تبلیغات
سه شنبه ها - تو اِنی تو سه شنبه ها - تو اِنی تو

تو اِنی تو



یاسی برگشته با یه مطلب پرعکس برای خواننده های درجه یک و گلی که همیشه در کنارم هستن در همه جا ولی کاش جایی بود که میتونستم همتون رو اونجا جمع کنم و یه تشکر حسابی به خاطر تمام تبریکهاتون از سرتاسر کشور ، مازندرانی های گل هم که دیگه ترکوندن به تلافی اون مزاحم ، مخصوصا نونوی نازم که همه جور کنارم بود "عاشقتم مننننن ، دختر تو چقدر مهربونی"

چند هفته پیش اتفاقی داشتم با خاله کوچیکم حرف میزدم و بین حرفهام بهش گفتم من از تولد 8 سالگیم دیگه تولدی خاصی نداشتم فقط در حد شمع و کیک ، و همین حرف یاد خالم موند و باعث شد ما رو برای شب 14 مهر دعوت کنه به صرف شام
منم گفتم به همین بهونه بگم مصطفی یه کیک بگیره و تولد رو همونجا جشن بگیریم که خالم صبح زنگ زد و گفت که برام کیک هم آماده کرده و حسابی خوشحالم کرد

پس تنها کاری که مونده بود انجام بدیم آماده شدن و رفتن به مهمونی بود...

بعد کلی تو سر و کله هم زدن و گوش دادن به آهنگ های جدیدی که دانلود کردم ، دوتامون آماده آماده بودیم ، هر چند دقیقه جلوی هم میرفتیم و میگفتیم " من خوبم ؟! " و بدون هیچ جوابی اون یکی میگفت " من چطورم ؟! "




بعد هم پیش به سوی مامان اینا و بعدشم رفتن به خونه خاله کوچیکه
تا پامون رو گذاشتیم تو خونه بوی لازانیا و پِتاژ ریه هامون رو صفا داد ، همه گشنه گشنه ،



 اما باید منتظر میموندیم چون آقا مصطفی رفت تا سوپراز منو بیاره ، بعد از برگشتنش با نیش باز ، همه نشستیم تا اون همه چیزای خوشمزه رو بخوریم ، وای من همش تو فکر کادو مصطفی بودم و هیچی نفهمیدم !!



بعد از خوردن شام عالی ، یکم کمک خاله جونم کردم چون مچ دستش درد میکرد
بعدشم یه خورده نشستیم و گفتیم و خندیدیم ، البته همه اینا تنها جهت خالی شدن معدمون بود برای سانس بعد :دی







بعد از فوت کردن شمع ها  و آرزوهای قشنگ ، رفتیم سراغ کیک و دسرها و حسابی معدمون رو پر کردیم  ، من عاشق اون کارمل شدم همشم خودم خوردم ...همینه که هست ! :)))))



و امااااااااااااااا رسیدیم به کادوهااااا و مصطفی کادوی سوپرایزیم رو داد :)))))))))))))))))))))))))
میدونید ما همیشه بر این عقیده ایم که کادو باید یه چیزی باشه که طرف با دیدنش به لفظ واقعی کلمه "خرذوق" بشه برای همین کادوهامون معمولا چیزای عجیب غریبه
همیشه به عنوان یه عاشق عکس ، مشکلم این بود که تو همه ی عکسای خانوادگی من نبودم و البته عکسای بقیه رو هم قبول نداشتم  برای همین زیاد از خودم عکس ندارم ، اما مصطفی بلاخره وسیله مورد علاقم رو برام گرفت و حسابی سوپرایزم کرد
بله ...و اون چیزی نبود جز یه مونوپاد دوست داشتنی



و این هم اولین هنر نماییم



بعد از کلی جنگولک بازی و عکسای بامزه ، خداحافظی کردیم و رفتیم تا مامان اینا رو برسونیم خونه
حالا نوبت تولد دوم بود ، البته 14 مهر تولد عزیز هم هست ، برای همین معمولا  هر سال یه تولد دوتایی هم میگیریم که البته امسال به دلایلی خواستم که فقط برای اون تولد بگیرن  و فقط ما شرکت کننده باشیم



من تا جایی که تونستم تو خونه خاله با کادو تولدم آتیش سوزوندم و مصطفی همش شاهد کُلی بازیهای من بود ، همش با خودم فکر میکردم چرا مصطفی انقدر غیر فعاله ؟!! و خیلی برام عجیب بود تا اینکه پامون رسید به تولد عزیز ...چشمتون روز بد نبینه ، چنان با این مونوپاد جیغو داد انداخته بود که من رسما ساکت شدم ، پدر همه رو در آورد ، چنان ذوق زده بود که یادم رفته بود کادوی تولد خودمه :|





خلاصه انقدر عکسو فیلم گرفت که دیگه صدای گوشیم هم در اومد و ارور شارژ داد ، ولی مصطفی هنوز بی خیال نشده بود ، و ایندفعه با گوشی عزیز شروع کرد به عکس گرفتن تا اینکه بچه ها دیگه وقت خوابشون رسید و تصمیم گرفتیم بریم خونه




اما برای اتمام کار و فروکش کردن هیجان و فضولی مصطفی چنتا عکس دست جمعی سلفی گرفتیم که خیلی چسبید



الان اگه کسی بره تو گالری گوشیم با یه عالمه عکس سلفی مصطفی روبه رو میشه ، عکسایی که بعضیاشون رو انقدر دوست دارم که حد نداره و روزی 100 دفعه نگاه میکنم ، اینم بک گراند فعلی گوشیمه :*****



این روزهای ما پر شده از رفت و آمد ها و بودن در کنار خانواده ، از اونجایی که ما دیگه کمتر با بچه ها میریم بیرون ، رفت و آمدمون با خاله کوچیکه و شوهر خاله بیشتر شده




یه شب در پارک با مامان و بابایی و ریحون




یه شب خوشمزه




خونه ما مهمونی به صرف جوجه کباب




از این قسمت بگذرید ...

این روزای خوب بعد از اون همه سختی واقعا میچسبه ، بعد از اون همه صبر و تحمل ، دعا و گریه ... اون همه فاصله ...اون همه خاطره بد ، اون همه آدم بد
آدمای بدی که هنوز خاطره ها و زخم هایی که برام به جا گذاشتن دنباله زندگیمه ، آدم کینه ای نیستم ولی آدم فراموشکاری هم نیستم
اینا رو میگم که یه وقت کسی فکر نکنه این چیزا رو الکی به دست اوردیم ...برای تک تک این لحظات من خون گریه کردم ، شبها تا صبح کابوس دیدم ، انقدر داغون بودم که خودم رو تو آینه هم نمیشناختم

یاسمن 22 سال زندگی کرد ، به جز 15 سالی که معلوم نیست چطور گذشت 2 سال عذاب آور بعدش ...وای خدا حتی نمیتونم بهش فکر کنم و اما این 6 سالی که با مصطفی بودم انگار که تازه معنی زندگی رو فهمیدم  ، 4 ساله که خدا ما رو رسما به نام هم زد ، ششم مهر سالگرد ازدواج آسمونی ما بود ، تاریخ پایان غمهای یاسی ...این روز رو به خودم و تمام زندگیم تبریک میگم

میخوام یه چیز رو خوب در مورد من بدونید ، دو دسته آدم تو زندگی من بودن ، دسته اول آدمایی بودن که زخم های جسمانی به زندگیم زدن و دسته دوم آدمایی که بهم زخم های روحی زدن
وقتی خدا رو صدا زدم گفتم ، اون دسته اول رو از ته دل میبخشم اما دسته دوم رو هرگز چون هنوز که هنوزه زخمهاشون گریبان گیر زندگیمه ، نگاه های پر از معنی ، حرفهای درگوشی ، چیزایی که بعدا به گوشم میرسه ، اینا هر روز در جریانن و به روحم زخم میزنن ، خیلی سعی کردم این آدما رو ببخشم ولی وقتی خودشون حتی یه ذره هم پشیمون نیستن من هرچقدر هم که ببخشمشون بازم نمک رو زخمم میپاشن
آبروی مردم ، آخرت ماست ...با آخرت خودمون بازی نکنیم


+ بابابزرگیم تصادف کرده و پاش شکسته ، مامان فردا صبح عازم شهر  تولدم ، کرجه تا کمک مامان بزرگ باشه ، و در تمام این مدت من باید مواظب بابا و ریحون باشم و این یعنی اینکه بیشتر روز خونه مامان اینا خواهم بود و اینترنت نخواهم داشت ، سعی میکنم آخر شب بیام و کامنتهای پر از محبتتون رو بخونم، اما قول مطلب جدید رو حتما میدم

++ممنون از همتون به خاطر یه عالمه تبریکی که برام فرستادید






نوشته شده توسط یاسمن درچهارشنبه 16 مهر 1393 ساعت01:17 ب.ظ | نظرات






نمایش نظرات 1 تا 30