تبلیغات
سه شنبه ها - اولین شب رِست سه شنبه ها - اولین شب رِست

اولین شب رِست



سلام به همه دوستان عزیز

خوب ما هم سر کلمون بلاخره پیدا شد بعد از چند سال و اندی گفتیم بیایم یه مطلبی از خودمون بنویسیم ملت حال کنن مخصوصا برای یاسی خانوم خودمون که دیشب بردیمش  بیرون صفا سیتی یه هوایی بخوره به کلش از بس که خونه نشینه ، منم که چند وقتی سر کار میرم وقت نمی کنم ببرمش بیرون خلاصه داشت کم کم قارچ و کپک  میزد تو خونه

نصف شبی ساعت 12 میگه من گشنمه بریم یه رستورانی چیزی آقا ما هم گشنمون شد  یهویی منم که پایه غذا ااااااااااا اونم بیرووووووووون اونم پیتزاااااااااااا اونم  مفتییییییییییییییییی
گفتم  کجا بریم؟ کی بریم؟ الان بازن ؟ خلاصه هیجانی شدم خوابم کلا از سرم پرید


 




 یاسی گفت که نه الان همه مغازه ها بستن ، گفتم نه بازن می خوای زنگ بزنیم بیارن گفت باشه ولی تو زنگ بزنیییییییییییییا با زور و اصرار گفتم باشه ، اخه ما کلا با تلفن زدن برای سفارش غذا مشکل داریم جفتمون البته معمولا من پیروز میشم و یاسی زنگ میزنه ولی این بار گشنم بود و یاسی کوتاه نمیومد منم مجبور شدم بخاطر شکمم تسلیم بشم  زنگ زدم پیتزا فروشی  گفت : اقا بستیم زودتر باید زنگ بزنید ما ساعت 12 شب میبندیم گفتم چشم ببخشید
 یاسی ناامید شد و گشنه منم فقط گشنه نه ناامید
به یاسی گفتم الان میرم با ماشین میگردم یه پیتزاایی پیدا می کنم برات میگیرم میام خلاصه تصمیم گرفتیم با هم بریم البته یاسی یکم اِنو اون کرد ولی آخر گشنگی بهش غلبه کرد و قبول کرد بیاد

زدیم بیرون دنبال یه لقمه نون و پنیر ( البته پنیر پیتزا ) گفتیم با رفقا بریم ، زنگ زدم یکی از دوستام که خواب بود جواب نداد اون یکی دوستم ( ابی ) رفتیم دنبالش در مغازشون که نبود ، برادرش  گفت خونست رفتیم دم در خونشون  خواهرش اومد دم در گفت ابی بیرونه از اون روزا که میره بیرون گوشیشو جواب نمی ده  ولی بزار بازم بش زنگ بزنم چون منم گشنمه با هم بریم
 خلاصه جواب نداد من خودم بش زنگ زدم گفت که بیرون از اهوازم!!! نمی تونم بیام  ، ما هم تصمیم گرفتیم تنهایی بریم غذا بخوریم ولی خوب دیر شده بود دیگه ساعت 1 شده بود،  توی زیتون همه جا بسته بود البته جاهای خوبش به یاسی گفتم بریم کیانپارس گفت باشه ولی میترسم اونجام بسته باشن همینم از دست بدیمااا گفتم نه بازن نگران نباش
 
رفتیم کیانپار ساعت 1 بود همه پیتزایی ها یا بسته بودن یا داشتن میبستن دور زدیم برگشیم گفتیم یه هایدا بگیریم و همونم شد رفتیم هایدا گرفتیم و حرکت کردیم سمت جاده ساحلی کنار کارون ساندویچ زدیم به بدن مغزمون وا شد جاتون خالی یه باد خنکی هم میومد خیلی خوب بود یکم صحبتم کردیم خیلی وقت بود دو نفری نرفته بودیم بیرون خوش گذشت  ،یکم هم دور دور کردیم با سرعت ملووو
آخرشم اومدیم خونه ادامه فیلمی که وسطش گشنمون شدو دیدیم  ، می خواستیم بخوابیم که یاسی گفت قرار بود امشب برات کتابمو بخونم
منم گفتم اره برو بیار بخون یاسی هم رفت ریخت تو گوشیم آورد که بخونه

آقا شروع کرد به خوندن منم کم کم داشت خوابم میگرفت ولی نمیشد که بخوابم می ترسیدم یاسی ناراحت بشه از دستم هی چرت میزدم بیدار میشدم بعد به یاسی گفتم یاسی من سرم تو بالشته چشمام بستس ولی خواب نیستمااااااااااا اونم بنده خدا گفت باشه خلاصه یکم گوش دادم
یهو بیدار شدم دیدم یه چیزی زیره بالشت داره ویت ویت میکنه دیدم گوشیمه داره زنگ میخوره دیدم ساعت 5:30 صبحه زنگ هشداره که گذاشتم برای نماز یه لحظه گیج شدم گفتم کی صبح شد !!! چی شد !!! اصلا یاسی که داشت کتاب می خوند کجا رفت ؟!
به خودم اومدم دیدم بلــــــــــــــــــــه  انگار وسط کتاب خوندن همسریه عــــــــــــــــزیزم خوابم برده ، رفتم دیدم پای کامپیوتره داره به شما ها سر میزنه گفتم
اااااااااااااا انگار خوابم برد یاسی
یاسی هم با یک نیش باز و چشمایی تنگ گفت انگااااااااااااار خوابت برد عــــــــــــــــــــزیزم
 گفت دیگه وسط کتاب من خوابت مـــــــــــیره !! یعنی کتاب من خسته کنندست و....
 منم رفتم دلداریش دادم از دلش در اوردم ولی یکم هنوز ناراحت بود خوبیش این بود که می خندید  هی ادای خوابیدن منو در می اورد
صداشو کلفت می کرد می گفت من سرم رو بالشته عزیزم ولی خواب نیستمـــــــــــــــــا دارم بت گوش میدم،  هم خودش هم من سر صبحی کلی خندیدیم
بعد من رفتم نمازمو خوندم رفتم بخوابم که یاسی بلا گرفته با نیش باز اومد گفت بیا بقیشـــــــــــــو بخونم که خوابت ببره خلاصه خوند تا خوابم برد.

البته اصل لذت همون شب اول بود که موندم خونه و سر کار نرفتم ، دیدم یاسی با نیش باز داره میاد سمتم ، گفت به مناسبت اولین روز استراحتت برات یه کادو آماده کردم که انرژی بگیری
هیچی دیگه خانوم خانوما رفت یه چیزایی ریخت تو فلش گذاشت تو تی وی ، یهو دیدم عکس یه دخترست که عکس منو گرفته دستش
خلاصه شروع کرد دونه دونه عکسای باحال از من گذاشت یه عکسی بود که دختره عکس منو رو بازوش خالکوبی کرده بود انقدر ذوق کردم که نگـــــــــــو ، یاسی هم همینطور به قیافه من نگاه میکرد میخندید
آخرش برگشت گفت جوگیر نشیا اینا فتوشاپه یهو فکر نکنی انقدر دختر خاطرخواتن
الان میخوام یه سریشون رو بریزم تو گوشیم برم سر کار نشون دوستام بدم ببینن چقدر دخترا خاطرمو میخوان
اینم چنتا از عکسها که مورد شرعی نداشت





این عکس باعث شرمندگیه ولی چون یاسی دوسش داره میذارم






اینم عکس مورد علاقه یاسمنه ، میگه میخوام بزرگ بزنمش تو دیوار اتاق


















در آخر هم گفته باشم من به کسی امضا نمیدم
دخترای مجرد لطفا به ترتیب قد تو صف وایسن ، دونه دونه بیاین تو قسمت نظرات تلفن تماستون رو بذارید شاید گفتم مدیر برنامه هام باهاتون تماس بگیره
اینم از روز اول استراحت ما که حسابی خوش گذشت

یاسی جون خیلی دوست دارم همسر گلم ، ایشاا... خدا واسه شوهرت نگهت داره به پاش پیر شی






نوشته شده توسط مصطفی دریکشنبه 21 اردیبهشت 1393 ساعت09:16 ب.ظ | درخواست امضا






نمایش نظرات 1 تا 30