تبلیغات
سه شنبه ها - آشغال با بوی نوستالژِی سه شنبه ها - آشغال با بوی نوستالژِی

آشغال با بوی نوستالژِی



آقا ما از وقتی بچه بودیم یادمه مامانم همیشه بهم میگفت آشغال جمع کن شهرداری 
البته پیش میاد که از بین هر 100 تا بچه یکی مثل من باشه ، امیدوارم اگه کسی اینجا صفت :آشغال جمع کن شهرداری براش ملموس و اشناست خاطراتش رو باهامون به اشتراک بذاره
هیچی دیگه ، چپ میرفتیم راست میرفتیم بهمون میگفت اشغال جمع کن شهرداری ، یک درصد اگه فکر کنید میدونستم برای چی میگه
منم که مضلـــــــــــــــــــــــــــوم ، همینطوری به زندگیمون ادامه میدادیم تا میرسیدیم به ماه شیرین عید ماه اسفند
مامانم دستور میداد شروع کنم به اتاق تکونی که من به شدت ازش متنفر بودم چون در راستای این امر بزرگ و پسندیده بیشتر وسایل مورد علاقم میرفت تو دهن سطل زباله
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه این لحظه های دردناک رو ، شما فکر کن یه بچه بیچاره نشسته وسط اتاقش با یه پلاستیک زباله که موظف پرش کنه از اشغال
منم انقدر بچه خوبی بودم که در عرض 2 تا 3 ساعت کارم رو تموم میکردم ، با خوشحالی میومدم بیرون میگفتم من کارم تموم شد ، مامانم چپ چپ نگام میکرد بعد با لحن مخصوص خودش میگفت برو تو اتاق ببینم چیکار کردی
با یه نگاه ساده میفهمید باید کجاهارو بگرده ، زیر تخت ، زیر کشوها ، پشت تخت ، آخر کمد لباسها و ....
پلاستیک رو از دستم میگرفت و همینطور با تکرار جمله ی "پس این چیه " دونه دونه کلکسیون خاطراتم رو مینداخت آشغالی
نه خداوکیلی شما قضاوت کنید ! ظرف بستنی زیزیگولویی که در حین خوردنش معلم گیرم انداخته و گوشمو پیچونده و یه نوستالژی برام ازش مونده آشغـــــاله !
کاغذی که توش قشنگ ترین تغلب امتحان ریاضیم رو نوشتم آشغالــــ ـــــ ـــه ؟!
شمع تولد برادر دوستم وقتی من همون روز با دوستم دعوام شده و یه خاطره برام زنده میکنه آشغـــــ ـــاله ؟
یه تیکه از پیرهن دوران نوزادیم ، پوست آدامسی که سر کلاس مورد علاقم قایمکی خوردم ، مجموعه آدامسهای اتفاقهای خاص ، موی دوستام ، فیلم نگاتیوهای که دزدکی از دوستم کش رفتم ، دفترنقاشی های دوران مهدکودکم که با ذوق خط خطی کردم ، اولین مداد کلاس اولم که تهشو جویدم ، جوراب معلممون ....نه خدا وکیلی این همه نوستالژی آشغالــــــــــــ ـــه ؟!!
همینطور که مامانم هر عید این همه کلکسیونم رو مینداخت تو پلاستیک زباله میشستم کنارش گریه میکردم و میگفتم " نه نه تو رو خدا این یکی نه "
بابام هم که همیشه طرف منو میگرفت اما زورش به مامانم نمیرسید با اندوه فراوان قایمکی از گوشه دیوار منو نگاه میکرد و سر تکون میداد اگه خیلی دیگه جیغو داد میکردم دلشو  میزد به دریا و به مامانم میگفت " مژگان چیکار بچه داری!" مامانم هم در جوابش میگفت " رضا تو دخالت نکن ، دخترت مثل خودت آشغال جمع کن شهرداری شده ، تو کتابو روزنامه جمع میکنی این یکی آشغالهای مردمو"
آخر شب که بابام آشغالارو میبرد بیرون من میرفتم تو حیاط که با وسایل بیچارم خداحافظی کنم ، چنان جانسوز باهاشون خداحافظی میکردم که بابام طاقت نمیورد و آشغالا رو گوشه حیاط جوری که مامانم نبینه خالی میکرد ، بعد صدام میکرد بیام و از بینشون بهترینها رو بردارم 
تا سال بعد میمردم و زنده میشدم ، موقع خونه تکونی بعدی ، اولاش مامانم نمیفهمید ، منو بابام هم دوباره کار بازیافت رو انجام میدادیم
دیگه کم کم هر سال مامانم بیشتر شک میکرد چون بعضیاشون انقدر ضایع بودن که دیگه میفهمید ولی شک میکرد چطوری دوباره اینجان
وقتی بزرگ شدم از بین اون همه وسایل چنتا چیز ویژه برام موند که تو یه صندوقچه قایمش کردم ، مجموعه دندونهای افتادم ، بهترین ناخونهای افتادم ، یه سری برگه و تقویم ، آدامس و جعبه های کادو ، همون عکسای نگاتیو که بعدا به خاطرشون پیش صاحبشون بدجور ضایع شدم و مجبور شدم جلوی چشمش بندازمشون تو توالت
مامانم هم دیگه زورش به من نمیرسید ، کم کم زیر تختم هم پرشد از اینجور چیزا
عقد که کردیم ..خوب مصطفی اون موقع یه شاهی هم تو جیبش نبود ، با کلی شوخی و خنده گفت بیا میخوام بهت نفقه بدم ، یه صدتومنی پاره پوره از جیبش درآورد و بهم داد همون موقع این فکر به کلم رسید که یه آرشیو جدید از چیزای عشقولا از خودمو مصطفی جمع کنم
و این شروع چیزی شد که الان میخوام بهتون نشون بدم
بفرمایید ادامه مطلب




حاصل تلاشهای این 3 سال شد کلاسر صورتی دخترونه که قرار برای نوه ، نتیجه ، نبیره و ندیده هامون بمونه
تا بفهمن جدشون عجب زنو شوهر خفنی بودن ، چه جاهای باحالی رفتن ، کجاها پاتوقشون بوده ، چه نامه های عاشقانه ای برای هم مینوشتن ، چقدر همدیگه رو دوست داشتن و ....

کلاسور



به این قطر



توش میتونه دستبند نوزادی مصطفی باشه که تو بیمارستان دستش کردن
...یا برگه های بهداشتو واکسن من و مصطفی



تولدهای مامان باباهامون و خودمون



مسافرتهایی که رفتیم



سینما



اتفاقهای جالب و ، اولین رانندگی یاسمن ...قبولی یاسی تو درس ریاضی



منوی پیتزا فروشیها و پاتوقهای شبونه



با ثبت تاریخ و ساعت بهترین لحظه ها
اینطوری شد که حالا هرکس میاد خونمون اول میریم سراغ این کلاسور نوستالژی ها و هی مگیم " یادش بخیر چه روزای شیرینی بود"
حالا دیگه مامانم هروقت یه تاریخ یا واقعه ای یادش میره با همین کلاسور بهش ثابت میکنم که مثلا روز تولدش مجبورش کردیم برامون چی بپزه ! و خیلی چیزای دیگه
پیشنهاد میکنم حتی اگه این کار بدتون میاد(منظور همون آشغال جمع کردنه ) حداقل تو یه پلاستیک برای خودتون چیزای خاطره ساز رو جمع کنید
چون یه روز که با شوهرتون قهر کردید ، تا برید سراغ اونا تازه میفهمید که قشنگ ترین روزها رو در کنار بهترین آدم دنیا خدا به شما داده و خیلی ساده از کنارش رد شدید

 شوهری دو هفته آینده رو شب کار و من رسما از 5 عصر تا 6 صبح تنها تشریف دارم  که البته دنیای مجازی سرم رو گرم میکنه تا صبح که مصطفی بیاد 

اینم شوهر خسته ی من که سعی داشت با من تی وی نگاه کنه



چند روز پیش داشتم تو آمار وبلاگ میگشتم که رسیدم به قسمت " عبارات جستجو شده در موتورهای جستجو "
یعنی اینکه تو سایتهایی مثل گوگل ، یاهو ، ام اس ان مردم چه کلمه هایی رو سرچ کردن که به وبلاگ ما رسیدن
واقعا جالب بود یه چیزایی دیدم که تا صبح کلی با مصطفی بهشون خدیدیم ، گفتم چنتا ویژشون رو بذارم شما هم ببینید

رژیم دکتر کرمانی
معرفی فیلم های برتر
فیلم های برتر عاشقانه
دکتر یاسی
سیاست عروس
دسر ترامیسو
درست کردن کیک سه نفره
دسر مامان علی خوشتیپ
داستان****( بــــــــــــــــــــــوق)
68کیلو زیاده؟
آق مصطفی و یاسمن
اس پرمفهوم ناناس
اهنگ رپ خانوم رشتش معماریه
پشته در بسته کمد در خانم گل
تیپی خوشمل و لوس برای بیرون
جیسون استدام
چوب ام دی اف مرادپور
چی بهش بگم که بیادپیشم
سیاست عروس برای مادرشوهر
سیاست مادر شوهر
طلاق مرغ عشق
عقد من وامیر اردیبهشت 93
سبد سیب پیازی
مانتو واس عید
مصطفی جونم
و ....

باورتون نمیشه انقدر که با سرچ کردن کلمه دکتر کرمانی به وبلاگ ما رسیدن فکر کنم اگه برم از دکتور کرمانی پورسانتشو بگیرم بدم نباشه...والا

خوب دیگه خنده بسه ، میخوام یکم بگم گریه کنید
جدیدا یه سری از این خواننده های وبلاگ که خیلی کم هستن خدا رو شکر استاد ضدحال زدن شدن
یعنی میگردن تو وبلاگهای  دو نفره و عاشقونه (هرچی عاشقانه تر بهتر) شروع میکنن دو بهم زنی
یعنی میزنن زندگی ملت رو خراب میکنن ، خیلی راحت میگم  (باید دیگه اون روی خودمو نشون بدم) که  لقب حسود بدبخت رو بهشون میدم
انقدر بدبختن که منتظر میمونن ناراحتی و شکست مردم رو ببینن ، خدا رو شکر تو وبلاگ خودم دو مورد تو این 3 سال که وبلاگ مینویسم بیشتر دیده نشده
اما خیلی از دوستای مجازیم رو به خاطر همین آدما از دست دادم
همونطور که خیلیاتون میدونید یه سری از بچه ها وبلاگاشون رو بستن ، خیلیا بهشون توهین شد ، خیلیا دلشون شکست
دیگه شایع تر از ماجرای " دوتامعمار عاشق " و " نازی و شوهر مهربون" فکر نکنم چیزی باشه
واقعا باید از خودتون خجالت بکشید(طرف صحبتم با شما دوستای گلم نیست) ، انقدر حسودید که چشماتون رو بستید و دهنتون رو باز میکنید
آره اعتراف میکنم ... من میخوام اعتراف کنم ، که وبلاگم رو به خاطر ناراحتی از فرمت شدن هاردم نبسته بودم بلکه به خاطر یه نظر بود که تا چند هفته اشک منو در آورده بود
در حدی که دیگه نمیتونستم برم از خونه بیرون ، مصطفی انقدر عصبانی شده بود که نگو
اصلا میخوام نظرش رو براتون بذارم تا با همچین ادمایی آشنا بشید

یه خواننده وبلاگت
پنجشنبه 22 اسفند 92 04:28
tina_love71@yahoo.com
ببخشیدا شوهر شما غیرت میرت نداره دوست و رفیق میاره خونتون؟
ناسلامتی زن داره، اینجام که خونه مجردیش نیست!
اصلا براش مهم نیست زنش لای این نره خرا بلوله؟
میگم خب شما اون وسط یه قری هم براشون بده که یه حالی بکنن بنده خداها، این همه وقت و فکر گذاشتن برا بازی و شب بیداری بالاخره بذار کیفشون کوک شه!
میگن جنوبیا...
ببخشید بد حرف زدم.
پاسخ شما :  خواهش میکنم فکر کنم دلت خیلی پر بود نشنیده میگیرم

ولی نتونستم نشنیده بگیرم ، مثل پریا ، مثل نازنین مثل خیلیا دیگه دلم شکست ، همینجا میخوام از همه خواهش کنم شما مثل ما نباشید
شما کم نیارید ، شما سعی کنید جوابشون رو مثل خودشون بدید ، اصلا بگید ما خودمون میبندیمشون به فــ*
همینجا به اون معدود افراد حسود میخوام بگم اگه فکر کردید عشقهای ما انقدر ضعیف که به خاطر شما لطمه ببینه کور خوندید ، شما آدما لیاقتتون همینه که تا آخر عمرتون بیای وبلاگ ماهارو بخونید و از حسودی بترکید ، تا وقتی یاد نگرفتید با شادی بقیه شاد بشید با ناراحتیشون ناراحت به هیچ جایی نمیرسید
من از طرف خودم و همه دوستام بهتون میگم جای شما تو این دنیای مجازی نیست
، حالا هرچه قدر دلتون میخواد بیاین کامنت توهین آمیز بذارید یا نمره منفی بدید به مطالب خودم مثل کوه بالای سر وبلاگم وایسادم


اوووووفــــــــــــــــ حسابی دلم پربودا ، شرمنده بچه ها من کم پیش میاد سگ بشم ولی وقتی بشم دیگه قاطی میکنم



کمی تا قسمتی عاشقانه
اس ام اس داده:
"
سرم درد میکنه یاسی , تو مسکنی برام"




فرا انرژی مطلب " تنها برای شما"
آقا قبول نیست شما خیلی رو نظراتتون کار کردید این دفعه منو واقعا تو آمپاس انتخاب گذاشتید
برای همین اول ، دوم و سوم مشترک داریم ایندفعه

1- بی نام
یعنی واقعا با خودت و نوشته‌هات حال می‌کنم.
سلام
چند ماه پیش از طریق سایت نوعروس با وبت آشنا شدم؛ بعد دیدم چه خبره توو وبت!! هرجا وقت کردی دوربین دست گرفتی و عکس انداختی، منم که فضول! زدم و از اولین پستت شروع کردم به خوندن؛ باید بگم تا امروز از مخاطبای چراغ خاموشت بودم ولی سعی می‌کنم از این به بعد روشن بیام و کامنت‌دونی‌ت و روشن کنم با حضورم
خواستم بگم با هدفت(نی‌نی‌دار شدن) خیلی حال کردم. آفرین به عقاید جالبت...


1- خیره کننده(آرزو)
شنبه 6 اردیبهشت 93 11:04
http://dazzlegroup.blogfa.com
من که اصلا دلم آب نشد
امیدوارم بچت عین خودت جـــــــن نشه، یه خورده مث مصطفی آروم باشه... البته این چهرش که به ما نشون میده
راستی یاسی این کتاب دکتر کرمانی که دختر میخواهید یا پسر، اونو بگیر خـــــــب
و یک مورد بسیار مهــــــــــــم...اصــــــلا ادم حسودی نیستما ولی من که اینقدر ذوق کردم واست اینقده، بغض کردم، اینقده خـــــــــوبم..دلت میاد مسخرم کنی و اونجوری جواب بدی؟ دیگه بماند که فرا انرژی نیستم
اصلانشم قهرم



2- jacob
جمعه 5 اردیبهشت 93 19:20
یاسی جان من هم اصولا یکی از همون خاموش های نیمه شبی هستم ولی گاهی کامنت هم میدم . ممنون که مینویسی یاسی من دارم میرم مشهد برات حتما دعا می کنم شب آرزوها حرمم . برای نی نی صالح و سالمت هم دعا می کنم راستی آرشو می خونم ولی رمز بعضی جاها رو ندارم :((


2-ملیکا و علیرضا
جمعه 5 اردیبهشت 93 16:25
http://www.bahamim-ta-abad.blogfa.com

آجی خیــــــــــــلی دوستت دارم عاشق

ایده هاتم

ایشالا همیشه در کنار آقا مصطفی خوشبخت

باشی

ووووی آجی چه عکسایی گذاشتی



3- فافا
جمعه 5 اردیبهشت 93 14:17
دیشب یکی از اون 6نفر انلاین من بودم بیکارم خودتونیدقسمت شهریور سال 89 رو خوندم چقدر لذت بخش همه خاطراتتونو ثبت کردید
بی زحمت کد افلاین انلاین تشریف بیار وبم بده لفطنراستی لبنکتم کردم تا راحتتر بهت سر بزنم


3- باران
شنبه 6 اردیبهشت 93 09:43
باز من اومدم. کجا بودین این چند وقته؟
من جای خالی عشقولی سابق که همشهری شماست رو با وبلاگ خوشگل شما پر میکنم. هر دفعه دلم براش تنگ میشه زودی میام اینجا همشهری هاشو میبینم حالم خوب میشه.
انشاالله همیشه شادو موفق باشید

قربون همتون بشم من که همیشه با کلی انرژی میاید پیشم
مصطفی هروقت میبینه دارم نظراتتون رو میخونم میگه مگه چی نوشتن که انقدر نیشت بازه ؟!










نوشته شده توسط یاسمن درشنبه 6 اردیبهشت 1393 ساعت12:50 ق.ظ | دوست مهربون






نمایش نظرات 1 تا 30