تبلیغات
سه شنبه ها - بگو ســــیب سه شنبه ها - بگو ســــیب

بگو ســــیب



بعضی عکسها مثل یه در میمونن ، یه در که رو به گذشته باز میشن ...با بعضیهاشون میخندی و با بعضی گریه میکنی
بعضی عکسها میتونن از ته دل بخندوننت ولی همراه با یه آه عمیق باشن
بعضی شبا میشه که هوس کنی آلبومها رو از کمد بکشی بیرون و وسط خونه پخششون کنی ، اول خودت تنهایی شروع میکنی به دیدن اما وقتی به خودت میای که همه دورت نشستن و دارید با همدیگه از خاطرات مشترک توی هر عکس میگید

یه روزایی تو هستی و خانواده شوهرت که دورت نشستن و روی پات آلبوم خانوادگیشون رو گذاشتن و هر کس حسی که از اون موقع با خودش همراه داره رو برات میگه ، از عکسهای عروسی قدیمی تا تولد بچه ها ، مسافرت ها ، عیدها و ...
یه روز هم میاد که شوهرت رو تنها گیر میاری و توی خانواده خودتون دورش میکنید و کلی عکس میذارید جلوش و دو ساعت همراه با آه یادش بخیر های بزرگ و شعر های قدیمی که تو اردوهای ورزشی با شاگردهای مامانت میخوندید ، سعی میکنید کمی از گذشته رو باهاش به اشتراک بذارید ...هرچند کم

علی بابا باغی داشت
هی یـَ  . هی یـَ . هـــــو
تو باغش یه اسبی  داشت
هی یـَ  . هی یـَ . هـــــو
اسبه کجاست ؟
شخصیت اسب : من اینجام من اینجام ..پیتیکو پیتیکو

علی بابا باغی داشت
هی یـَ  . هی یـَ . هـــــو
تو باغش یه مرغی داشت
هی یـَ  . هی یـَ . هـــــو
مرغه کجاست ؟
شخصیت مرغ : من اینجام من اینجام ...قد قد قدا قد قد قدا
...


میدونی ...راستش ما هممون مُردیم ...ما خیلی وقت پیش مُردیم ...همه ما ، توی عکسهامون مُردیم ، وقتی یه عکس گرفته میشه ، همه ی آدمای اون عکس با همون حس و حال تو عکسها میمونن ، دیگه تکرار نمیشن ...ما هر روز در حال مردنیم حتی تو عکسهای سِلفی که از خودمون میگیریم
میدونی ...آدما هر چند وقت یه مراسم دارن...یه مراسم گرامی داشت ، برای تک تک اون مرده ها ، برای اون خاطره ها ...تا یادشون نره چقدر شاد بودن ، چقدر هیجان زده ، وحشت زده ، کوچولو و لطیف و گاهی هم عصبانی
همه ی خانواده دور هم جمع میشن و آلبوم های کلاسیک رو از دل کمدها میکشن بیرون و شروع میکنن به یاد آوری
برای اینکه یادشون نره اون آدما روزی زنده بودن ، براشون مراسم میگیرن تا سعی کنن حداقل یادشون رو زنده کنن
برای همین که بعضیا وسط این مراسم ها گریه میکنن ، شاید برای خودشون گریه میکنن ، که حالا دیگه اون ادم نیستن ، یه عده هم از خوشحالی گریه میکنن !!

ولی من میتونم ساعت ها با این عکس گریه کنم ...
با یاسمن کوچولویی که وسط یه روز بهاری با عروسکش "نسترن "و اون کلاه حصیری مورد علاقش بی غل و غش بدون اینکه نگران این باشه که داره تو دنیا چه اتفاقی میوفته به دوربین تو دستای مادرش زُل زده و گفته ســــــــــــیب





یا میتونم ساعتها با مصطفی به این عکس نگاه کنم و از خنده اشکم در بیاد ، برای دختری که هیچیش شبیه دخترا نیست ،  یه شب خاطره انگیز تو خرمشهر و کلاه موتوری مشهور که تمام بچه های دهه 60-70 باهاش آشنان ، کلاهی که تو روزای سرد زمستون میکشیدیم رو دماغمون تا یخ نزنه و وقتی دیگه حسابی تُفی و خیس میشد و ازش خسته میشدیم مثل کلاه کاسکت میزدیمش بالا و گوشامون پیدا میشد
دلم حسابی برای اون چشمک شیطنت آمیز تو عکس غش و ضعف میره ، برای لباس بافتنی سبزِ گشاد و بلند  که مامان هرسال تنم میکرد و کیفِ آبی تام و جریم که همه جای دنیا باهام بود




میدونی ...اصلا همین الان بلند شو  ، گوشیتو بردار ، با همون چهره ای که هستی بگیرش جلوی صورتت ، نیشتو باز کن و بگـــــــــــــو ســـــــیب
جوری بگو سیب که یه روز دیگه اگه چشمت بهش خورد برای مُرده توی عکس از  ته دل بخندی ...




اینم یه مجموعه عکس سلفی که قشنگ ترین هاش رو براتون جمع کردم ، منم توش هستما :دی

+همتون رو دوست دارم عزیزای من ، برای قبول یاسمنی که هستم برای قبول بودنم در کنار خودتون ، برای روشن شدن یهویی خیلیاتون و کامنتهایی که برام پر از بغض و اشک بود
++ هنوز نمیتونم خودم رو راضی کنم که خونه ی جدیدم تو دنیای مجازی رو معرفی کنم ، دوست دارم یکم بیشتر خاک بخوره ، بوی رنگی که تازه به دیواراش زدم بپره و چند تا غریبه که منتظرشونم حظور پیدا کنن ، اونوقت درش رو به روی همتون باز میکنم ، پس لطفا خجالتم ندید و آدرس خونه جدید رو فعلا نخواین






نوشته شده توسط یاسمن درسه شنبه 11 شهریور 1393 ساعت01:29 ق.ظ | ســــیب






نمایش نظرات 1 تا 30