلا لذت نمیبرم
17- بعضی کامنتهای وبلاگم باعث میشه از نوشتن خسته بشم و برعکس
18 - دست پخت خوبی دارم ، البته این تو ذات خانوادمونه علت بیشتر شکمو بودنمون هم همینه
19 - تلویزیون اصلا نگاه نمیکنم مگر اخبار باشه
20 - هیچ وقت در مورد کسی قضاوت نمیکنم و از این کار به شدت متنفرم چون خودم خیلی چوبشو خوردم

نونو ، آوا ، رمزینه ، ملیکا ، ساغر ، نفسی ، مهری ، فافا  رو به این چالش دعوت میکنم اگه دوست نداشتن هم مشکلی نداره


+ پست بعد طبق معمول برای معذرت خواهی با عکس برمیگردم پس با کامنتهاتون حسابی شادم کنید که به انرژیتون نیاز دارم

فدای همتون تا پست بعد خدانگهدار

+ در حال سرزدن بهتون و جواب دادن کامنتها هستم فقط ممکنه یکم طول بکشه چون ماشاالله ماشالله خیلی زیادید :دی




نوشته شده توسط یاسمن درجمعه 16 آبان 1393 ساعت08:03 ب.ظ | نظر






نمایش نظرات 1 تا 30