تبلیغات
سه شنبه ها - ساعت افکار پلید سه شنبه ها - ساعت افکار پلید

ساعت افکار پلید



با سلام خدمت جیگر طلاهای خودم
بنده یاسی هستم در خدمت شما با ماجرایی جدید و هیجان انگیزناک

قبل از هرچیز یه پیغام برای خواهر شوهر جونم دارم : "اهم اهم ...خواهر شوهر گرامی جهت به رضایت خاطر شما و همچنین برگرداندن آرامش خاطر در حین خواندن وبلاگ این جانب ، خدانگهداری پایان وبلاگ را حذف نموده تا صدای دینگ آن  آرامش خیال کودکان دلبندتان را در خواب برهم نزند ...با تشکر  زن داداش نمونه "

خوب ماجرای امروز از اونجایی شروع میشه که من صبح با استرس از خواب بلند شدم ، یه حس مرموز بی پدر مادری بهم میگفت  که قرار امروز یه گندی زده بشه به خونه عزیزم
از شب قبلش خونه رو مثل دسته ی گل کردم چون فرداش مادر شوهرم مراسم داشت و مثل همیشه قرار بود مردا بیان بالا خونه ما
وسایل پذیرایی رو هم آماده کردم و ظهری به مقصد خانه مادرشوهر با خونه قشنگم خداحافظی کردم




همون صبح عمه ی مصطفی به همراه پسر 12 سالش به اسم ا.ب  مهمون مادرشوهر جان بودن ، ظهر بعد از صرف ناهار با هم عروس گرامی رفتیم بالا تا کمی استراحت کنیم و برای شب آماده بشیم ، مصطفی از سرکار رسید ، از اونجایی که قرار بود آخر شب برای دیدن افتتاحیه جام جهانی بریم خونه خالم مصطفی یه راست رفت خوابید

عصر وقتی کم کم به شروع مراسم نزدیک میشدیم من به همراه برادرشوهر و ا.ب و محمد مهدی بچه خواهر شوهرم اومدیم بالا
من همه چیز رو بررسی کردم و تمام چیزای خطرناک و شکستنی رو برداشتم اما باز اون حس مرموز بی پدر مادر کمرنگ نمیشد ، به برادر شوهرم گفتم تو رو خدا حواست به خونه باشه من سپردمش به تو ، آقا محمد خیلی شیک برگشت گفت من هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم ، از اونجایی که خودم رو برای این جواب آماده کرده بودم رفتم مصطفی رو بیدار کردم و گفتم بیا بشین بالای سر این بچه ها مواظبشون باش ، موقع رفتن هم باز یه تاکید دوباره کردم و گفتم مصطفی حواست باشه هاااا
نیم ساعت بعد باز دلشوره گرفتم و رفتم بالا ، دیدم مصطفی ایکس باکس رو روشن کرده و شروع کرده به بازی کردن  ، اومدم چیزی بگم ولی با خودم گفتم اشکال نداره حداقل بچه ها سرگرم شدن دارن نگاه میکنن  ، دوباره رفتم پایین
2 ساعت بعد رفتم بالا تا به مصطفی بگم آماده بشه تا بریم چون اونا برای شام منتظرن ، یه نگاه انداختم و دیدم خونه در امن و امانه پدرشوهر قند عسلم هم داشت اخبار نگاه میکردن و بچه ها هم آروم بودن
خلاصه اینکه آماده شدیم که بریم اما چون هنوز پایین مراسم تموم نشده بود پدرشوهر ، برادر شوهر و ا.ب بالا بودن ، بهشون آخرین نصایح رو کردم و با دودلی زدیم بیرون
بین راه مصطفی یادش اومد که کیف پولشو نیاورده برای همین دوباره برگشتیم خونه ، وقتی سوار ماشین شد تا دوباره حرکت کنیم تعریف کرد که برای ا.ب ایکس باکس رو روشن کرده و بچه هم کلی از دیدن بازی مهیج کنگ فو به وجد اومده و خوشحال و خندان داره بازی میکنه بهش گفتم کاش بهش میگفتی یه وقت تو گالری نره من اونجا عکس بی حجاب دارم  اونم خیالمو راحت کرد که انقدر سرگرم بازی شده که انورا نمیره
رسیدیم به خونه خاله و شام خوردیمو با اینکه افتاتحیه رو از دست دادیم اما نشستیم تا بازی رو ببینیم ، مصطفی و شوهر خالم هم رفتن تا مادر شوهرخالم رو بیارن
بازی شروع نشده بود که که صدای مبایل اومد ، متوجه شدم مصطفی گوشیشو جا گذاشته ، مادر شوهرم بود ، گوشی رو جواب دادم

من : سلام مادر جون
مادر شوهرم : سلام خوبید
من : بله بفرمایید مصطفی گوشیش رو جا گذاشته
مادر شوهرم  : کی برمیگردین
من : نمیدونم ولی حالا حالاها برنمیگردیم .چطور ؟! ماشین رو لازم دارید
مادر شوهرم : نه ..(یه سکوت نسبتا طولانی)...فقط بعد از اینکه رفتید ( قلبم تو سینه وایساد )...مثل اینکه ا.ب داشته با دستگاه بازی میکرده ( صحنه های مختلف تو ذهنم پردازش میشد و خودم رو برای تک تکشون آماده میکردم ) ... یه دفعه معلوم نیست چی شده ... خورده به ....تلویزیونتون ( یه سکوت به طولانی عمق یه سیاه چاله فضایی )
من : حالا چی شده ؟!
مادر شوهرم : آقا جون میگه یه خط افتاده روش ( تو ذهنم انواع خطها رو در نظر گرفتم ) ... عمه حسابی ا.ب رو دعوا کرد  ...تمام مدت هم خودش و هم ا.ب گریه میکردن ...آخرش عمه با گریه رفت خونه عمه لیلا و گفت نمیتونم تو چشمشون نگاه کنم
من : وای نه گناه داره ...بهش میگفتید اشکالی نداره ...مشکلی نیست
مادر شوهرم : خیلی بهش گفتیم اما گوش نمیداد هی میگفت باید به شوهرم بگم پولشو بدیم ...حالا شما ببینید میشه درستش کرد یا نه اگه نشد برید یه تلویزیون جدید بگیرید ما قسطشو میدیم نگران نباشید

بعد از خداحافظی متوجه شدم که همه دارن نگام میکنن بعد از تعریف ماجرا هرکس یه نظری میداد ، یکی میگفت دیگه مثل اولش نمیشه یکی در مورد هزینش میگفت ، یکی دنبال مقصر میگشت ...اما من تو یه فکر بودم
جونم براتون بگه که مصطفی هم اومد و منم ماجرا رو خیلی سریع براش گفتم اول چشماش گرد شد اما بعدش رفت تو فکر
دوتامون نشستیم کنار همدیگه و همینطور بقیه راهنمایی میدادن ، نصیحت میکرد ، دلداری میدادن و منو مصطفی هم هیچی نمیگفتیم تا اینکه یهو هردو با هم برگشتیم و به همدیگه نگاه کردیمو گفتیم ... " ایندفعه بریم یه تلویزیون باحالتر بخریم "
من : سامسونگ یه تلویزیون با سیستم عامل اندروید وارد بازار کرده
مصطفی : از این جدیدا بگیریم که کنترل نداره و با صدا و حرکت دستور میگیره
من : سامسونگ تازگیا با خرید یه تی وی یدونه سینما خانگی هم میده
مصطفی : فکرشو بکن (بعد در حالی که دستشو تو هوا تکون میداد ) اینطوری اینطوری راحت کانال رو عوض میکنیم
من : ایول
مصطفی : ایول
بعد هردوتامون طبق عادت مشتامون رو زدیم به همدیگه و با یه صدای پوف دستامون رو باز کردیم و عقب کشیدیم
یه لحظه به خودمون اومدیم و دیدیم همه دارن چپ چپ نگامون میکنن تازه متوجه شدم که تمام مدت فکر میکردن ما داریم خود خوری میکنیم ... واقعا صورتاشون دیدنی بود ، یکی برگشت گفت " اِهکی اینا رو باش "
بعد از اینکه اومدیم خونه من سریع رفتم سراغ تلویزیون خدا خدا میکردم یه خراش کوچیک باشه بعد از روشن کردن تی وی اون خراش کوچیک خودش رو نمایان کرد


 
بلاخره بعد از یه روز سخت ساعت خواب از راه رسید ساعتی که معروف به "ساعت افکار پلید "
این ساعت وحشتناک ترین ساعت  زندگی منه ، ساعتی که تو اون مشکلات با ضربین 10 هزار بزرگتر میشن
مثلا از بدترین شبهام میتونم به شبی اشاره کنم سال سوم دبیرستان بودم و امتحان ریاضی رو تازه دادم بودم و نمیتونستم از فکر سوالات و نمره ای که خواهم گرفت بیرون بیام و تصمیم داشتم ترک تحصیل کنم
یا مثلا شبی که نزدیک بود به خاطر نبودن تاریخ تالار عروسی بهم بخوره و فکر میکردم که آخر دنیاسیت و باید با مصطفی بهم بزنم
یا .....شبهای بی نهایت خوفناکی که به سختی گذروندم و حالا دوباره تکرار شده بود
سرم دونه دونه پر از افکار پلید میشد ، اینکه ما بدبخت شدیم و دیگه هیچ پولی نداریم که یه تلویزیون جدید بخریم ، خودم رو تصور میکردم که تو یه خونه خالی از تلویزیون هستم و دارم عذاب میکشم
به این فکر میکردم که بعدها ا.ب بزرگ میشه و یه روز وقتی من رفتم خونش از عمد میزنم و تلویزیونش رو میشکنم بعد هم با یه خنده شیطانی اونجا رو ترک میکنم
دعوای شدیدی با مصطفی رو تصور میکردم که اون منو مقصر میدونه
به این فکر میکردم که چقدر آدم پلیدی هستم که میخوام یه تی وی جدید بگیرم و خودم پولشو ندم
کم کم به روانی شدن نزدیک میشدم و چیزی که بیشتر از همه روی اعصابم میرفت دیدن قیافه کِش اومده مصطفی تو خواب کنارم بود ، یه لحظه دلم خواست به خاطر آرامش اعصاب خوردکنی که داره با مشت چنان بکوبم تو صورتش که ...همون موقع بود که یادم اومد الان ساعت افکار پلیدِ و صبح وقتی بلند بشم به همه اینا میخندم

بله و فردا صبح وقتی برام تعریف کردن که ا.ب چطور با شمشیر پلاستیکی ریحانه که تو خونه ما بود تلویزیون رو شکونده کلی خندیدم و به این فکر کردم که میتونست بدتر از این اتفاق بیفته ...
اما جالبترین قست ماجرا وقتی بود که از تک تک آدمای اطرافم میپرسیدم که فکر میکردن با شنیدن خبر خراب شدن تی وی چه واکنشی نشون بدم و جواب های جالبی هم گرفتم :

مادرشوهرم : یکم استرس داشتم اما میدونستم که تو ومصطفی اونطوری نیستید که از کسی دلخور بشید
خواهر شوهرم : من با آشنایی که از وبلاگ ازت پیدا کرده بودم میدونستم راحت باهاش کنار میای
هم عروسم : من فکر میکردم حسابی عصبانی بشی
برادرشوهرم : تو و مصطفی خیلی خونسردید با این مشکلا ناراحت نمیشید
و اما جواب شما چیه 

به دلیل حفظ آبرو اسم اصلی متهم ا.ب گفته نشده
این چند روز باز نبودم ، به خاطر مهمونیهایی که هی آقا مصطفی میره ، امشب هم برگشته میگه فردا بریم خونه خالت اینا فوتبال ببینیم
هنوز معلوم نیست چه بلایی سر تی وی میاد و کی قرار پولشو بدخ اما تصمیم گرفتم اصلا بهش فکر نکنم همین که بتونم سریال های عزیزم رو ببینم کافیه
نکته جالب اینه که اون خط وسط صفحه تلویزیون دقیقا روی مهم ترین قسمتهای تصویر رو میگیره ...ساعت پخش برنامه ها ، عنوان برنامه ها ، مهمانهای برنامه ، مجریهای خوشگل ، شخصیتهای مهم سریال ، صحنه های حساس گل توی بازی فوتبال ، شماره پشت بازیکنا و .... اینا رو گفتم که قدر وسط تلویزیونتون رو بدونید





نوشته شده توسط یاسمن درشنبه 24 خرداد 1393 ساعت12:48 ق.ظ | نظر پلید






نمایش نظرات 1 تا 30