تبلیغات
سه شنبه ها - لِه لِهم سه شنبه ها - لِه لِهم

لِه لِهم



بچه ها اومدم اعتراف کنم 
دیشب به این نتیجه رسیدم که باید باهاتون روراست باشم و همه چیز رو اعتراف کنم
باور کنید هیچی سخت تر از این نیست که به دوستای چندین سالت چیزایی رو بگی که این همه وقت ازشون پنهان کردی
امیدوارم انقدر ازم ناراحت نشید که نفرینم کنید ولی در هر صورت روی تصمیمم هستم و میخوام همه چیز رو بگم
راستش این عکسایی که گذاشتم من نبودم
میدونم الان خیلی شکه شدید ، باور کنید من برای این کار دلایل خودم رو داشتم ، فکر میکردم اگه عکس این دختر خوشکلو بذارم بازدید های وبلاگم بیشتر بشه
یه اعتراف دیگه ای که میخوام بکنم اینه که من اصلا دختر نیستم!!
در حقیقت ...


این عکس واقعی منه

بله درست فهمیدید من همساده هستم لِه لِهان ...داغون داغونان میخواین بدونید چرا !؟
برای اثبات این نظریم شما رو دعوت به خوندن چهار ماجرا میکنم

ماجرای اول روزی بود که من و مصطفی برای اولین بار به شهربازی رفتیم ، اولین و آخرین وسیله ای که سوار شدیم چرخ و فلک پارک به اصرار من بود
اینطور براتون بگم که کابین ما نه در داشت نه سقف و نه کمربندی فقط یه میله وسطش بود که برای دادن قوت قلب بود
1 متر بیشتر بالا نرفته بودیم که کابین شروع کرد به پیچو تاب خوردن به سمت قسمتی که مصطفی نشسته بود همون موقع مصطفی بلند گفت : یا ابوالفضل
5 متر بالاتر چشای مصطفی گشاد شده بود و دو دستی میله رو گرفته بود و هی میگفت من چه غلطی کردم من چه غلطی کردم
10 متر بالاتر رنگش سفید شده بود و با دهن باز منو نگاه میکرد
به نُک چرخو فلک که رسیدیم مصطفی فقط فحش میداد در تمام این مدت هم من فقط مسخرش میکردم و هی میگفتم ترسو ترسو
چرخو فلک برای 10 ثانیه ایستاد و دوباره شروع به حرکت کرد ایندفعه کابین وقتی شروع به تکون خوردن کرد سمت من هی حرکت میکرد ، مصطفی یه آخیش گفت و دستاش رو از میله برداشت
اما من ....شروع کردم به خندیدن
10 متر ، چنان میخندیدم که نمیتونستم نفس بکشم
5 متر ، لپام انقدر باد شده بودن که جلوی چشامو گرفته بودن
1متر ، رنگم شبیه رب گوجه یک و یک شده بود
تمام مدت هم مصطفی توی این فکر بود که من الان خوشحالم ! ترسیدم ! یا ناراحتم !



ماجرای دوم روزی اتفاق افتاد که من به اتفاق مصطفی رفته بودم خونه خالم ، از قضا فردای تولد بود و میخواست مبلها رو بذاره سر جاشون
مبلها طوری بودن که از زیر با یه چفت فلزی به همدیگه وصل میشدن ، برای بستن این چفت کی بهتر از من پیدا میشد !
یه سمت مبل رو خالم و یه سمت دیگه رو مصطفی گرفت و بلندش کردن ، منم رفتم زیر مبل تا چفت رو ببندم
وقتی کارم تموم شد بلند گفتم حله و از اونجایی که دوتاشون من رو از پشت مبل نمیدیدن فکر کردن که من از زیر مبل اومدم بیرون ، برای همین مبل رو ول کردن و دقیقا پایه مبل به اون سنگینی افتاد رو دست من ، داد زدم دســـــــــــــــــــــــــتم ، اون دوتا هم زود مبل رو بلند کردن
دستمو گرفتم رو شکمم و رو زمین پهن شدم ، دوتاشون سریع اومدن بالای سرم
شروع کردم غلت خوردن رو زمین و هر هر خندیدن ، خالم یه نگاهی انداخت و گفت خدا رو شکر چیزی نشد
ولی من شروع کردم به قرمز شدن و به صورت وحشتناکی خندیدن ، مصطفی اومد نزدیک تا دقیق تر نگاه کنه
همینطور که قهقه های خفه ای سر میدادم گوله های اشک از صورتم میریختن ، خالم برگشت گفت این چه مرگش شده ! چرا میخنده ولی گریه میکنه !
مصطفی هم هی تکونم میداد میگفت چت شده درد داری یا داری میخندی !



ماجرای سوم چند هفته پیش اتفاق افتاد
من و مصطفی طبق معمول داشتیم روی مبل مخصوص مصطفی شوخی خرکی میکردیم ، شوخی خرکی هم شامل غلغلک های فجیع من و پوف کردن گردن هم زمان با گرفتن دست میشه ، در همین حین مصطفی برای دفاع از خودش منو آروم هل داد عقب و از اونجایی که من فقط نصف بدنم روی مبل بود از پشت با کمر افتادم پایین ، ضربه برخورد انقدر ناگهانی و سنگین بود که یه لحظه نفسم حبس شد و دستم هم زیرم گیر کرد و پیچ خورد ، حالا منو میگی زدم زیره خنده و حالا نخند کی بخند ، مصطفی هم طبق معمول نشست کنارم و سعی کرد یه ذره جلوی خندیدنم رو بگیره تا حداقل بتونم نفس بکشم و من همچنان کمر و دستم رو گرفته بودم و از شدت خنده زیاد نمیتونستم حرف بزنم و بگم چم شده

ماجرای چهارم چند روز پیش توی اتاق مهممان اتفاق افتاد
وقتی که من عصبانی وسط اتاق نشسته بودم تا مصطفی زودتر از پای کامپیوتر بلند بشه و بذاره من بشینم ، اونم از جاش بلند شد با خنده اومد سمتمتا از دلم در بیاره
منم چون کارشو طول داده بود و اعصاب نداشتم با مشت زدم تو شکمش ، اونم یه فحش داد و دور زد تا با حالت حمله تلافی کنه منم این دفعه با پا یه لگد زدم پشتش که نفهمیدم چی شد و پاهامون تو همدیگه گره خورد و اون با زانو افتاد زمین و اتفاقا یکی از زانوهاش پشت رون من فرود اومد و من طبق معمول از درد زیاد شروع کردم یه قهقه زدن و وول خوردن کف اتاق ، مصطفی هم هی  میگفت آروم باش آروم باش نفس بکش انقدر تکون نخور ببینم چی شده ، ولی مگه میتونستم نخندم
همون موقع بود که مصطفی برگشت و گفت میدونی تو مثل همساده میمونی از درد و ناراحتی میخندی 
اون لحظه تازه فهمیدم تمام این مدت من یاسمن نبودم بلکه آقای همساده بودم که در بدن آدمی بی نهایت زیبارو  میزیستم
و این گونه بود که نام پر مسما همساده رو  به من نسبت دادن اما هنوز نمیدم چرا موقع درد یا ترس این واکنش رو نشون میدم 
البته اینم بگم که این چهار ماجرا از بهترین و کم خطرترینهاش بودن ، من حادثه های بدتری هم داشتم که در ملع عام چنان خندیدم که همه برگشتن نگام کردن !
میدونم الان چه فکر پلیدی تو کلتونه برای همین میخوام یه چیزی بگم تا دیگه جرات نکنید  بهش جامع عمل بپوشونید
نامرده اون کسی که از این به بعد به من بگه همساده ....

براتون یه سری چیزای جالب هم ترتیب دادم این کلیپ مورد علاقه من از همساده
نامرده اونی که نگاه نکنه

[http://www.aparat.com/v/yReuw]


اینم یه آدرس برای خوندن ماجراهای خفن همساده


بچه ها نظرتون چیه اینجا رو به یه سایت انتقال بدم ! چند روز فکرمو مشغول کرده که یه دامین دات کام یا ای آر بگیرم !
رزا جان یه بار دیگه ایمیلتو برام بذار عزیزم

ولی جداََ ! چرا من موقع درد و ترس میخندم
قالبو دوست دارید یا عوضش کنم






نوشته شده توسط یاسمن درسه شنبه 27 خرداد 1393 ساعت11:55 ب.ظ | همساده






نمایش نظرات 1 تا 30