تبلیغات
سه شنبه ها - تجربه های اجباری سه شنبه ها - تجربه های اجباری

تجربه های اجباری



این پنج روز که ننوشتم ، انگار نوشتن کلا از یادم رفته
ولی باور کنید لذتی که توی تایپ کردن تو صفحه وبلاگ هست تو خوندنش نیست ، ولی اصلا به این معنی نیست که شما نخونیدا
شما به خوندنتون ادامه بدید ، اصلا من جمله بالا رو پس میگیرم
واقعا از این همه مهربونیتون ممنونم ، از این همه پیامهایی که برای منو فنچول گذاشتید
راستش من همیشه به این فکر میکردم که بلاخره یه روز ایوان یا فنچول میمیرن  و اصلا با این موضوع مشکلی نداشتم
چیزی که باعث شد خیلی ناراحت بشم و بیش از تصور خودم اشکمو در بیاره این بود که فنچول چطوری مورد
اون روز مامانم و ریحانه اومده بودن خونمون ، مصطفی سر کار بود و بابام هم همینطور ، ساعت 11 شب بود که فنچول همینطور داشت تو خونه میگشت و هی میرفت سر ظرف غذای خودشو ایوان و هی لپاشو پر از غذا میکرد ما هم هی نگاش میکردیم و میخندیدم
به مامانم گفتم این پدرسوخته معلوم نیست داره اینا رو کجا قایم میکنه !؟
اول گفتم ولش کن مهم نیست ولی بعد دیدم هی داره بیشتر غذا میبره گفتم بذار ببینم کجا میره و یکم بهش بخندیم که دیدم اومد پشت بالشتکهای بزرگ مبل...








دیدیم خانوم خانوما بین دوتا بالشتکا هرچی تو لوپشه خالی میکنه منم بالشتارو برداشتم به مامانم گفتم بیا بیین چه کرده ، فنچولم تا دید جاشو پیدا کردیم فرار کرد ، یهو مامانم گفت یــــــــــــــــا ســـــی ببین چیکار کرده ! دیدم بعــــله برای اینکه بتونه بره بین بالشتکا گوشه بالشتکا رو جویده بود ، اول شکه شدم ، اون یکی بالشتم برداشتم که ببینم اونم خراب کرده یا نه ، شروع کردیم منو مامانم صحبت کردن که چطوری بدوزیمش و از اونجایی که زیاد پیدا نبود و پشت بالشتا بود بهش گفتم ولش کن بابا اعصاب خودمونو برای چی خورد بکنیم و بالشتها رو گذاشتم سر جاش
نیم  ساعت بعد مامانم برگشت گفت یاسی فنچول کجاست ؟ گفتم حتما رفته سر جاش بخوابه
1 ساعت بعد مامانم گفت دلم شور میزنه و من گفتم نه بابا اینا همینطورین میرن یه جایی میخوابن گشنش بشه میاد بیرون
1 ساعت نیم بعد انقدر مامانم گفت دلم شور میزنه که منم نگران شدم
2 ساعت بعد همچنان داشتیم تو خونه دنبالش میگشتیم
3 ساعت بعد خسته شدیم و ریحانه هم رفت خوابید ، منم یه فیلم گذاشتم تا بامامانم نگاه کنیم
یهو به ذهنم رسید که نکنه رفته همونجا که غذاهاشو میبرده قایم شده و بالشتها رو برداشتم اما اونجا هم نبود
یه حسی بهم میگفت بازم بگرد اما دلم نمیخواست بگردم ، دلم نمیخواست جاهای بد رو بگردم ، همش میگفتم رفته یه گوشه خوابیده بعدا خودش میاد
نمیدونم چی شد که باز رفتم سمت مبل بالشتا رو برداشتم و زیری مبل رو کشیدم جلو ...فقط یادمه یه چیز خاکستری دیدم و بعد جیغ زدم و چشامو با دوتا دستم گرفتم و رفتم پریدم پیش مامانم و هی پشت سر هم میگفتم نه ...نه ..نه
انقدر چشامو محکم فشار میدادم که داشتن آتیش میگرفتن ، انگار دلم میخواست اون تصویر از ذهنم بیاد بیرون ، مامانم مثل همیشه محکم مثل همیشه استوار ...نمیدونم اگه اون اونجا نبود چطور میخواستم باز برم سمتش
مامانم رفت بالای سرش و من فقط میدونستم به مصطفی احتیاج دارم دلم میخواست اونجا بود تا دلداریم میداد بهم میگفت تقصیر تو نیست ، خودش فضول بود
طبق عادت شروع کردم به خندیدن یه خنده که دستم خودم نیست قشنگ مثل تو فیلما وقتی بازیگر بیچاره چیزی که میبینه رو نمیخواد باور کنه
دست خودم نیست ولی وقتی برام یه اتفاق اینچنینی میوفته فقط میخندم ، وقتی میترسم میخندم وقتی دلم میخواد گریه کنم میخندم
هی میخندیدم و میگفتم مامان چیکار کنم ، مامان تورو خدا یه کاری بکن
رفتم سمت تلفن و زنگ زدم به مصطفی بهش همه چیز رو گفتم ، تا بهم گفت اشکالی نداره زدم زیر گریه ، دلم میخواست پیشم بود تا زار زار گریه میکردم اما تا خداحافظی کردم اشکم بند اومد
مامانم بدن بی جون فنچولو گذاشت لای دستمال و توی پلاستیک زباله گذاشت ، نمیخواستم بگم خاکش کنه ، نمیخواستم باور کنم
مامانم گفت له نشده بوده ، همونطور مونده اون زیر ، معلومه از ترس سکته کرده ، وقتی ما جاشو پیدا کردیم فرار کرده و رفته زیر لالشتک مبل ما هم روش بالشتکای بالایی رو گذاشتیم بنده خدا گیرکرده بوده
اینو که گفت دلم میخواست خودمو تیکه تیکه کنم ، دیگه مبلام برام مهم نبود هنوزم جای پارگی رو ندوختم
هی به مامانم میگفتم بره بهش سر یزنه شاید زنده شده باشه و مامانم با اینکه میدونست حرف مزخرفی دارم میزنم به خاطر من میرفت میدیدش
بعد از دو ساعت مامانم هم رفت خوابید اما من نمیتونستم ، فقط تصویر اون لحظه میومد جلوی صورتم ، نمیتونستم دیگه روی مبل بشینم ، نمیتونستم برم پیش بقیه همسترا ، نمیتونستم برم تو حیاط 
فقط نشستم وسط پذیرایی تا مصطفی اومد ، بیچاره انقدر خسته بود که نگو اما میدونست برای چی منتظر موندم ، برای اینکه منو تو بغلش بگیره و من زار زار گریه کنم
انقدر گریه کردم که مامانم بیدار شد و دست ریحانه رو گرفت و رفتن خونه ساعت 10 صبح بود که مصطفی هم خوابید ، چشام سرخ بود سرم درد میکرد ، ساعت 12 بود که خوابم برد
ساعت 18 بلند شدم ، مصطفی رفته بود سر کار ، جای بچه ها رو تمیز کردم ، بهشون غذا دادم زنگ زدم به مامانم و گفتم بیاد با هم بریم بازار و همسترا رو بفروشیم ، مامانم گفت ایوان چی ؟ گفتم اونم میفروشم ، دیگه طاقت ندارم مرگ وحشتناک هیچکدومشون رو ببینم ، میخواستم بهشون برسم نه اینکه باعث مرگشون بشم
ایوانو بغل کردم ، ازش خداحافظی کردم ، بهش گفتم به خاطر خودش اینکارو میکنم
رفتیم پیش عمو حسن ...همون که ازش خریده بودیمشون ، اول قبولشون نکرد اما وقتی بچه ها رو دید که چقدر تمیزن و مامانم بهش گفت نمیخواد پولی بده فقط به یه صاحب خوب بدتشون قبول کرد ، از اِما خداحافظی کردم و به پسرِِ عمو حسن سفارش کردم حتما اِما رو با خونش بفروشن چون خونشو خیلی دوست داره
یه پلاستیک از غذاهای محبوبشون رو دادم و گفتم که به همشون بدن ...و تموم شد
مامانم بغلم کرد و رفتیم سمت خونه ، تو راه برام از این گفت که حیونا مثل ما روح ندارن ولی توی اون دنیا همشون محشور میشن و کلی حدیث و حرفهای قشنگ که باعث شد به این فکر کنم فنچول الان خیلی راحت تره
روز اول تو خونه وحشتناک ترین تجربم بود ، همش فکر میکردم ایوان داره از کنارم رد میشه ، هی بی اختیار غذا میبردم تو اتاق تا بهشون بدم
صداشون میکردم و ...
روز اول نتونستم جاهاشون رو جمع کنم ، شب دوم دیگه طاقت نیاوردم و همه وسایلاشون رو ریختم آشغالی اتاقو تمیز کردم و درشو بستم ، الان جای اونا فقط یه کارتون چرخ خیاطی و انگار نه انگار که همستری تو خونه ما اومده و رفته
این پنج روز همش نشستم تو خونه و هی فیلم نگاه کردم ، انقدر دراز کشیدم تا بلاخره خسته شدم
ولی راستشو بگم هنوز آدم نشدم ...هنوز وقتی مصطفی از 8 تا سگی میگه که سر کارشونه و فیلماشون رو بهم نشون میده هی به همدیگه میگیم حیف که نجسن وگرنه یکیشون رو میاوردیم خونه
تو پست بعدی میخوام عکسای اون کوچولوها رو براتون بذارم
اما به رسم یادگاری یه عکسی که قبلا میخواستم براتون بذارم رو با تاخیر میذارم
یه عکس از قهوه ای در حالی که ازم ترسیده ، همسترا وقتی میترسن به پشت میخوابن و جیغ میزنن این یعنی اینکه " من تسلیمم"





 از هموتن ممنونم ، از تک تکتون ، فکر نمیکردم انقدر برای شما هم مهم باشه که فنچول مرده


 خطاب به اون کسی که خودش میدونه و وبلاگشو بسته
ممنون از معذرت خواهیت ، اما برای من هیچ سودی نداره
چون واقعا لکه ی سیاهی رو دلم گذاشتی تا همیشه با دیدن دوستای قدیمیم فکر کنم " نکنه داره بهم دروغ میگه"
همونطور که خودت گفتی چشمات رو باز کردم اما بیا خودمونو گول نزنیم
"من هیچ کدوم از حرفهاتو باور نکردم " و از تنها چیزی که کاملا مطمعا بودم اسمت بود
نمیدونم کجای این دنیایی و داری برای کی داستانهای قشنگت رو تعریف میکنی ولی حداقل سعی کن بقیه دوستات رو پیش خودت نگه داری
خداحافظ دوست قدیمی



اینو یادتون باشه حتی اگه شما هم دلتون نخواد یه سری تجربه های تلخ هستن که میان سمتتون تا اونا رو کنار تجربه های شیرینتون بچسبونید تو بک گراند ذهنتون و اینه چرخه زندگی 
حرف زیاد دارم بچه ها ولی ذره ...ذره ...چیکه ...چیکه 

ایشاالله از پست بعد "فرا انرژی " و " کمی تا قسمتی عاشقانه "  داریم






نوشته شده توسط یاسمن دریکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت04:14 ق.ظ | تجربه






نمایش نظرات 1 تا 30