تبلیغات
سه شنبه ها - کودکیم آرزوست سه شنبه ها - کودکیم آرزوست

کودکیم آرزوست



امروز بعد از ســــــــــــــالها کسی رو دیدم که مثل تمام جزئیات دوران کودکیم به حافظم سپرده شده بود
مامان سـ . مثل همیشه آروم ، متفکر ، مثل همیشه یه غمی تو چهرش بود در حالی که لبخند روی لبش بود
وقتی رفتم جلو تا به رسم ادب ببوسمش جرقه ای زده شد به خاطراتم
به دوران شیرین بچگیم ، به روزهایی که مامان ســ . میومد خونمون تا از من نگهداری کنه ، روزایی که مامانم سر کار بود
تو هر کاری کمک مامانم میکرد ، تو هر کاری ...
یادمه یه روز وقتی دوستم فاطمه که الان فوت کرده ازم پرسید این خانومه کیه ، با تمام نادونی دوران بچگی گفتم کلفتمون
و مامان ســ . شنیده بود ...چقدر که این زن تو خودش ریخته بود و گریه کرده بود ، دوست نداشت مامانم بفهمه که یه وقت دعوام کنه
اما بلاخره مامانم فهمید و طبق معمول دعوا ...و من چقدر ناراحت شدم ، نه از دعوای مامان ، از غمی که تو چهره مامان ســ . میدیدم
از اون روز به خودم قول دادم باهاش مهربون باشم ، سعی کردم درکش کنم ، بفهمم چه حالی داره وقتی بچت مریضه ولی میای تا از بچه یکی دیگه مراقبت کنی !؟
امروز خونه مامانی بود ، امروز با اون چهره خسته روبه روی من بود ، میدونستم که از تغییر چهره من متحیر مونده از قد بلندم و صورت تپلم ولی اون مثل تمام اون روزها مونده بود فقط کمی بیشتر شکسته تر
با ولع منو میبوسید و یک لحظه احساس کردم که داره گریه میکنه ، صورتم رو کشیدم عقب تا تو چشماش نگاه کنم ، ولی باور کنید روم نشد ...
تمام مدت نتونستم صاف توی صورتش نگاه کنم ، فقط وقتی محو سریال دکتر قریب بود تونستم از چهرش گذر کنم ...و بغض کنم
وقتی داشتم از خونه میرفتم بیرون ، اون موقع که فهمید ممکنه دیگه نبینتم ، با شتاب اومد جلو تا برای آخرین بار لُپام رو حسابی ببوسه
موقع خداحافظی بهم گفت " بچه که بودی مامانت اسباب بازیاتو قایمکی میداد به من که ببرم برای بچه هام و همیشه بهم میگفت حواست باشه یاسمن نبینه وگرنه بهونه میگیره "
نمیدونم چرا اینو گفت ، ولی اون لحظه دلم میخواست از طبقه چهارم خودمو پرت کنم پایین ، جرات نداشتم تو صورت دخترش نگاه کنم ...
برای چی این کارو با من کرد ...چرا این حرف رو زد ....
کاش برمیگشتم به اون روزها و خودم تمام اسباب بازیهامو بهش میدادم ، کاش ...








نوشته شده توسط یاسمن درسه شنبه 4 شهریور 1393 ساعت11:10 ب.ظ | نظر