تبلیغات
سه شنبه ها - به سوی دلبندم سه شنبه ها - به سوی دلبندم

به سوی دلبندم



دلهره دارم و در عین حال خوشحالم ...یه حس عجیب که فقط یه بار احساسش کردم ...روز ازدواجم
از یه سمت کسایی رو میبینم که دیدنشون  پر از انرژیه ، از یه سمت حرفهایی میشنوم که دلم رو میلرزونه
رویاهایی تو سرم دارم ، رویاهایی که با هم همخونی ندارن ....که اگه دنبال هرکدومشون برم باید قید اون یکی رو بزنم
بین این سر شلوغم و احساسهای در هم  پیچیده هزار دفعه طول اتاق رو طی میکنم ، یه دفعه از آب سرد کن اب میخورم ، یه بار میرم دستشویی و چند دقیقه ای تو آینه به خودم نگاه میکنم ...واقعا من کیم ؟!

توی این سه ساعت تمام تابلوهای توی اتاق رو حفظ شدم مخصوصا شعر قشنگی که قاب شده و زدن به دیوار
پاهام کم کم خسته میشن ، کفشامو در میارم و سعی میکنم کمی به حرفهای پشت سریم گوش بدم
اسمم رو که میخونن استرس تمام اندامم رو به لرزه در میاره ... همه حرفهایی که میخوام بزنم با خودم مرور میکنم و دوباره پروندم رو نگاه میکنم
سن : 22 سال ... تاهل : 4 سال ... اسمم رو برای بار صدم میخونم ، میخوام یادم نره کی هستم و برای چی اینجام

وقتی میرم داخل اتاق چشمام جز میزی که جلومه هیچی نمیبینه ، چند دقیقه ای صبر میکنم تا بیاد ...پروندم رو میبینه ، سوالاش رو میپرسه ...جوابام رو میدم ... به دستیارش میگه که یه چیزایی بنویسه و خودش خیلی آروم رو میکنه به من
با صدایی که با هر بسامدش منم دلشوره میگیرم میگه
دختـــــــــــرم ، قرصهاتو بخور ... آزمایشات زودتر انجام بده ...کاهش وزنت رو ادامه بده ...اقــــدام کن و دوباره پیش من بیا
 سرم رو به علامت تایید تکون میدم ...از دفترش میام بیرون .... دیگه جز خسته نباشید به منشی مطب هیچ صدایی ازم در نمیاد ...

خیلی وقت بود که هیچ فکری تو سرم نبود ، جز زندگی روزمره به چیزی فکر نمیکردم اما حالا انگار که هرچی فکرِ هجوم بردن به سرم
به جای رفتن به خونه خودمون ، میرم خونه مامان  ... خودم رو توی تخت دوران مجردیم رها میکنم و حرفهای دکتر رو برای مامان میگم ، زودتر از چیزی که فکر کنم زنگ میزنه به خواهرش و سفارش لباس نوزاد میده ...نه میتونم بگم نه ...نه میتونم بگم آره

مصطفی برای نهار به ما ملحق میشه ، منتظرم بگه فعلا وقتش نیست تا دست نگه دارم ...تا اقدام نکنیم ...اما تا حرفهام رو میشنوه نیشش تا بناگوش باز میشه و میگه میخوای همین حالا اقدام کنی!!؟ و مامانم از آشپزخونه غر غر میکنه که این حرفهای خاک برسریتون رو آروم بزنید و مصطفی از عمد کلی چرتو پرت دیگه رو جوری میگه که مامان از خنده منفجر بشه

سر میز ناهار هرکس یه چیزی میگه ، مصطفی از کارایی که وقتی پدر شد میخواد انجام بده ، مامانم از نگهداری بچه میگه ، بابا فقط قرمز میشه ، ریحانه ادای خاله ها رو در میاره و من ساکت به همشون خیره میشم
اصلا نمیفهمم دارم چی میخورم ...فقط فکرم مشغوله ... این چند روز ، این چند ساعت ...همش فکر اینم که ...آیا من لیاقت مادر شدن دارم ؟! ... میتونم یه مادر خوب باشم ؟!...من که انقدر عاشق داشتن فرزند خودم هستم میتونم خوب ازش مراقبت کنم ؟!

این روزا مصطفی سر تا پا شور و شوق ... درخششی که توی چشماش میبینم همونی که همیشه دوست داشتم ببینم ، انرژی و علاقه ای که به بچه دار شدن نشون میده بیشتر از اون چیزی که توقع داشتم
همش در حال صحبت کردن در مورد آینده هستیم ، در مورد اسم بچه ، اتاق بچه ، وسایل بچه ، پس اندازی که داریم و ...
اما با همه اینا درون من جنجالی به پاست ...همه چیز برعکس شده ! یه روز من بیشتر از هرکسی دلم بچه میخواست ، بیشتر از مصطفی بیشتر از مامان ...اما حالا همه خوشحالن ...جز خودم و همش با خودم تکرار میکنم " آیا من به اندازه کافی خوب هستم ؟"





برای فرزندم
دلبندم ... نه اینکه تو را نخواهم ...نه اینکه بودنت باعث آزار باشد ...کاش یکهو می آمدی ...بی خبر ...تا وقت این فکر ها را نداشته باشم ...تا مادرت نترسد ...از خوب نبودن ... از مادر نبودن
دوست دارم برایت بهترین مادری باشم که تصور میکنی ...این روزها هروقت چشمهایم را میبندم تو هستی ، زیبا و دوست داشتنی ، حتی برایت جشن هم گرفتیم ... نمیدانم دوست داری اینجا باشی یا نه ...امیدوارم اگر آمدی پشیمان نشوی ...با همه اینها مرا ببخش کمی تاخیر داری ...

+ آهای اونایی که مادر شدید و یا دارید مادر میشید ...به دادم برسید که خیلی داغونم ... جواب افکار من فقط پیش شماست.





نوشته شده توسط یاسمن درسه شنبه 18 شهریور 1393 ساعت08:06 ب.ظ | نظر






نمایش نظرات 1 تا 30