تبلیغات
سه شنبه ها - قلبی با عظم راسخ سه شنبه ها - قلبی با عظم راسخ

قلبی با عظم راسخ



به به ببینید کی اومدههههههههههههههه
چه خبر مبرا ، دماغا چاقه ، لُپاتون پُره ؟!
چه روزای خوبیه که دوباره پیش شماهام ، شاد و سرزنده ، انگار نه انگار 500 گیگ اطلاعات نابم رو از دست دادم
تا حالا شده یه تصمیم بگیرید و احساس کنید از پسش برنمیاین ؟ یه تصمیم سخت
یه تصمیم که قرار جهت زندگیتون رو تغییر بده ؟! احساس کنید مسئولیتش سنگین تر از اون چیزی که فکر میکنید ؟!
برای دونستن این سوال باید برگردید به خودتون ، چقدر اعتماد به نفس دارید ؟! چقدر حرف اطرافیان میتونن روی شما تاثیر بذارن ؟
من همیشه تمام تلاشم رو میکردم که روی تصمیمم بمونم ولی همیشه یه نقطه ضعف داشتم ...انتقاد ...وقتی کسی ایرادات کارم رو میگفت چنان در اون زمینه سرد میشدم که دیگه هیچوقت سمتش نمیرفتم
هنر ، نویسندگی ، شاعری ، بسکتبال ، والیبال ، کاراته ، کنگ فو ، شمشیر بازی ، برنامه نویسی و ....خیلی چیزای دیگه
تازه اینا حرفه هایی که یه آدم میتونه داشته باشه ، داستان بدتر از این حرفهاست ، ماجرا خبر از تصمیم های مهم زندگی میده
روزی که همسترها رو گرفتیم ، فروشنده خیلی اصرار کرد که جفت بگیریم تا بچه دار بشن و با فروختنشون دو برابر پولی که خرج کردیم گیرمون بیاد
موضوع پول نبود ...موضوع این بود که دلم میخواست از بین بچه ها یکیشون که از همه اهلی تر انتخاب کنیم چون اِما و ایوان زیاد اهلی نبودن
تا اینکه اِما زایمان کرد و همسترا شدن 6 تا ،  بچه ها بزرگ شدن و بلاخره مشخص شد کدوم رو میخوایم ، فنچول و ایوان
مصطفی حاضر نبود برای فروششون بیاد ، بهشون وابسته نشده بود اما دلش نمیومد شاهد فروختن چنتا موجود زنده باشه
ولی من تصمیمم رو گرفته بودم ، دیشب رفتیم بیرون برای فروش ، اِما تو قفس بود و سه تا از بچه ها تو کارتون
رفتیم پیش همون که ازش خریدیم ...خیلی شیک گفت که همستر نمیخره و یه مغازه دیگه هست پایین تر ولی من میخواستم به خودش بفروشم چون آدم خوبی بود و مغازش خیلی خوب بود
ما هم رفتیم اونجا ، انقدر وحشتناک بود که نگو ، یه عالمه بچه نفهم ریخته بودن اونجا و حیوونا رو اذیت میکردن ، پرنده ها وحشتناک  جیغ میزدن ، یه عروس پاریس(یه نوع پرنده بزرگ و خوشگل) هم داشتن که جیغای بنفش میکشید و هی یکی از فروشنده ها سرش داد میکشید تا ساکت بشه ، بقیه همسترا رفته بودن کنج قفس و قایم شده بودن ( همسترها خیلی ترسو هستن در حدی که از ترس راحت سکته میکنن) ، مغازه انقدر شلوغ بود که نگو
اِما از ترس رفته بود تو لونش و بیرون نمیومد ، بچه ها هم یه گوشه کارتون خودشون رو جمع کرده بودن و چشاشون رو بسته بودن
فروشنده گفت همشون رو با همدیگه 15 تومن میخرم ، یعنی شاخ درآوردم ...درصورتی که خودش اینا رو دونه ای 18 تا 25 میفروشه به علاوه یه قفس + غذا+ لونه + وسایل بازی ، یعنی روی هرکدوم اگه بکم بیشتر از 50 تومن سود میکنه دروغ نگفتم
ولی ما مشکلمون پول نبود ، کارتون بچه ها رو دادم بهش ، بهش گفتم لطفا مواظب باشید ، سر کارتون رو برداشت انگار که دستمال کاغذی دیده همینطور انداخت کارتون رو کنار و قفس اِما رو ازم گرفت ، سقف خونه اِما رو برداشت و اِما رو از پوست بالای گردنش گرفت بلند کرد و انداخت بیرون لونش ، یعنی داشت اشکم درمیومد ، یهو دیدم اِما داره مصطفی رو نگاه میکنه ، یاد یه عکس افتادم تو یکی از سایتهای حیوانات که عکس چنتا حیوون خونگی بود و نوشته بود ما اسباب بازی شما نیستیم به ما احترام بذارید
منم گفتم نـــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــه ...قفس اِما رو برداشتم ، کارتون بچه ها رو از دست فروشنده گرفتم اونم برگشت گفت نمیفروشید ؟ گفتم نه دیگه ، گفت باشه به سلامت
فقط اومدم بیرون نمیدونستم میخوام چیکار کنم ، فقط میدونستم میخوام بیام از اون دیوونه خونه بیرون ...میخواستم کاری رو که شروع کردم به بهترین شکل تموم کنم نه اینکه حالا که باهاشون خوش گذروندم بفروشمشون و خلاص
به مصطفی گفتم که برای تک تکشون صاحاب پیدا میکنم ، از اِما گرفته تا سه تا بچه ها
وقتی رسیدیم خونه اِما اومد بیرون و سرحال کلی غذا خورد ، بچه ها انقدر خسته بودن که بدون حتی یه ذره بازی تا الانن خوابیدن
و الان هم دنبال صاحب براشون هستیم و میخوایم رایگان بدیمشون به هرکسی که بخواتشون
ظهر ریحانه اومد اینجا تا با ایکس باکس بازی کنه وقتی فهمید بچه ها رو نفروختم دلیلش رو پرسید و منم گفتم که دلمون نیومد به اون مرد بفروشیم میخوایم براشون صاحب پیدا کنیم
ریحانه که رفت خونه مامانم زنگ زد به گوشی مصطفی و دیدم مصطفی عصبانی گوشی رو داد بهم ، مامانم دعوا شددددددددددددددید که چرا نفروختید و بوق بوق بوق و انقدر گفت و گفت تا اعصابم خراب شد و مجبور شدم تلفن رو قطع کنم
یعنی خون خونمو میخورد ، هروقت من تصمیم میگیرم که یه کار درست تو زندگیم انجام بدم یکی پیدا میشه که یادم بندازه باید از راه دیگه میرفتم و تصمیمم غلطه
اما ایندفعه میخوام تا یه صاحب خوب براشون پیدا نکردم ولشون نکنم 


اینم یه فیلم از فنچول
جدیدا کنار ایوان میذارمش بیاد بیرون و آزاد باشه تا کم کم عادت کنه ، خانوم رفته تو اتاق خواب ما یه گوشه دنج پیدا کرده برای خودش و همش اونجا میخوابه ، اومدم دیدم داره لُپاشو پر از کاهو میکنه آخرشم یه تیکه گنده کباب گرفت تو دهنش و بدو سمت اتاق خواب ما ، فهمیدم میخواد بره تو لونه جدیدش قایمشون کنه منم سعی کردم جلوشو بگیرم ، زرنگ خانوم فکر میکرد میتونه منو گول بزنه ، میرفت یه دور میزد تا من گمش کنم بعد از یه سمت دیگه میومد تا آخر مجبور شدم دستگیرش کنم و مخازن لِپیش رو خالی کنم .

[http://www.aparat.com/v/nRUNo]








نوشته شده توسط یاسمن درجمعه 29 فروردین 1393 ساعت08:13 ب.ظ | قلب راسخ






نمایش نظرات 1 تا 30