تبلیغات
سه شنبه ها - پیاز مرد طلب سه شنبه ها - پیاز مرد طلب

پیاز مرد طلب



خوب دیدم خیلی تنبل شدین همتون ، گفتم خودم باز بیام یه حال و هوایی به این دنیای مجازی بدم
ماجرای ایندفعه مثل همیشه در مورد دست گلای آقا مصطفی میباشد ، مخصوصا از اون موردا که هردفعه برای مامانم تعریف میکنم دلو رودش از خنده به هم تاب میخوره  ، دفعه آخر انقدر خندید ارژانسی شد بنده خدا 
 همه میدونن مامانم شدیدا به خنده حساسه ، آخرین بار تا دم مرگ رفت بنده خدا ، یادم نیست داشتم چی میگفتم ولی چند سال قبل عروسی بود ، انقدر خندید که آب دهنش پرید تو گلوش ، شروع کرد قرمز شدن تا جایی که نمیتونست دیگه نفس بکشه ، بابام خشک شده بود منم هی میزدم پشتش ...به علت دردناک بودن ماجرا از گفتن ادامش معذوریم
اینم یکی از اون چیزایی که تعریف کردنش برای مامانم خطرناکه برای همین وقتی نیست تعریف میکنم ، خدا رو شکر اینجا نیست پس راحت باشید




من همون اول زندگی در مورد پیاز با مصطفی صحبتام رو کرده بودم یعنی میتونم بگم اولین چیز مهمی که در موردش سعی کردیم به توافق برسیم پیاز بود
بابای بنده به شدت پیاز دوست ، پدرشوهر و برادرشوهر هم که دیگه هیچ حالا فکر کنید این وسط من میخواستم این مرد معتاد رو ترک بدم ، نمیشد که !
بهش گفتم آخه مرد مومن یکم فکر کن اگه منم بخوام پابه پای تو پیاز بخرم که یه بوس خشکو خالی هم نمیتونی بکنی از اونجایی که از 24 ساعت در روز من 23 ساعت 59 دقیقه در حال حرف زدنم ریه و بینیت از کار میوفتاد هیچ سر برج طلاقم میدادی حالا فکر کن من چی میکشم ...جوابش فقط اون قیافه همیشگیش با نیش باز بود با چشمای بسته 
سعی کردم با دلایل مختلف روشنش کنم :
" مرد میخوای بری بیرون با یکی حرف بزنی خوب خفه میشه " جواب : آدامس میخورم
"مرد بابا تو مهمونی باید بوی عطر بدی نه پیاز " جواب : خوب بیشتر عطر میزنم
"مرد یه وقت میخوای با یکی حرف بزنی نمیشه که اینطوری" جواب : خوب حرف نمیزنم
البته بیشتر همون خنده معروفش رو تحویل میده
کم کم تصمیم گرفتم براش قانون بذارم " فقط با غذاهای خاص میشه پیاز خورد"
روز اول
مصطفی : به به چه غذای خوب و مهمی برم پیاز بیارم
روز دوم
مصطفی : مگه میشه غذا این باشه و پیاز نخورد
روز سوم
مصطفی : تو که میدونی من عاشق این غذام ، درست کردی که من پیاز بخورم !
روز چهارم
مصطفی : هی من میخوام پیاز نخورم تو نمیذاری همش غذاهای خاص درست میکنی ...ای بابا 

دیدم اینطوری نمیشه گفتم از این به بعد روزهای مهم پیاز میخوری مثل مسافرت ، رستوران سنتی و ...
روز اول مهمونی غذا دیزی
مصطفی : خوب این سنتی حساب میشه دیگه
روز دوم دزفول فاصله تا اهواز 120 کیلومتر
مصطفی : خوب این مسافرت محسوب میشه دیگه
روز سوم مناسبت تولد بچه خواهر شوهر
مصطفی : عجب روز مهمی برای پیاز خوردن ...به به

خلاصه دیدم اینطوری اصلا نمیشه اینو ترک داد باید یه راه بهتر پیدا کنم
یه روز که از سر کار اومد طبق معمول  رفتیم تو تخت که بخوابیم ، داشت تعریف میکرد که چه کارا کرده  که کم کم عشقولی شدم و اومدم برم سمتش که یه دفعه بوی آشنایی ولی با شدت زیاد به مشامم رسید از جام پریدم و با نگاه مشکوکی رو کردم بهش گفتم
من : پیــــــــــــــــــــــــــاز
مصطفی (در حالی که به زور سعی میکرد با دهن بسته حرف بزنه ) : نــــــــــــــــــــــ ـــه
من : ااااا اگه راست میگی ها کن ببینم
مصطفی (با دهن بسته ) : هان !
من : به من خیانت میکنی من از 100 کیلومتری هم بوی پیاز رو میشناسم
مصطفی ( با همون خنده همیشگی) : ببخشــــــــــــــــــــــــــــید نتونستم جلوی خودم رو بگیرم
من : باشه این دفعه اگه پیاز خوردی دیگه حق نداری لپم رو بوس کنی منم میرم رو مبل میخوابم تازه اونجا خنک تر هم هست

فرداش موضوع یادم رفت
 ساعت کاری مصطفی طوری که ناهار یا شام رو سر کار میخوره ، جوری برنامه ریختیم که یه روز من غذا درست میکنم یه روز زن همکار مصطفی
مردا رو که دیگه همتون میدونید چطورین ؟! وقتی دور هم جمع میشن رگ گردنشون کلفت میشه و تا جایی که میتونن جلوی هم دیگه تو هیچ زمینه کم نمیارن
وقتی از سر کار اومد تا درو باز کرد شصتم خبردار شد
من : پــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــاز
مصطفی : یاسی ببخشید ترو خدا
من : اصلا راه نداره امشب خوب شبی برای تنبیه از فردا رِستت شروع میشه این چهار روز خبری از بوس و بغل و محبت کردن نیست
مصطفی : نه تو رو خدا با من این کارو نکن ، این نامردا سر کار موقع ناهار که شد روی غذا کلی فلفل ریختن گفتن دل شیر میخواد اینو خوردن منم که عشق فلفل کلی خوردم یکم بعدش یه پیاز خوشکل سفید گذاشتن رو سفره نمیدونی چه بویی میداد گفتن بخور گفتم نه من به خانومم قول دادم نخورم اونا هم چپ چپ نگاه کردن یکیشون برگشت گفت یعنی نمیدونی این پیاز چیــــــــــــه ؟! گفتم نه ! گفتن به این میگن پیاز مرد طلب ، فقط یه مرد میتونه اینو بخوره ...منم دیگه نفهمیدم چی شد
من : اصلا دلیل قانع کننده ای نیست !

چند ساعتی با حالت پشیمونی دنبالم میومد ولی دید فایده نداره ، شب زودتر از من رفت خوابید کلی خواهش کرد که جدا نخواب ، بیا پیشم من دوست ندارم تنها بخوابم ، منم وقتی تو خواب دیدمش دلم نیومد تنهاش بذارم اما کلی ازش فاصله گرفتم ، فردا برای ناهار غذای مورد علاقش رو درست کردم "عدس قرمز"
من عدس قرمز رو غلیظ درست میکنم بعد با حلیم کوب لهش میکنم و بعد با برنج میخوریم ، این از اون غذاهایی که پیاز خوردن باهاش  یه حس آسمونی به آدم میده حتی منم بعضی وقتا وسوسه میشم
مصطفی تا غذا رو دید یه نگاهی به من کرد بعد خندیدو شروع کرد به غذا خوردن ، بهش گفتم عزیزم خسته نباشی این چند روز کلی کار کردی ، همونطور که میدونی من بعد از هر دوره کاری یه جایزه بهت میدم ، الان هم جایزت رو گذاشتم کنار سینک برو بردار بیار
یه نگاهی بهم کرد هیچی نگفت ، گفتم یعنی نمیخوای کادوم رو قبول کنی ؟! برو بیارش دیگه
برگشت گفت نخیر من گول تو رو نمیخورم میدونم برام چی گذاشتی ، گفتم اشکالی نداره اگه تو نمیری خودم میرم
خلاصه رفتم تو آشپزخونه و با یه پیاز جیگر سفید مامانی برگشتم ، قشنگ برگ برگش کردم و گذاشتم جلوش ، حتی یه نگاهم بهش نکرد ، شروع کرد غذا خوردن ، بهش گفتم
من : خیلی از دستت ناراحت شدم !!؟ یعنی کادوی منو قبول نمیکنی ؟! فکر میکردم چقدر خوشحال میشی
مصطفی : نخیرم زنم بهم گفته پیاز نخورم وگرنه نمیذاره بوسش کنم منم رو قولم هستم
من : ول کن بابا زنتو بپیچون پیاز به این خوشکلی دلت میاد بره آشغالی !؟
مصطفی : من بهش لب نمیزنم
من : یعنی میخوای زن به این خوشکلی و مهربونی رو ناراحت کنی
مصطفی : یاسی اذییتم نکن ، تا شبم بگی من نمیخورم
من : تا سه میشمرم باید بخوری
مصطفی : بشمر
من :1
مصطفی : نمیخورم
من :2 میخوری یا نه !؟!!؟!
مصطفی : نچ
من :3 ....باشه حالا که اینطور شد من غذا نمیخورم
مصطفی : اذیت نکن جون مصطفی من قول دادم نخورم به زنم خیانت نمیکنم
من : اون موقع که نباید خیانت میکردی کردی ! الان باید به حرف من گوش کنی ...دهنتو باز کن میخوام بذارم تو دهنت
مصطفی : نمیخواااااااام
من : میگم دهنتو باز کن وگرنه باهات قهر میکنم
مصطفی : عمرا

دیدم اینجوری نمیشه یه پیاز برداشتم دماغشو گرفتم هرچی زور زد نتونست کاری کنه ، مجبور شد برای نفس کشیدن دهنشو باز کنه منم پیازو سریع انداختم تو دهنش ، خوشحال و پیروز شروع کردم به غذا خوردن اونم ساکت هیچی نمیگفت ، چند دقیقه بعد دیدم زرنگ خان پیازو از دهنش درآورده گذاشته کنار بشقابش
قاطی کردم گفتم دهنتو باز کن یا میزنم له لوردت میکنم اونم با کلی آه و ناله دهنشو باز کرد ، پیازو گذاشتم دهنش و محکم دوتا لبشو به هم گرفتم گفتم بخور وگرنه بینیت رو هم میگیرم اونم با ناله های جانسوز شروع کرد به جویدن
بعدش افتاد رو دور و شروع کرد پیاز خوردن، غذا که تموم شد برگشتم گفتم
من : واقعا ازت توقع نداشتم
مصطفی : برای چی من که خوردم آخرش
من : همین دیگه ! یعنی به آسونی قولهایی که من داده بودی یادت رفت نامرد ! مگه من از تو چی خواستم ، فقط میخواستم یکم جلوی خودتو بگیری
یهو دیدم از کوره در رفت افتاد دنبالم ، تو خونه داد میزد "خفت میکنـــــــــــــــــــــــم یاسی ، فقط دستم بهت برسه " منم هی فرار میکردم میگفتم عذاب وجدانتو سر من خالی نکن باید خودتو سرزنش کنی 
خلاصه اینجورا بود که مصطفی پیاز رو ترک کرد ، حالا دیروز از سرکار اومده میگه دهنم بو پیاز میده ؟! گفتم نه چطور ؟! میگه بچه ها یه اختراعی کردن ،  یه آدامسی درست کردن از ترکیب دو نوع آدامس نعنایی و دارچینی بعد از پیاز مرد طلب که بخوری یه ساعت بعد انگار نه انگار به زنت خیانت کردی 

بله و اینجور بود که فهمیدم ترک عادت موجب مرض است ، این مردا رو هم نمیشه درستشون کرد آخر اول باید یه جوری مرد بودن خودشونو ثابت کنن که شوهر بنده با پیاز خوردن این کارو میکنه ، خدا رو شکر با زن گرفتن رو من این کارو نکرد البته بعید نیست با خوندن این مطلب این فکر بیفته تو کلش اونوقت نمیدونم دیگه با چه مصیبتی باید درستش کنم ...والا

و این بود ماجرای پیاز مرد طلب بی پدر مادر


تی وی هنوز معلوم نیست چی میشه شاید فعلا باهاش سر کردیم لامصب انقدر گرون شده کلیه هامون رو با هم بفروشیم پایه زیرشم نمیتونیم بخریم






نوشته شده توسط یاسمن دریکشنبه 25 خرداد 1393 ساعت09:42 ب.ظ | پیاز






نمایش نظرات 1 تا 30