تبلیغات
سه شنبه ها - بازی تاج و تخت سه شنبه ها - بازی تاج و تخت

بازی تاج و تخت


خوشم میاد به حرفم گوش دادین درخواست رمز دوتا پست قبلی رو نکردید ... از دست شما وروجکا
روزهای زندگی که به تندی میگذره و منو مصطفی سعی میکنیم از هر ثانیش تندی استفاده کنیم
مصطفی همیشه تو دوتا حالت ،  دیدن من براش خیلی جالبه

اول وقتی که پای کامپیوتر نشستم و در حالی که دارم یه چیزی رو تند تند تایپ میکنم نیشم تا بناگوش بازه ، مصطفی دم در اتاق وایمیسته و بِر بِر منو نگاه میکنه
اولا چیزی نمیگفت ولی بعد براش سوال شد که "چی مینویسی که اینطوری میخندی ؟!"
جالب اینجا بود که تا قبلش خودم هم متوجه نشده بودم که موقع نوشتن میخندم ! باورتون بشه یا نه همین الان هم دارم میخندم ، خنده به معنای واقعی ، بعد که بهش فکر کردم به این تنیجه رسیدم که از فکر واکنش های مختلف شما در حین خوندن مطلب خندم میگیره ، بیشتر اوقات هم که براتون نظر میذارم در حال خندیدن با نیش باز هستم ، به معنای دقیق تر اون "دی" (:D) که براتون تو نظرات میذارم شکل همون لحظه خودمه
دیگه کار مصطفی این شده که از دور منو موقع نوشتن نگاه میکنه و از ختدیدن دست نمیکشه

دوم وقتی از خواب بیدار میشم و با اینکه میدونم خواب دیدم و هرچی که دیدم واقعیت نداره با تمام وجود باورش کردم ....


چند هفته پیش بود که مصطفی شب کار بود ، منم حسابی گرم خواب بودم تا اینکه ساعت 19 با وحشت و گریه زیاد از خواب بیدار شدم

همون خوابی رو دبده بودم که هیچ بنی بشری دوست نداره حتی فکرشو بکنه " مردن مصطفی "
و چقدر گریه کردم ، یادم میاد که چقدر تو مراسمی که تو خونه بود جیغو داد میکردم و از مردم میخواستم به جای خندیدن و حرف زدن براش قرآن بخونن و دعا کنن اما اونا مسخرم میکردن ، و منم همش فکر میکردم که عزیز دلم الان شب اول قبرشه و داره عذاب میکشه
خودمو میزدم زمین و التماسشون میکردم اما انگار نه انگار ...رفتم تو حیاط (خونه دوران بچگیم : معمولا تو محیط اونجا خواب میبینم) رو به آسمون کردم و از خدا خواستم بهش کمک کنه ، گفتم خدایا خودت میدونی مصطفی خیلی بنده خوبی بود تو رو خدا نذار عذاب بکشه ...یهو آسمون ابری شد و بارون شدیدی شروع به باریدن کرد ، یه دفعه صدای مهیبی از آسمون اومد و گفت این آب رو با خودت ببر و روی قبرش بریز تا اروم بگیره ...سرم رو بلند کردم و دیدم آسمو شکافته شده و یه آب با شدت زیاد از آسمون میاد ، با هر بدبختی بود جمعش کردم و دویدم تو خونه ، فقط خاله بزرگم حرفمو باور کرد و قبول کرد اون موقع شب باهام بیاد قبرستون
مگه میذاشتن بریم تو ، بلاخره از در پشت قبرستون که ساخت و ساز بود رفتیم تو ، یادمه حتی وقتی بیدار شدم بوی خاک بارون خورده قبرستون رو احساس میکردم و خیسی گلهایی که روشون پا میذاشتم ، از بین قبرها میدویدم تا بلاخره به یه جنازه رسیدم که هنوز خاک نشده بود و دورش گل بود و روش یه پارچه سفید کشیده بودن (جالب اینجاست که هنوز باورم نمیشد مصطفی مرده) جلو تر که رفتم موهاش رو دیدم از پیشونی به بالا پیدا بود ، تا چشمم به موهاش خورد با خودم گفتم ...خودشه ! خود مصطفی و از شدت زجه زدن غش کردم

همون موقع از خواب پریدم ، همش تو فکر این بودم که نتونستم اون آب رو بریزم روش ، با همون حال رفتم پای تلفن و زنگ زدم به مامانم ، هق هق گریه میکردم و براش تعریف میکردم اونم طبق معمول اعمال بعد از دیدن خواب رو برام گفت و از احادیث آرامش بخشی برام گفت که همیشه میگفت ، بعد هم تعبیر خواب
تلفن رو که قطع کردم هنوز قانع نشده بودم ، جالب اینجا بود که جرات نداشتم زنگ بزنم به مصطفی از ترس اینکه جواب نده ...دلو زدم به دریا ....تا صداش رو شنیدم پقی زدم زیر گریه و حالا گریه نکن کی بکن ! ....
مصطفی همیشه میگه من نمیدونم چطور میتونی این خوابها رو باور کنی حتی بعد از اینکه بیدار میشی 

یکی دیگه از مدل خواب دیدنام اینه که ، به طور مثال پریشب خواب دیدم رفتیم بلاخره  برای من گوشی جدید بخیریم ، قیمتش بالا تر رفته بود و مصطفی گفت که نمیتونه برام بخره منم دلم براش سوخت و قبول کردم یهو مصطفی اومد پیش مغازه دار و شروع کرد به قیمت کردن مبایل های گرون برای خودش ، باورتون نمیشه همونجا میخواستم با دندونام گردنشو بشکنم ، از خواب که بیدار شدم شدیدا عصبانی بودم ، بهش میگم خیلی نامردی که اون کارو کردی . با تعجب گفت چه کاری ؟ منم براش تعریف کردم ، زد زیر خنده گفت بابا مگه من دیوونم همچین کاری کنم میزنی له و لوردم میکنی گفتم نه من باورم نمیشه ...خلاصه تا از خیرش بگذرم حسابی رفتم رو اعصابش

امروز صبح هم خواب دیدم سر جلسه امتحان ادبیاتم و هرکار میکنم دو بیت شعر بگم نمیشد ، استاد و بچه ها برگشتن یه نگاه عاقل اندرصفیه بهم کردن و سرشون رو تکون دادن منم با ترس از خواب بیدار شدم باورتون نمیشه ...تا همین الان همش فکر میکنم امتحانم رو خراب کردم ...رسما دیوونه شدم رفت


مامانم همیشه میگفت من از مردای لوس بدم میاد ، دوست دارم مرد نشکن باشه ، وقتی با مصطفی ازدواج کردم تا حدودی مصطفی رو اونطوری میدیدم اما به خاطر سن کمش بیشتر به تجربه های همدیگه متکی بودیم و سعی میکردیم سختیا رو دو نفری رو شونه بذاریم 
اما راستش بعضی وقتا که مصطفی چهره مظلوم و بی دفاعش رو میگیره خیلی ناز میشه ، یکیش همین چند دقیقه پیش که بی خوابی زده بود به سرمون و ساعت 6 صبح داشتیم شوخی خرکی میکردیم ، آقای قلقلکی تو خونه میچرید و جیغو داد میکرد ، منم مثل گرگای گشنه دنبالش بودم تا اینکه یه دفعه صدای تـــــــــــــــــــق شدیدی اومد و مصطفی افتاد زمین ، تو همچین شرایطی اصلا نباید نزدیکش بشی وگرنه قاطی میکنه ، تمام مدت به این فکر میکردم که پاش شکسته اما وقتی گذاشت برم از نزدیک ببینم دیدم ناخون انگشت کوچیکش بلند شده و داره همینطور خون میاد ، تا دیدم رفتارش نورماله و داره یکم شوخی میکنه منم خودمو زدم به کوچه علی چپ و با شوخی خنده نشوندمش رو مبل رفتم وسایل پانسمان آوردم و بهش رسیدگی کردم ، بماند که چقدر جیغو داد کرد ، جای جالبش اینجا بود که وقتی به دستورش رفتم براش آب بیارم دوتا دستاشو به پاش گرفته بود و یه زوزه جانسوزی میکشید که نگو ، برگشته به من میگه لیوان رو برام بگیر تا آب بخورم ! منم که این سوسول بازیا سرم نمیشه اول مقاومت کردم ولی وقتی دیدم دستاشو یه لحظه هم از رو پاش برنمیداره لیوان رو بردم طرف دهنش وقتی خواست مثل این جوجه های تازه از تخم در اومده آب بخوره پقی زدم زیر خنده ، برگشته میگه ...بخند ...بخند ...آره بخند زدی پامو داغون کردی حتما دیگه واسه وبلاگت هم سوژه داری  ...منم تازه یادم افتاد ، تندی رفتم گوشی رو بیارم که عکس بگیرم ، مصطفی هی جیغو داد میکرد ولی چون نمیتونست از خودش دفاع کنه ناچار تسلیم عکاسی من شد






یه جمله جالب و تکراری که همیشه موقع اومدن تو اتاق و نگاه کردن به مانیتور میگه اینه " کسی برام شماره نذاشته ؟"
نمیدونم چرا این بشر انقدر توهم داره که همه کشته مردشن ، بعضی وقتا که بهش میگم مصطفی ببین چقدر بازدید داشتیم برمیگرده میگه "واسه من میان دیگه ! نکنه فکر کردی برای تو میان ؟ حالا کسی شماره نذاشته برام ؟!"
دیگه کارش شده همین که روزی N  دفعه بپرسه کسی برام شماره نذاشته ؟
بعضی وقتا که براش نظرات خواننده های خاموش رو میخونم برمیگرده میگه "بنده خدا از ترس تو روش نشده آدرس بذاره ،حالا ببین شماره برام نذاشته ؟ "
امروز برگشته میگه اگه برم  زن بگیرم چیکار میکنی ؟ بماند که بعدش چقدر قاطی کردم اما برگشتم بهش میگم آخه مرد تو چرا انقدر اعتماد به نفست بالاست ، پیکان اگه اعتماد به نفس تو رو داشت تا حالا بوگاتی شده بود !!!والا




آقا جدیدا از من تقلید کرده و نشسته کتابهای دنباله دار میخونه ، البته بنده خدا خیلی وقت بود تصمیم داشت شروع کنه ولی هردفعه نمیشد (مجموعه کتابهای بازی تاج و تخت ) که واقعا خیلی قشنگه و اگه اهل فیلم دیدن باشید میدونید که سریالشم تولید شده و فصل جدیدش در دست ساخته که واقعا محشره سریال Game of Thrones  که از IMDB نمره 9/5 رو از 10 گرفته و دومین سریال برتر جهانه کتابش هم نوشته جی آر. آر مارتین که برنده جایزه های خیلی زیادی هم شده
میتونید توی این آدرس در موردش بیشتر بدونید







اینم برای شادی روحتون

[http://www.aparat.com/v/CfgKj]



کمی تا قسمتی عاشقانه
اس ام اس داده :
"ای بزرگوار از رحمتت به من ارزانی فرما ، باشد که با یاد آوری آن شرمسار شویم :دی"



فرا انرژی های مطلب " یک روز با یاسمن "


eli naz .1
چهارشنبه 15 مرداد 93 16:20

2- سکینـہ
چهارشنبه 15 مرداد 93 14:39
http://miss19.blogfa.com/

3- خانومی : رمزو میدی بلاخره بهم یا نه !!!!!!!!
چهارشنبه 15 مرداد 93 14:15
http://tuch-me.blogfa.com


4- رز
پنجشنبه 16 مرداد 93 02:31

5- دلسا بانو وآقایش
چهارشنبه 15 مرداد 93 23:47
http://delsa-amir.blogfa.com




پیشکسوتان
نونو : میای مطلب جدید بنویسی یا قیمه قیمت کنم
Fairy Girl : تو اگه اینجا پیش من بودی چه ها که نمیکردیم :دی
 ملیکا : عزیزم 9 ساله شدن عشقتون مبارک باشه
فافا : انرژِی که تو داری اگه من داشتم الان تو ابرا بودم
 نفس : بازگشت غرور آمیزتان را به عرصه دنیای مجازی تبریک میگوییم
مهری : دوست جون جدیدی که با اومدنش کلی خوشحالم کرده
رمزینه : چرا مطلب جدید نمینویسی تو !!!!! حرص دادنت برای خونم کم شده :دی











نوشته شده توسط یاسمن درشنبه 18 مرداد 1393 ساعت06:01 ق.ظ | نظر






نمایش نظرات 1 تا 30