تبلیغات
سه شنبه ها - مرد کوچک من سه شنبه ها - مرد کوچک من

مرد کوچک من




سکانس اول

نکته : من همیشه سه پیمانه برنج میپزم ، یکی خودم ، دوتا هم مصطفی و همکارش
وقتی مصطفی شب کارِ ساعت 6 عصر میره سر کار برای همین ، هم با من غذا میخوره هم با همکارش که البته کلی بهش غر میزنم با من نخور برو اونجا سهم خودتو بخور که غذا کم نیاد
اما امروز بعد از خوردن باقیمونده پیتزای دیشب البته دو نفری فکر کردم دیگه سیر شده
من تو آشپزخونه در حال آماده کردن غذا مصطفی جلوی تلویزیون در حال غر زدن
مصطفی : مــــــــــــــــن گشنمه من گشنمــــــــــــه ، پس کی آماده میشه من غذا میخوام
من : ای بابا مصطفی ، قرار بود با جابری غذا بخوری ، نمیشه که !!!
مصطفی : نمیخوام نمیخوام
من : بابا ما سه نفریم من سه پیمانه بیشتر غذا درست نکردم کم میاد آبروم جلوی جابری میره
مصطفی : من غذا میخوامــــــــــــــــــــــــــــــ....داره بوش میـــــــــــــاد
من : نمیشه !
مصطفی : اصلا واس چی سه پیمانه درست میکنی ؟ بیشتر درست کن
من : خوب سه نفریم
مصطفی : نخیرم چهار نفریم 
من : جـــــــان !؟
مصطفی : منو تو ، منو جابری
من :








سکانس دوم

دیشب رستوران ، من قبل از اینکه پامو بزارم تو رستوران از 3 هفته پیش چیزی که میخواستم سفارش بدم انتخاب کردم
نشستم رو صندلی تا مصطفی و عزیز غذا سفارش بدن
یه منو گرفتن دستشون و خیلی با دقت به منوی رستوران نگاه میکنن
نکته : این منو رو مصطفی از بس دیده دیگه حفظ شده
مصطفی : عزیز  این چیه ؟
عزیز : نمیدونم توش چیه ؟
مصطفی : توشو نمیدونم ولی خوب چیزیه
عزیز : چیکار کنیم ؟
مصطفی : ها ؟! قیمتش چنده
دوتاشون برای چند ثانیه خیره میشن به خانوم شیک پوش که سفارش میگیره
عزیز : تو برو بپرس
مصطفی : نه تو برو
عزیز: اصلا نمیخواد من فیلادلفیا میخوام
مصطفی : من چی بگیرم پس ؟!
با چشم و ابرو بهشون اشاره میکنم که زودتر تصمیم بگیرن
نیم ساعت بعد
مصطفی : من یه پیتزایی میخوام که حسابی پنیر داشته باشه
عزیز : یه چیزی بگیریم که متفاوت باشه بعد با هم تقسیم کنیم
مصطفی : آره این خوبه
عزیز : حالا چی بگیریم ؟
مصطفی : من تاکو میگیرم
عزیز : نه من تاکو دوست ندارم مزخرفه، من فیلادلفیا بگیرم ؟
مصطفی : نه یه چیزی بگیر که تا حالا نخوردیم
دو ساعت بعد
بلاخره سفارش دادن ، جالب اینجاست که هیچ کدومشون پیتزاشو با اون یکی عوض نکرد !!


دیشب قبل از اینکه بریم شام بخوریم رفتیم یه فروشگاه جدید و بزرگ که توی کیانپارس باز شده 
انواع برندهای مبایل و وسایل صوتی و تصویری حتی کنسولهای بازی که همشون هم قابل تست بودن
اول از همه رفتیم سراغ کمپانی الجی ، انقده منو مصطفی ذوق زده بودیم که نگو بعد از یکم تست کردن گوشی و تو دست گرفتنش ، مثل کسی که تازه متوجه شده کجاست هجوم بردیم سمت سامسونگ ، بعدش اچ تی سی ، دوباره الجی
عزیز هم همین دور بر داشت برای خودش لذت میبرد 
اون گوشی که مد نظر داشتیم هم قیمتش پایین تر اومده بود ولی خوب چون هنوز برند سالِ  ، جا برای پایین تر اومدن قیمتش داره
مصطفی هی برمیگشت بهم میگفت بهش دست نزن ، خوشت میاد دیگه نمیتونی صبر کنیاااااا

آخه من یه اخلاقی که داریم اینه که وقتی از یه چیز خوشم بیاد و تو دلم بشینه عالم و آدم رو دیوونه میکنم تا برام بگیرنش ، برای همین خیلی کم میرم خرید ، و اصلا به طلافروشیها نگاه نمیکنم
وقتی هم مثلا یه کفشی بخرم به هیچ کفش دیگه ای نگاه نمیکنم تا مبادا یه کفش بهتر از اون ببینم ، دیگه مصطفی هم به این موضوع پی برده

خلاصه که اومدیم خونه ، باورتون نمیشه اگه بگم مصطفی از دیشب مثل بچه ها یه گوشه میشینه با نیش باز به سقف نگاه میکنه و هی آه میکشه !!
بهش گفتم چیه ؟! چی شده ؟ میگه دل تو دلم نیست میخوایم بریم بخریمش ، بهش گفتم بابا تو که اینطوری نبودی یکم صبر کن
هیچی دیگه شوهرم داره رو دستم پر پر میشه
همینطور دستاشو تو هم گره میزنه تو خونه میپره مثل این فیلم های موزیکال کلاسیک قدیمی به یه نقطه دور دستی که حتم دارم گوشی ال جی توهمیشه چشم میدوزه و آه میکشه
اومده بود در اتاق میگفت اینجوری میگیرمش تو دستم بعد میذارم کنار گوشم میگم ....الـــــو
یه وقت فکر نکنید بچم ندید بدیدهــــااااااا ، کلا هم خودش هم عزیز عشق این چیزان ، عزیز که دیگه زده تو شاخش
اول رفت یه نوت 2 گرفت با یه  پی اس 3  بعد از اینکه با ما اومد بازار بزرگ تا ایکس باکس بخریم چشمش خورد به پی اس 4 و دو روز بعدش رفت گرفت ، خدا به دادش برسه ، اونطور که دیشب به گوشیهای سامسونگ نگاه میکرد فکر کنم گوشیش از چشمش افتاده

منم یه جور بدبختی دارم ، اولش میخواستم برم یه گوشی بخرم ، داشتم پولامو جمع میکردم که عزیز گفت دست نگهدار داره یه بهترش میاد ، دست نگهداشتن همانا ، گوشی جدید همانا و قیمت جدید همان
الان دارم تلاش میکنم که موجودی رو برسونم به قیمت جدید ولی با این اوضاع فکر کنم تا بریم بخریم یه سری بهتر بیاد !
بدبختی وقتی بهترش بیاد دیگه دلت به قبلی رضا نمیده لامصب
کاش میشد به این کمپانی ها بگی تو رو جون مادرتون دست نگهدارید تا ما جیبمون رو احیا کنیم بعد یه چیز جدید بسازید ....والا


مردا خیلی بامزن ، یه وقتایی که بچه میشن دلت میخواد بخوریشون یه وقتای دیگه دلت میخواد بکشیشون ...آخرش نفهمیدم چرا !؟




+رمزینه جونم چی شدی دختر یهو !؟ نگرانت شدم ؟!





نوشته شده توسط یاسمن درسه شنبه 4 شهریور 1393 ساعت03:27 ب.ظ | نظر