تبلیغات
سه شنبه ها - شام آخر سه شنبه ها - شام آخر

شام آخر



سلام سلام هزارو سیصدتا سلام ، حالا دست دست دست
بذارید از همین اول دلتون رو آب کنم تا ذره ذره این مطلب رو با دلو جونتون بخونید
این آخرین مطلـــــــــــــــــــب که دارم مینویسم ...نه نه دشمنا دلشون شاد نشه ، دارم میرم ولی زود میام چون فردا اینترنتمون تموم میشه
خوب پس بریم سراغ آخرین پستمون
آها یه لحظه ببخشید ...دوستان برید کنار ...شما بیان جلو ...یه دسته آدم حسود ...بهتون گفتم پاتون تو وبم باز نشه ، حالا که خودتون اصرار دارید بیاین بخونید تا صدای جلزو ولزتون دلمون رو شاد کنه .
دوست جونیام بفرمایید ادامه

جونم براتون بگه که آقامون امروز دوباره رفت سر کار یه هفته شیفت صبحه دو هفته بعدی شیف شب
این یه هفته خیلی زود گذشت ولی خیلی عالی بود ، کلی کارای هیجان انگیز کردیم ، کلی چیزای هیجان انگیز تر خوردیم
برای اختتامیه هفته رِست مصطفی ، مامانم شام دعوتمون کرد ، مرغ تو فر خوردیم که عاششششششششقشم
ریحانه از چند روز قبل برای روز مرد برنامه داشت ولی نه همش من داشتم یه کاری میکردم برای همین تازه دیروز مصطفی رو بهش تحویل دادم
از قبل ریحانه اتاقش رو برای جشن آماده کرده بود ، مامانم بهش تزئینات تولد رو نداده بود اونم از نبوغ خودش استفاده کرده بود (به خواهرش رفته دیگه) شالهاشو در آورده بود از اینور به اونور آویزون کرده بود ، با کاغذ کلی خورده ریزه درست کرده بود که بپاشه تو هوا از همه باحال تر نوشته ی روی در بود که مصطفی اصلا بهش توجه نکرد و از سر حرص ریحانه هی میرفت تو اتاق میومد بیرون ، حالا هیچ کاری هم نداشتا
من عاشق اون التماس آخرشم که دستاشو گرفته جلو میگه "خواهش" اصلا دل آدم کباب میشه دیگه نمیره تو اتاق



خلاصه بعد از شام ، نشستیم یکم حرف زدیم و فیلم دیدیم ، صبر ریحانه داشت دیگه تموم میشد ، تا بابام از دستشویی اومد بیرون نشوندش پیش مصطفی
دوتا شال هم آورد داد دست منو مامانم گفت زناشون چشماشون رو ببندن چون زرنگ تر از شوهراشونن حواسشون هست زیر چشمی نگاه نکنن
انقده خندیدیم سر همین چشم بستن ، مصطفی هی داد میزد میگفت من میبینم من میبینم ، بابام هم از اون ور کلشو تکون میداد که مامانم نتونه ببنده هی میگفت این کارا انسانی نیست ریحانه خانوم (بابام وقتی بخواد قربون صدقه ریحانه بره قبلش میگه ریحانه خانوم) ، رحم کن ریحانه خانوم ، اصلا یه وضــــعی بود .



بعد دستور داد دوتا اسیر دستای همدیگه رو بگیرن که گم نشن  این وسط هم مصطفی هی شیطونی میکرد





بلندشون کردیم ، مصطفی هی کلشو میبرد بالا میگفت من زیر چشی میبینم ، قیافش خیلی دیدنی میشد ما هم پوکیده بودیم از خنده



دوتا کورا همینطور میگشتن تو خونه ، مصطفی هم یکی از کوسن های مبل رو گرفته بود دستش هی اینور اونور میزد ، همشم میخورد تو سر ریحانه



از راهرو رد کردنشون یه مصیبتی بود ، هی میخوردن تو درو دیوار البته یه لحظه مصطفی قشنگ یه مسیر رو راحت رفت من بهش مشکوک شدم که داره میبینه



خلاصه با هر سختی بود بردیمشون تو اتاق ، بعد ریحانه دستور داد بشینن رو تخت و زناشون برن بالای سرشون
با شماره 3 هم زمان شالها رو از روی چشمشون برداشتیم و ریحانه رو سرشون کاغذ رنگی ریخت که همش تو موهای مصطفی گیر کرده بود
بعدم بهشون روز مرد رو تبریک گفت و کادوهاشون رو داد ، توی جعبه و کاغذ کادوهاشون کلی نامه فدایت شدم قایم کرده بود
مصطفی اول از همه کادوشو باز کرد که یه کیف پول طرح پوست مار بود که هی مصطفی میگفت این کروکودیلیه ببرش اونور ، کادوی بابام هم یه مام خوشبو بود ما حسودیامان شد



آخر شب هم ریحانه گیر داد من میخوام بیام خونه شما بخوابم ، منم بهش گفتم بابا همین یه شبو صبر کن مصطفی بره بعد بیا مامانم گفت تا اتاقو جارو نکردی نمیشه بری خونه خواهرت
تو یه صدم ثانیه رفت اتاقو جارو کرد گفت تموم شد ، مامانم گفت حالا من یه چیزی گفتم ، اصل مطلب اینه که نمیشه بری ، ریحانه هم طبق معمول رفت تو اتاق گریه درو بست ، ما عادت داریم دیگه


دیشب هم بیدار موندم ، ناهار فردای مصطفی رو درست کردم ، جاتون خالی عجب چیزی شده بود ، برای اولین بار بود قیمه درست میکردم ، انقده جَلَب شده بود که نگو

         

تو 45 دقیقه یه قیمه خفن بار آوردم ، مادر شوهرم باورش نمیشد انقدر سریع آماده شد ، بهش گفتم به خاطر زودپز ، آخه مادر شوهرم از صبح بار میذاره توی قابلمه ، جالب اینجاست خودمم باورم نمیشد ، انقده بهم انرژی مثبت داد که با همه بی خوابی شروع کردم همه ی خونه رو تمیز کردم



اینم چنتا از نقاشیام
فقط چون دست خطم داغونه و تند تند هم نوشتم دیگه از نوشته هاش عکس نگرفتم شما خودتون نوشته ها رو تصور کنید

این مصطفی نورانی در دوران تینیجری



اینجا از هم دوریم



عقدمون ، کیف میکنید بچه چقدر دقیق کشیده ، از عمد خودمو زشت کشیدم چون اصلا از آرایش روز عقدم خوشم نیومد



حالا عروسی رو کیف کنید ، چقده خوشکل شدم
مصطفی شاکی که چرا ساعت منو نکشیدی





مصطفی رفت سر کار



اینم آخرش ، دست خطو داری ترو خدا ، البته جدا با مداد شمعی نوشتن مصیبتی عظیمه






این عکسم گذاشتم در راستای پست قبلی ، قشنگ دلو رودتون حال بیاد ، غشو ضعف برید
اسمشم شام آخر به دو دلیل ، چون هم روز آخر رِِست درستش کردم و دلیل دوم اینکه بعد از خوردنش در دم جان میدی
کباب با پنیر  روشم بیکن سرخ شده





اما در مورد فِدلی که پرسیده بودید
واقعا عالیه ، از وبلاگستان خیلی بهتره ، وبلاگستان خیلی دیر آپدیت میشد و حتی بعضی سایتها رو هم نشون نمیداد
کلا ضعیف بود و نتونست خودش رو بالا بکشه ، سایت فِدلی یه چیزی مثل گودر قدیمی خودمونه
که البته فکر کنم الان هم زیر نظر گوگل ، لینک تک تک دوستات رو بهش میدی و هروقت که دوستات آپ کنن سریع بهت خبر میده
حتی میتونی براش مشخص کنید که مطلب کدوم یکی از دوستات برات مهمتره ، برای ایمیل بفرسته ، میتونی نوشته ها رو بهتر ببینی و کلی چیز دیگه

اینم آدرسش
http://feedly.com
حتی سرعت لود شدنش هم از وبلاگستان بیشتره


خوب اما بریم سراغ آموزش اون عکسایی که برای مصطفی درست کردم  ، دو روش داره

1- روش حرفه ای 
دوستایی که فوتوشاپ بلد هستن ، بک گراند مورد نظرشون رو بیارن تو فوتو شاپ بعد با پاک کن از نوع بکگراند ، یعنی طوری که تا لایه آخرین عکستون رو پاک کنه و شطرنجی بشه ...اینطوری




بعدشم عکسی که مد نظرتونه کات کنید و بذارید روش بعد بعد از قسمت لایر تصویرتون رو ببرید به زیرین ترین لایر یعنی بره زیر عکس بکگراند
کار تموم شد ، اما اگه به نظر مصنوعی میومد میتونید از ابراز بلور یا کلون استمپ برای محو کردن دور تصویر استفاده کنید ولی فراموش نکنید که قبلش دوتا عکس رو با   همدیگه اقدام کنید

2- روش سریع تر و مبتدی
خیلی آسون میتونید برید تو سایتهای میزبان مثل (بر اساس محبوبیت گذاشتم براتون)

http://photofunia.com

http://www.loonapix.com

calendarika.com

http://fa.picjoke.net/

 
اما نسبت به کار حرفه ای یه مزایا و معایبی دارن ، اول مزایا : سریع ، راحت ، بدون نیاز به تجربه کار با فوتوشاپ
دوم معایبش ، نمیشه بهش اعتماد کرد ، بعضیاشون تصاویر رو در سرور ذخیره میکنن

برای کسایی که مشکل دارن و نمیتونن عکساشون رو توی این سایتا درست کنن میتونن با عکس یه مرد اول تو سایت چیزایی که میخوان طراحی کنن بعد سیوش کنن و بعد خودشون توی کامپیوتر با فوتوشاپ درستش کنن طبق آموزش حرفه ای که گفتم جای سر مرد سر خودشون رو بذارن
امیدوارم که به دردتون خورده باشه


اگه تونستم از تو این مدت بدون اینترنتی از کافی نت میام و جواب کامنتاتون رو میدم ، دلم خیلی براتون تنگ میشه  ، دوست دارم مثل همیشه دنبالتون کنم ، زیاد مطلب نذاریداااااا ، پدرم در میاد وقتی برگشتم باید همشون رو بخونم

به مصطفی میگم برو کارتتو چک کن ببین حقوق ریختن یا نه ، میگه نچ نمیرم ، میبنم نریختن انرژِیم رو از دست میدم


کمی تا قسمتی عاشقانه
اس ام اس داده :
 "شاعر چی میگه :

romeo take me somewhere we can be alone

رمئو منو ببر به جایی که بتونیم با هم تنا باشیم"




فرا انرژی مطلب "روز مرد به روایت موسیقی ماه"


1- من و معمآر قلبم

جمعه 26 اردیبهشت 93 15:53
وااای چه کیفی می ده منم از این پارتی های باحال می خوام عشق سوسیس کالباس ایرانی دارم من هیچ جای دنیا سوسیس کالباس ایرانی نیست به خدا
صورت نورانی هاله ی نور نبوده احیانا"؟ خس و خاشاک عایا؟
غذا رو می دادی اداره پست واسش پست می کرد
یعنی عکسا عالی بوووود عاشقتم من به خدا
وای این صبحونه رو دیدم یاد هتل تو فرانسه افتادم اصن یه وضی
خیلی خوشحالم که همیشه به شادی و خوشی هستین عزیزم چشم حسود کووور اسپند دود کن
منم بیشتر وقت ها از فیدلی استفاده می کنم چون همه چیز و می شه توش وارد کرد..وبلاگستان چی شد بسته شد؟ اینقدر بدم میومد از وبلاگستان .. همه ش می خواستن واسه وبلاگ نویسا قوانین بزارن و ترویجش بدن
از این کتابت به ما هم بگو دیگه..منم دارم کتاب می نویسما می خواد چاپ بشه
می تونی تو قالب سازی به منم کمک کنی؟ کار با بلاگفا رو فول بودم اما اینجا باید css بلد باشم..یه کم سخته..
نرووووو
راستی مرسی واسه تبلیغ دوستی رو در حقم تموم کردی



2-بهار

پنجشنبه 25 اردیبهشت 93 23:55
shahrokhym@yahoo.com
سلام یاسمن جون
من همین امروز با وبت اشنا شدم
واااااااااااااااااااااای چقده خوشگل مینویسی
از ظهر درس مرسو گزاشتم کنار دارم تمام پستاتو با شور و شعف بسیار میخونم
و چقد اینکه عکس میزاری عالللیه
انگار نه انگار امتحان دارم در حد المپیک
صفه مقاله هام بازن ولی دارم پستای تو رو میخونم
چقد جالب منم اهوازم همین نزدیکیا
انقد ماشالا پرشور و احساسی که ادم حس میکنه وسط نوشته هاته
ایشالا ازین به بعد بیشتر بت سر میزنم
فقط خدا به امتحانام رحم کنه!!!
ایشالا همیشه همینجور شاد و پرانرژی باشی



3- Fairy Girl 

شنبه 27 اردیبهشت 93 08:26
http://www.fairy-love.blogfa.com
بلا نگیری یاسی با این نظر گذاشتنت کلی خندیدم خخخخخخ :))
بابا تو نابغه ای ... راست گفتی داداشم بلای عالمه 29 سالشه ازبس مث بچه ها میمونه با این سنش زن نداره خخخخخخ




دلم برای همتون تنگ میشـــــــــــــه







نوشته شده توسط یاسمن درشنبه 27 اردیبهشت 1393 ساعت07:19 ب.ظ | بای بای






نمایش نظرات 1 تا 30