تبلیغات
سه شنبه ها - با چشم بسته بخوانید سه شنبه ها - با چشم بسته بخوانید

با چشم بسته بخوانید



یه سلام گرم به گرمی هوای همین اتاقی که توش نشستم
لامصــــــــــــــب هوا داره گرم میشه منم وقتی میام پای وب میشینم زمانی که مصطفی رفته بخوابه و چون من خیلی آدم از خودگذشته ای هستم فقط کولر اتاق خواب رو روشن میذاریم
نمیشه دوتا کولر رو روشن گذاشت مخصوصا وقتی 25% پول برق افزایش پیدا کرده
هوا وقتی گرمتر میشه که من مجبور میشم در اتاقم ببندم چون ایوان میاد تو اتاق سقف خونه بچه ها رو برمیداره میره پیششون و ما برخلاف کشور عزیزمون که مخالف کم جمعیت شدنه ، ما مخالف شدید تولید مثل هستیم و از اونجایی که همسترا غریزه ای بچه هاشون رو از سن بلوغ به اونور نمیتونن تشخیص بدن برای اینکه کار به جاهای باریک نکشه مجبوریم جلوی روابط دوستانه ایوان رو با بچه ها بگیریم
اصلا از این بحثای خاک برسری بگذریم هدف همون سلام کردن بود که اول انجام شد حالا دیگه به گرمو سرد اتاق کاری نداشته باشید وگرنه مجبور میشم مطالب +18 دیگه ای هم رو کنم

اومدم که یه خبرایی بدم ...اهم اهم ...سکوت رو رعایت کنید لطفا
همه بفرمایید ادامه مطلب




شوهری بلاخره رفت سر کار ...دستو جیغو هوراااااااااااااااااااااااا
کارش که سِکرته نمیتونم بگم ، حقوقشم سِکرت تره
فقط اجازه دارم بگم که تو چه سازمانی کار میکنه ، شرکت حفاری ...اصلا ناف شوهر منو با این شرکت بستن ، خدایی هم خودم یکی از آرزوهام اینه که برم تو سازمان اطلاعات آماری حفاری کار کنم ، یعنی هروقت از کنار ادارش رد میشیم میگم یعنی میــــشه ! ولی تنبلی همون موقع جواب میده نــــ ـــه
البته خوب مصطفی بلاخره رشتش حفاریه ، بایدم بره اونجا کار کنه ، اونجا نره کجا بره
شرکت نفت که عمراااااا ، شرکتیا ناراحت نشنا ولی حرف حق گفتن داره ، همینطور دارن کارمنداشون رو اخراج میکنن ، همش هم پیمانکاری میگیرن بعد چند وقت طرفو با یه حقوق ناچیز میندازن بیرون
وای چقد دلم پر بود ...

خلاصه که ...آره دیگه شوهری رفت سر کار و همه خانواده روحشون شاد شد ، کارشم طوریه که 25 روز کاریه با 5 روز رِست (همون استراحت خودمون)
البته بهش قول دادن که قرار چنتا نیروی جدید بیارن اینطوری میشه 4 روز روزکار 4 روز شب کار 5 روزم رِست
ساعت کاریشم 12 ساعتست ، مصطفی صبا ساعت 6 میره سر کار غروب ساعت 6 -7 برمیگرده ، اینطوری باید ناهار اونجا باشه و چون فعلا اونجایی که هستن ناهار نمیدن ، من شبا بیدار میمونم و ناهار فرداشو میپزم ، ساعت 5 بیدارش میکنم ، با هم صبحونه میخوریم وقتی اون رفت میگیرم زیر کولر به تلاقی شبش رو کاناپه تخت میخوابم تا ساعت 3 بعد از ظهر بعدشم که یکم تی وی نگاه میکنم تا مصطفی بیاد خونه بعد شربت آبلیمو مخصوصشو میخوره و یکم به کارای خونه میرسه ساعت 11 دیگه میخوابه ، خواب که چه عرض کن عین مرده ها روح از تنش خارج میشه

امروز فداش شم بهم میگه خیلی ناراحتم ، نه به خاطر اینکه همش خستم به خاطر تو که همش تو خونه تنهایی و شبا من میرم زود میخوابم به جاش تو رِست کلی با هم خوش میگذرونیم

اما اون یکی خبر اینکه طبق قراری که با مصطفی گذاشته بودم وقتی بره سر کار کم کم باید آماده بزرگتر کردن خانوادمون باشیم ، درسته تازه رفتیم سر خونه خودمون اما 3 سال که عقدیم و به نظر دوتامون ازدواج یعنی تعهد به هدفهای ازدواج که یکی از اونا هم داشتن فرزند صالح از اونجایی که من اصلا نمیتونم آینده بدون بچه رو تصور کنم و به شدت نازایی داره به خاطر جلوگیری بیش از حد زیاد میشه خیلی میترسم ، از طرفی هم اصلا دوست ندارم با بچم زیاد تفاوت فکر و فرهنگی داشته باشم
از اونجایی که میخوایم حتما بچمون شهریوری یا مهری بشه باید تو دی بهمن برای بچه اقدام کنیم ، مصطفی که اصرار داره از سال دیگه شروع کنیم یعنی سال 95 بچه دار بشیم ولی من میگم هرچه زودتر بهتر و بچمون 94 بشه ، حالا تا ببینیم خدا چی میخواد همه چیز دست اون بالاییه
چیزی که الان مهم تر آماده شدن برای بچه دار شدن ، من اول از همه باید برم زیر نظر یه دکتر متخصص و بدنم رو آماده پذیرش جنین کنم ، مثل کاهش وزن ، آزمایشهای هورمونی و کلی چیز دیگه
بعد هم خودمون رو از نظر روحی و اخلاقی تامین کنیم که این از همش مهمتر ، وقتی مامان باباهای خودمون انقدر خوب بودن ما اینجوری از آب در اومدیم و یه پامون میلنگه دیگه خدا میدونه بچه ما چی میشه ( به نقل از مصطفی)
همه اینا رو گفتم که بدونید از این به بعد هدف بعدی ما نی نی دار شدنه و کم کم اینجا رنگو بوی یه خانواده رو میگیره اما یاسی همون یاسیه و من همچنان از خودم خواهم نوشت ، بچم اگه دوست داشت میتونه وقتی بزرگ شد روزای خودشو ثبت کنه

ببخشید که انقدر مطلبم طولانی شده ولی چاره ای ندارم آخه تو این دو روز اتفاقهای خیلی مهمی افتاده
یکم اردیبهشت که اولین روز کار مصطفی بود ، من گرفتم خوابیدم که یهو مادرشوهرم اومد در زد و با کلی استرس گفت که خواهرشوهرم کیسه آبش پاره شده
منم با کلی ترس و استرس که هر لحظه ممکنه بچه به دنیا بیاد رفتم پایین دیدم خواهر شوهرم ریلکس نشسته داره لباسهای بچه رو میچینه ، بهش گفتم پس زودباش برو بیمارستان ، دیدم داره میخنده میگه هنوز وقت دارم میخوام وسایل بچه رو بچینم ازشون عکس بگیریم ، خلاصه بعد از گرفتن عکس و جمع کردن وسایل ، بهش گفتم حالا برو دیگه !! گفت نه تازه میخوام برم آرایشگاه ، مادرشوهرمم زنگ زد دوستشون که آرایشگره اومد تو خونه موهاشو کوتاه کرد
بعد تازه خانوم رفت حموم !! یعنی آدم به این خونسردی ندیده بودم
تازه ساعت 7 غروب رفت بیمارستان 10 رفت اتاق عمل 12 اومد بیرون
همینجا به خودم تبریک میگم برای دومین بار زندایی کوچیکه شدن ...محمد هادی عزیز ورودت رو به خانواده تبریک میگم زن دایی
وقتی برای اولین بار دیدمت انقدر کوچیک بودی که نمیتونستم بغلت کنم ، تو رو هم مثل داداشیت خیلی دوست دارم ولی از همین الان بگم که من زن دایی خشنی هستم از همین الان بگم که بعدا از داداشت نشنوی
امروز مادر و بچه رو آوردن خونه ، برای محمد مهدی (بچه اولشون که 3 سالشه) جشن مفصل با کیک و فشفشه و کادو گرفتن تا احساس بدی بهش دست نده که یه بچه دیگه جدیدا اضافه شده 
اسم جشنشم جشن مرد شدن بود و فرشته ی مهربون بهش یه صندلی بادی هدیه داد فقط نمیدونم فرشته مهربون چرا انقدر شبیه باباش بود !!

اینم چنتا عکس به خاطر صبر و شکیبایی زیادتون

این اولین غذایی که برای ناهار آقایی آماده کردم ...زرشک پلو با مرغ




اینم ماهیهای وحشی ما ببینید چطور نگام میکنن انگار میخوان خودمو بخورن



اینم نی نی جدید خانواده ما



اینم جشن مرد شدن محمد مهدی



اینم دایی پر تلاش که تازه از سر کار اومده





 تو محل کار شوهری همه جور حیوونی پیدا میشه از سگ گرفته تا شتر ، کلی هر روز برام ازشون عکس میگیره میاره با کلی ذوق نشونم میده



خدا رو شکر که زندگیمون با کار شوهری داره جون تازه میگیره ، از اینکه میبینم مصطفی انقدر خوشحال و راضیه کلی انرژی میگیرم



بهت افتخار میکنم همسر عزیزم ، اینکه با تمام سختیهای کارت به خاطر بهتر کردن شرایط زندگیمون تلاش میکنی ، شاید خودت دیگه فهمیده باشی ولی تا هر کجا که باشه بازم حاضرم پا به پات بیام



خداجونم خودت به ما کمک کن زیر سختیهای زندگی کم نیاریم ، کمک کن بتونیم بیشتر برای این زندگی عاشقانه ای که بهمون دادی تلاش کنیم و لیاقت داشتن خانواده بزرگتری رو داشته باشیم



این متن آهنگ جدید وبلاگ که برای علاقه مندا گذاشتم
اگه کسی ترجمش کنه صواب کرده ، البته خودم معنیش رو میدونم اما نمیتونم دقیق و تخصصی به شعر مفهوم بدم
این آهنگ جدید هم به افتخار هدف جدیدمونه
+ ترجمش به کمک دوستای خوبمون انجام شد با تشکر از نازی و شوهر مهربونش


In a perfect world

توی یه دنیای کامل

One we've never known

کسی هست که ما هیچوقت نمیشناسیمش

We would never need to face the world alone

ما هیچوقت لازم نیست به تنهایی ، با دنیا روبرو بشیم

They can have the world

اونا میتونن دنیا رو داشته باشن

We'll create our own

ما خودمون میسازیمش (دنیا)

I may not be brave or strong or smart

ممکنه که شجاع و قوی و باهوش نباشم

But somewhere in my secret heart

 اما یه جایی در درون قلبم

I know

میدونم 

Love will find a way

عشق یه راهی پیدا میکنه

Anywhere I go

هرجایی که برم

I'm home

اونجا خونمــه

If you are there beside me

 اگه تو کنارم باشی

Like dark turning into day

مثل تاریکی که تبدیل به روشنی روز میشه

Somehow we'll come through

به هر حال ما از پسش بر میایم

Now that I've found you

حالا که من تو رو پیدا کردم

Love will find a way

 عشق یه راهی پیدا میکنه (منظورش اینه که یه راهی پیدا میکنه که به ما برسه )

I was so afraid

من خیلی ترسیده بودم

Now I realize

حالا فهمیدم

Love is never wrong

عشق هیچوقت اشتباه نمیکنه

And so it never dies

 و همینطور اون نمیمیره

There's a perfect world

اینجا یه دنیای کامل ــه

Shining in your eyes

درخشیدن در چشمات

And if only they could feel it too

و اگه اونا فقط میتونستن این رو هم احساس کنند

The happiness I feel with you

خوشبختی رو من میتونم با تو احساس کنم

They'd know

اونا میدونند

Love will find a way

عشق یه راهی پیدا میکنه

Anywhere we go

هرجا بریم

We're home

اونجا خونمونه

If we are there together

اگه ما با همدیگه باشیم

Like dark turning into day

مثل تاریکی که تبدیل به روشنی روز میشه

Somehow we'll come through

به هر حال ما از پسش بر میایم

Now that I've found you

حالا که من تو رو پیدا کردم

Love will find a way

 عشق یه راهی پیدا میکنه

I know love will find a way

میدونم عشق یه راهی پیدا میکنه






نوشته شده توسط یاسمن درسه شنبه 2 اردیبهشت 1393 ساعت11:22 ب.ظ | استقبال






نمایش نظرات 1 تا 30