تبلیغات
سه شنبه ها - روزهای سیاه سفید سه شنبه ها - روزهای سیاه سفید

روزهای سیاه سفید



اِ اینجا کجاست ؟! شما کی هستید ؟! من اینجا چیکار میکنم ؟! این وبلاگ کیه ؟! چقدر قشنگه !
حالا که یکم فکر میکنم میبینم یه چیزایی یادم میاد ! اینجا وبلاگ خودمه ! هه هه نه که نبودم چند سالی !
وای ببینمتون ! چقدر بزرگ شدید ...

باور کنید خودم هم از این روزا اصلا لذت نمیبرم ، همش بدو بدو اونور بدو بدو اینور ، از همه بدتر از خودم توقع دارم خونه هم همش تمیز باشه تا یکم زمین کثیف میشه جاروبرقی به دست میوفتم به جون خونه ، دستشویی هم که مثل روز اولش باید تمیز باشه وگرنه نمیذارم هیشکی بره توش
این وسط بازی های جام جهانی ، والیبال  ، سریال دونگی و روزی روزگاری هم که حتما باید ببینم ، شبا هم باید بیدار بمونم غذا درست کنم برای فردا
اما چیزی که خیلی این چند وقت انرژی ازم گرفت امتحانات بود ، نگران نباشید هنوز انقدر دیوونه نشدم که دوباره برم دنبال درس آدم یه بار از یه سوارخ میگزه
خاله عزیز  استاد تشریف دارن ، بنده خدا معلوم نیست این شاگردا چه ورد و دعایی میخونن که تا به امتحانات میرسه یه بلایی سرش میاد ، اولین سال آپاندیسش پوکید ، سال بعد کمر درد شدید گرفت ، سال بعدش یه جور دیگه ، امثالم دست درد شدید گرفت ، عجیب تر اینکه تا ترم بعد شروع میشه اونم حالش خوب میشه اما هردفعه یه جوری میشه که خودش نمیتونه درست حسابی برگه ها رو تصحیح کنه




این دفعه هم مثل هر ترم ، سه روز با مصطفی رفتیم خونشون نزدیک به 300 تا برگه تصحیح کردم اونم فقط میتونست نظارت داشته باشه الانم که برای دکتر و استراحت رفته تهران یه سری برگه دیگه دارم نزدیک 50 تا که باید تصحیح کنم ولی نمیدونم چرا تا چشمم بهشون میوفته تنم میلرزه

از اون طرف مامانی بیچاره کلی سفارش داشت برای یه مدرسه ، قرار بود براشون لباس فارغ التحصیلی درست کنه ، شب قبل تحویل سفارش دست به دامن من شد که بیا من کمک لازم دارم و کلاها مونده  ، دو روزم اونجا بودم و کلاها رو درست کردم با همون ژولیدگی بدو بدو رفتیم خونه جاری برای تولدش
شب دوباره بیدار موندم تا صبح خونه رو تمیز کردم و برای فردا مصطفی غذا درست کردم ،دیگه رسما جون نداشتم
شب مصطفی اومد و در کمال تعجب گفت بپوش بریم بیرون ، گفتم کجا ؟ گفت خیلی وقته نرفتی بیرون بگردی ، میخوام ببرمت هم یه هوایی عوض کنی هم بریم بازار مبایل و بازی ، منم دیدم نمیشه دست رد به سینه ای این پیشنهاد زد ، با همه خستگی رفتیم بازار
سه تا بازی خفن گرفتیم برای ایکس باکس ، از اونجایی که تی وی خراب شده ایکس باکس رو انتقال دادیم خونه مامان اینا که ریحانه باهاش بازی کنه ، تا ساعت 1 هم اونجا بودم و بازی های جدید رو امتحان کردیم
دیگه واقعا جون نداشتم ، مصطفی گفت بیا امشب پیشم بخواب بیدار نمون ، گفتم نمیشه بابا ببین ظرفام مونده تازه میخوام بیدار بمونم تکرار دونگی ببینم
ولی اون اصرار که من تنهایی خوابم نمیبره ، منم دیدم خودم خستم بی خیال خونه شدم رفتم مثلا بخوابم ، جدیدا مصطفی یه بازی نصب کرده تو مبایلش که آنلاینه ، من رسما معتادش شدم ، دیشب هم همون نذاشت بخوابم و حسابی چشام رو باهاش در آوردم .
از همه اینا بگذریم یه سری فشار های فکری هم داشتم
اولیش همین گوشی داغونم بود از طرفی هم دیگه تی وی رو اعصابم داره میره و نمیذاره درست سریال ببینم، حالا اگه خدا بخواد پدرشوهر چهار پنجم پولش رو میده تا تی وی رو تعمیر کنیم ، چون واقعا قیمت بقیه تی وی ها خیلی رفته بالا بیچاره اونایی که میخوان جهیزیه بخرن ، همین الان برای تعمیر تی وی باید  90 درصد قیمت اصلیش رو بدیم

اما اون چیزی که خیلی شبا میره رو فکرم و شاید یکی از دلایل بدخوابیم شده فکر کردن به مرگ عزیزامه
آخرین روزی که خونه مامان بودم و داشتم کلاه ها رو آماده میکردم ریحانه نشسته بود وسطمون و من داشتم سر به سرش میذاشتم و بهش میگفتم من کوچیک که بودم به اندازه تو لوس نبودم و ... یه ظرف میوه هم جلومون بود و ریحانه همینطور داشت آلو میخورد
وسط حرفهام ریحانه اومد حرف بزنه که یهو دیدم چشاش گرد شد ، شروع کرد قرمز شدن و هی منو نگاه میکرد و به گلوش اشاره میکرد
داد  زدم وای مامان ریحانه داره خفه میشه!!! ، دست کردم تو گلوش و یه پوست بزرگ آلو در آوردم ولی عشقم داشت همینطور  کبود تر میشد و هی چشاش بیشتر قرمز میشد و همینطور به گلوش اشاره میکرد مامانم سریع از پاهاش گرفتش و برعکسش کرد منم هی میزدم پشتش همون موقع هم بابام از خواب پرید با قیافه پریشون اومد بالای سرمون ، همینطور که میزدم پشتش یهو یه هسته از دهنش پرت شد بیرون ، انقدر این اتفاقا سریع افتاد که نمیتونستم به چیزی جز ریحانه فکر کنم ، فقط اگه چند ثانیه دیگه تو همین حالت میموند فقط خدا میدونه چه بلایی به سرش میومد  ، تمام اون لحظه وقتی تو چشام نگاه میکرد دلم میخواست فقط پیشم بمونه ، باورم نمیشد خواهر کوچولوم رو با یه هسته آلو از دست بدم ، باورم نمیشد این آخر زندگی ریحانه باشه
فقط میتونم بگم خیلی وحشتناک بود البته قبلا تجربشو داشتم و تو پست قبل هم گفتم که آب پرید تو گلو مامانم ولی این خیلی بدتر بود چون خود ریحانه هم ترسیده بود نمیتونست حرف بزنه ، دلم داشت کبابش میشد
همین شد که هرشب فکرم پیش بقیست ، صد دفعه مصطفی رو نگاه میکنم و نفس کشیدنش رو چک میکنم ،  همش فکر میکنم نکنه یه وقت بخوابم و وقتی بیدار شدم یکیشون پیشم نباشه ، نکنه فردا دیگه بابام یا مامانم رو نبینم ، با غم ریحانه و مصطفی چطور کنار بیام !؟ اگه اتفاقی برای مادرشوهر و پدرشوهرم بیفته چطور تحمل کنم ؟!
مغزم دیگه داره از این فکرا منفجر میشه ، سعی میکنم با حرفهای همیشگی خودم رو آروم کنم ...اینکه مرگ دست خداست ، خودش داده خودش هم میگیره ...اینکه توی اون دنیا پیش هم هستیم ، این دنیا کوتاه و بی ارزشه ، اینکه مرگ تازه یه شروع و خیلی چیزای دیگه
اما نمیتونم خودم رو گول بزنم ، فقط هرشب از خدا میخوام اگه روزی این اتفاق افتاد صبر و تحملش رو بده چون واقعا نمیدونم از غم و ناراحتی میتونم به زندگی عادیم ادامه بدم یا نه...

ببخشید اگه این پستم انقدر بوی مرگ و مردن گرفت اما یاسی هم بعضی وقتا ناراحت میشه  اگه اینجا این حرفها رو نزنم جای دیگه ای نمیتونم خالیشون کنم ...


این قالب به زودی عوض میشه و همونطور که خواستید یکم اینجا رو شاد تر میکنم


مصطفی برگشته میگه ، چرا دیگه اس ام اس های منو نمینویسی ؟! بهش میگم مگه تو دیگه میای وبلاگم رو بخونی !؟ میگه من حالیم نیست باید دوباره اون قسمت رو اضافه کنی!


شماها هم اعتراض داشتید که قسمت فرا انرژی چرا حذف شده ،  واقعا شرمنده همتونم دوباره فعالش کردم


ایندفعه اگه چیزی بود که توی خوندن اذیتتون میکرد بگید تا درستش کنم ، قبلا احساس میکردم شکلک زردا رو دوست ندارید برای همین اونا رو با مشکیا عوض کردم ولی چون خیلی اعتراضات زیاد بود دوباره مثل همیشه از همون زردا استفاده میکنم


اینم یه وبلاگ جدید که برای شکلک درست کردم چون خیلیا پرسیده بودن که چطور میتونیم از شکلکا استفاده کنیم منم یه راه جدید و آسون رو بهتون یاد میدم که هرجایی پیدا نمیکنید

شکلهای تی یو


"کمی تا قسمتی عاشقانه "
اس ام اس داده :
ای پدر سوخته شوهر شناس:$




فرا انرژِی مطلب " له لهم "

1- نفس
چهارشنبه 28 خرداد 93 15:25
http://nafassaadat.blogfa.com



2- خانوم معمآر و آقای معمآر
جمعه 30 خرداد 93 01:55
http://www.2memare-mordadi.blogfa.com


3-    Fairy Girl  
چهارشنبه 28 خرداد 93 19:24
http://www.fairy-love.blogfa.com







نوشته شده توسط یاسمن درچهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت06:20 ب.ظ | نظر






نمایش نظرات 1 تا 30