تبلیغات
سه شنبه ها - مربع آتش !! سه شنبه ها - مربع آتش !!

مربع آتش !!



همه ی شما حداقل یه بار توی دوره مدرستون از طرف آتشنشانی براتون مانور آتش و ایمنی اجرا کردن ، روشن کردن آتیش و روش های خاموش کردنش
اگه یادتون باشه که امیدوارم باشه ، همیشه برامون از مثلث آتش میگفتن ، مثلثی که اگه تمام ضلعهاش حظور داشته باشن آتیش به وجود میاد و در صورتی که یکی از این اضلاع نباشه آتیش خاموش میشه ... اکسیژن ، سوخت و گرما
جدیدا مشخص شده که اصطلاح مثلث آتش اشتباه و در اصل باید گفت مربع آتش و ضلع چهارم رو واکنشهای زنجیره‌ای تشکیل میده ...

خوب حالا برسیم به صحبت امروز که بی ربط به مربع آتش هم نیست
قبل از تولد ریحانه رو خوب یادم نیست اما بعد از تولد ریحانه کم کم یه چیزی برای هممون واضح و روشن بود ، اینکه وقتی هممون کنار هم هستیم بیشتر از 1 ساعت دووم نمیاریم و بلاخره دعوا درست میشه و به جون هم میوفتیم ...



یعنی اوایل نمیخواستیم که باور کنیم ، اما کافی بود تا یکیمون پاشو از خونه بذاره بیرون ...چنان آرامشی به خونه حکم فرما میشد که نگو ، اون سه نفر باقی مونده خیلی با هم خوب میشن ، این در مورد نبود هممون صدق میکرد

مثلا وقتی من خونه نبودم ، مامان و بابام و ریحان با هم خیلی مصالمت امیز زندگی میکردن ولی تا من پام به خونه باز میشد دوباره جنگ و جدال شروع میشد ، وقتی بابام سر کار بود منو ریحان و مامان خیلی با هم خوب بودیم ولی تا بابام از سر کار میومد انگار که با خودش آتیش آورده باشه هممون داغ میکردیم و میوفتادیم به جون هم
اینکه میگم اوایل باورمون نمیشد به خاطر این بود که یه وقت فکر نکنید به وجود اومدن مربع آتش عمدی یا بر اثر تلقین بوده

ما خیلی هم دیگه رو داست داشتیم و داریم ولی نمیدونم چه حکمتیه که چهارتامون نمیتونیم با هم یه جا باشیم ، وقتی به این باور رسیدیم که یکیمون برای مدت  خیلی طولانی جایی میرفت ، چنان دل هممون تنگ میشد براش که حد نداشت ، وقتی برمیگشت ، روز اول همه چیز خوب و عالی بود ولی از روز دوم باز روز از نو و ...
توی این دوهفته که مامان رفته کرج باز هم یکی از این ضلع های مربع آتش کم شد و منو بابا و ریحون خیلی خوب با هم کنار اومدیم ، در حدی که مصطفی دیشب بهم میگفت : یاسی چقدر بابات باهات مهربون شده و زیاد با هم صحبت میکنید
جواب من هم ساده بود : چون یکیمون نیست !! به همین راحتی
خیلی سعی کردم بفهمم چی میشه که این اتفاق میوفته ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که ما هم مثل مربع اتش باید به این حقیقت باور پیدا کنیم که همیشه باید یه ضلعمون از بقیه جدا باشه و خوشبختانه بعد از ازدواجم و رفتن سر خونه خودم همه چیز عالی شد ، از طرفی هم باید رفت و آمدمو به خونه مامان اینا کنترل کنم وگرنه دوباره همون اش و همون کاسه

یه چیز جالبی که پریشب بهش پی بردم یه قسمت از خودم بود ! کشف جدیدی از احساسات خودم داشتم
وقتی بچه بودم ، وقتی هوا طوفانی میشد و یا رعد و برق شدید میزد و برقا میرفت اول از همه نگران عروسکام میشدم ، احساس میکردم از تنهایی دلشون میگیره و میترسن !! سریع میرفتم تو اتاقم و با ترس و لرز تو تاریکی همشون رو با اون بازوهای کوچیکم بغل میکردم و میاوردم جلوی تنها شمعی که مامانم تو پذیرایی روشن میکرد بعد روی همشون پتو مینداختم و تک تکشون رو ناز میکردم و بهشون میگفتم که نگران نباشن و من پیششون هستم و بعد با مامان براشون نمایش سایه اجرا میکردیم
این کار من تنها به سن کودکی من محدود نمیشد ، با بزرگتر شدنم تنها یکم قایمکی تر این کارو میکردم برای اینکه یه وقت یکی نگه من دیوونم
با تک تکشون صحبت میکردم ، حالشون رو میپرسیدم ، آشتیشون میدادم و خیلی چیزای دیگه ، باورتون نمیشه ! شاید بگید عجب بچه خُلی بودم ! ولی من حتی با سنگها و ابرها هم حرف میزدم ، یعنی به هرچیزی جون میدادم و براش شخصیت درست میکردم

وقتی ریحانه به دنیا اومد این موضوع خیلی کمرنگ تر شد و همه چیزم ریحانه شد ، بعد از ازدواجم با یه حس خیانت به عروسکام اتاقم رو ترک کردم و هر دفعه که میبینمشون  احساس میکنم از دستم ناراحتن که مثل گذشته نیستم باهاشون ، باور کنید دیوونه نیستم ، این احساسات در من به وجود میاد در حدی که سعی میکنم زیاد نگاشون نکنم ، خلاصه که خیلی وقت بود که دیگه کاری به اون قسمت از وجودم نداشتم تا اینکه ...
پریشب هوا طوفانی شد ، طوفان که میگم یعنی در حدی که درختا شکستن ، یه ترانس مرکزی خیلی ضعیفی تو خیابون ما هست که با هر تکونی منفجر میشه ، یه بارم بالای سر مصطفی منفجر شد که فقط یادمه خشکم زد و مصطفی پرید سمتم و بغلم کرد ، شانس آوردیم که چیزی نشد
خلاصه که پریشب هم باز برقها رفت ، هرطور شده بود سعی کردم بخوابم ولی یه دلشوره عجیب داشتم ، تا اینکه طوفان قطع شد و آسمون شروع به رعد و برق زدن کرد ...صداهای وحشتناکی که از آسمون میومد کل وجودم رو میلرزوند جز یکبار تو بچگیم تا حالا صداهای مشابه این رعد و برق رو نشنیده بودم
اون موقع بود که یهو حالم بد شد ...فکر کردم به خاطر همون دلشورست ، سریع رفتم تو اتاق مهمان و به ریحانه سر زدم ، بیدارش کردم و گفتم نگران نباشه و نترسه ، ولی خانوم اصلا تو این باغا نبود ، مصطفی هم که هفت پادشاه رو خواب میدید
سعی کردم یکم بخوابم که یهو با صدای وحشتناک ترکیدن ترانس و هم زمان صدای رعد از خواب پریدم ، اون لحظه بود که فقط دلم میخواست لباس تنم کنم و برم خونه مامانم ، دلم میخواست برم عروسکامو جمع کنم و بهشون بگم که نترسن
باورتون نمیشه من ،  خرس  به این گندگی داشت از ناراحتی اشکم در میومد ، نه میتونستم برم نه میتونستم بمونم ، مجبور شدم مصطفی رو بیدار کنم ، وقتی با تعجب پرسید که چی شده ! بهش گفتم عروسکام رو میخوام ، اونا الان ترسیدن !؟ بهم گفت که نمیتونم با این شرایط پیششون باشم و بغلم کرد تا شاید آروم بشم ولی تا خود صبح چهره تک تکشون میومد جلوی صورتم

صبح کلی به خودم به خاطر این بچه بازیام بدو بیراه گفتم و خدا رو شکر که مصطفی  از دیشب هیچی یادش نموندِ ، ولی یه چیزی رو فهمیدم
همونطور که دکتر باربارا میگه ما انسانها تکه هایی هستیم از پازل گذشته که به هم وصل شدیم و "من" رو تشکیل دادیم ، گاهی رفتارهایی داریم که با "من" الان هیچ ارتباطی نداره ولی وقتی به گذشته نگاه کنیم متوجه میشیم که این رفتارهامون برگرفته از گذشتمونه که ناخواسته همراهمون اومده و دیگه نمیشه ترکش کرد

امیدوارم هرکدومتون اگه تکه ای پازل مثل من دارید بتونید به جای انکار کردنش باهاش کنار بیاین ، همه ما ترسها و کابوسهایی داریم که برگرفته از کودکی و یا خاطرات گذشتمونه ، ضمیر ناخودآگاه شما تحت کنترل شما نیست ، بلکه تحت کنترل احساست و خاطراتتونه ...براتون بهترین ها ضمیر ناخودآگاه رو آرزو دارم

+ مامان یک شنبه ظهر برمیگرده ، بی اندازه دوست دارم بعد این دوهفته ببینمش تا کلی حرف بزنیم

++ همچنان میتونید تو اینستاگرام عکسهای ما رو دنبال کنید Yasiimosii

++ بعد از نوشتن این مطلب میام که بهتون سر بزنم



 از یک یادگاری به یادگاری دیگرFrom Souvenirs to Souvenirs
 دمیس روسوس - Demis Roussos1975






A lonely room and empty chair
اتاقی خلوت؛ یک صندلی خالی

Another day so hard to bear
و یک  روز طاقت فرسای دیگر...

The things around me that I see remind me of
هرآنچه پیرامون خود می بینم

The past and how it all used to be
مرا به یاد گذشته می اندازد و 
و این که همه چیز آن زمان چگونه بود...





From souvenirs to more souvenirs I live
از یک یادگاری به یادگاری دیگر

With days gone by when our hearts had all to give
زندگی می کنم با روزهایی که گذشت
زمانی که قلب هایمان تمامش را می بخشید

From souvenirs to more souvenirs I live
از یک یادگاری به یادگاری دیگر

With dreams you left behind
زندگی می کنم با خاطراتی که بر جا گذاشتی

I'll keep on turning in my mind
و همواره آن ها را در ذهنم مرور می کنم...






There'll never be another you
هیچ کس برایم "تو" نخواهد شد

No one will share the worlds we knew
هیچ کس نخواهد توانست

And now that loneliness has come to take your place
دنیایی که ما می شناختیم را با من شریک شود
و حال که تنهایی قدم پیش گذاشته
تا جای تو را پر کند

I close my eyes and see your face
چشم هایم را می بندم و چهره ی تو را می بینم






From souvenirs to more souvenirs I live
از یک یادگاری به یادگاری دیگر

With days gone by when our hearts had all to give
زندگی می کنم با روزهایی که گذشت
زمانی که قلب هایمان تمامش را می بخشید

From souvenirs to more souvenirs I live
از یک یادگاری به یادگاری دیگر

With dreams you left behind
زندگی می کنم با خاطراتی که بر جا گذاشتی

I'll keep on turning in my mind
و همواره آن ها را در ذهنم مرور می کنم...



















نوشته شده توسط یاسمن درچهارشنبه 30 مهر 1393 ساعت03:25 ب.ظ | نظر






نمایش نظرات 1 تا 30