تبلیغات
سه شنبه ها - عید 93 به روایت تصویر سه شنبه ها - عید 93 به روایت تصویر

عید 93 به روایت تصویر



دوست دارم که براتون همون یاسی قدیمی بشم
همون یاسی که همه دوستش دارن و خواهند داشت (خودشیفته)
خوب پس بذارید براتون از اتفاقهایی که تو این 1 ماه اتفاق افتاد بگم ، هرچی باشه این یه ماه نبودنم رو باید یه جوری جبران کرد !
اول از همه با یه عالمه تاخیر عید رو بهتون تبریک میگم 
این چند وقت که نبودم زیاد هم بیکار نبودم ، با اینکه وبلاگ بسته بود ولی کلی مطلب نوشتم برای همچین روزی
حالا میخوام یه کوتاه از هرکدومشون رو براتون بذارم

روز دوم :
دو روز از وقتی که وبلاگ رو برداشتم میگذره
فقط به دو دلیل حذفش نکردم
1- به خاطر خاطره های شیرینی که داشتم
2- برای اینکه بازم بتونم بنویسم
و الان اومدم گه به گزینه دوم عمل کنم ، بی مخاطبی مثل این میمونه که یه دیوونه تو اتاق تمام سفید بدون درو پنجره بشینه و با خودش حرف بزنه ، من حتی اگر اون دیوونه باشم ، بازم دوست دارم بنویسم
اِما بچه هاش بیشتر جنبوجوش میکنن ولی هنوز چشماشون رو باز نکردن ، رنگ پوستشون داره تغییر میکنه و گوشاشون هم بزرگ میشه
ازشون چنتا عکس و فیلم جالب گرفتم اما حیف که نمیتونم بذارم چون کسی نیست که ببینه


روز هفتم(آخرین پست سال 92) :
دیشب چهار شنبه سوری بود با مصطفی آماده شدیم و رفتیم بیرون
واقعا بدون مخاطب نوشتن اصلا کیف نمیده
امروز هم یکم خونه رو مرتب کردم بعد رفتیم بیرون و خرید سفره عید انجام دادیم
خیلی خوب شد ، بعد از اون همه فکر که چه مدلی بچینمش آخرش تصمیم گرفتم سنتی بچینمچش
و اما سال 92 تموم شد
انقدر زود گذشت که اصلا باورم نمیشه فردا یه سال تموم میشه
اتفاقهای خیلی زیادی افتاد امسال و از همه مهمتر عروسیمون بود و اینکه بلاخره رفتیم سر خونه خودمون و البته تموم شدن رسمی درس من :D
شبایی که با بچه ها رفتیم بیرون
رفتن به اندیکا هم با بچه ها  هم با مامان اینا
ساختو ساز خونه
یه تابستون خوب با دوره آموزشی ناموفق مصطفی
اوه اوه داشت یادم میرفت مسافرت مشهد که برای اولین بار رفتیم
وای چه عیدی بود سال 92 چقدر خوش گذشت همین الان داشتم مطلبشو میخوندم
گرچه امسال نرفتیم کرج اما امیدوارم که امسالم حسابی بهمون خوش بگذره مخصوصا اینکه آلبوممون میرسه دستمون به یاد عروسیمون کلی خوش میگذرونیم
ایشاالله که مثل سالهای دیگه روز نگار دارم همراه خودم
قرار با پولهای عیدی و یکم پس انداز بلاخره دستگاه ایکس باکس رو بخریم
خداجونم امسال رو بهترین سال برای ما رقم بزن
...و باز هم مطلبی که میره تو چرکنویس


روز هشتم (اولین پست سال 93) :
خلاصه مختصر مفید
1/1/93 رو با شادی شروع کردیم
صبح با تلفن مامانم بیدار شدم و فهمیدم که بعللللللله ما ناهار دعوتیم نه شام ، منم چون کلی برنامه برای تمیز کردن خونه داشتم اعصابم داغون شد
جای ایوان و اِما رو تمیز کردم و آماده شدیمو رفتیم خونه مامانم اینا
ناهار کباب برگ و جوجه خوریدم که خیلی چسبید بعد هم یه خواب اساسی
البته ایوان یکم اذیت کرد چون همش از کارتونش میومد بیرون اما مامان خیلی باهاش کیف کرد بیچاره بابایی که ازش میترسید
دیگه ساعت 1 برگشتیم خونه و چون من فردا مهمون دارم و قرار مامان اینا بیان خونه ما مهمونی به صرف ناهار لازانیا ، باید خونه رو تمیز کنم
مصطفی هم الان نشسته داره اساسینز بازی میکنه و ریحانه هم رو مبل با پتو لم داده و ایوان هم داره تو خونه جولان میده
اِما هم با بچه هاش خوابیده
منم اومدم که دستور تهیه لازانیا مرغی که تو وبلاگ نوشتم رو بخونم تا برای فردا چیزی رو از دست ندم ، گفتم حالا که اومدم پای وبلاگ یه مطلبی هم بنویسم
اما حیف که دیگه بچه ها نیستن اینجا رو بخونن :(

روز یازدهم :
مامانم اینا که رفتن ، منم خونه رو یکم تمیز کردم و بعدش مصطفی رو بیدار کردم و شام خوریدم  ، ایوانو در آوردم تا یکم بازی کنه
بعدش رفتم بازی طوفان دزدان دریایی بازی کردم تا اینکه متوجه شدم در خونه بازه و مصطفی رفته پایین یادم اومد ایوان بیرونه و تندی رفتم درو بستم
و دنبال ایوان گشتم اما پیدا نشد که نشد ، مصطفی که اومد حسابی خونه رو گشتیم ، بعد از 4 ساعت دیگه کاملا نا امید شدیم و گفتیم دیگه رسما رفته بیرون
مصطفی رفت پای کامپیوتر و من نشستم کیوی بخورم که چشمم خورد به جایی که ایوان همیشه بازی میکرد و یهو اشکم دراومد
سرمو برگردوندم که یهو یه کله کوچولو کنار پله آشپزخونه دیدم رفتم ایوانو گرفتم و کلی بوسش کردم و قربون صدقش رفتم ، مصطفی هم نازش کرد
دوتامون حسابی دلمون براش تنگ شده بود
بچه های اما هم همش میان از خونه بیرون و برمیگردن داخل و کاراشون خیلی بامزست ، قرار تا چشماشون رو باز کنن از مامانشون جداشون کنم تا دیوونه بازیهای مامانه رو نبینن و مثل اون بشن



خوب همینا بودن با چنتا چیز دیگه که شخصی بودن نمیشد گذاشت
سعی کردم مهمترین اتفاقها رو بذارم براتون

حالا برید ادامه مطلب براتون چنتا چیز خوب دارم





تعطیلات عید ، که همش اهواز بودیم فقط دو روز رفتیم دزفول ، خوشبختانه عکسای عید امسال رو دارم و قرار براتون هم بذارم
اول از همه خریدهای عید ، واقعا جاتون خالی خرید کردن خیلی حس خوبیه ، مخصوصا وقتی به قسمت فراوردهای گوشتی میرسی




اینم سفره عیدمون




فردای عید مهمونی خونه ما ، لازانیا دومی به خاطر این روش بیشتر برشته شده که از پنیر پیتزا ورقه ای استفاده کردم




چند شب بعد بازی بارسا و رئال ، که خیلی کیف داد چون دقیق همون شد که من پیشبینی میکردم ، از سمت راست : مصطفی(بارسا)، سیاوش(رئال) ، مسعود(رئال) ، ابی(بارسا) رئال 3-بارسا 4




مهمون یکی از خاله ها ، یه روز خوب با هوای عالی




خریدهام از دزفول





تولد باباجونیم که ماجراها داشت




دسر خوشملی که برای بچه های مهمونها درست کردم ، بچه ها خیلی استقبال کردن ، بزرگترها هم چشمشون تمام مدت بهشون بود



شبای آخر عید کنار رود کارون 



 13 به در هم چون هوا شدیدا بارونی بود رفتیم با مامان اینا تو بالکنمون نشستیم ، که بزرگه ، ناهار پلو ماهیچه دست پخت یاسی رو خوردن که خدایی خیلی چسبید ، بعد هم تو اون سرما زیر سقف رفتیم زیر پتو و هی چایی خوردیم تا عصر
با اینکه بیرون نرفتیم ولی خیلی خوش گذشت




بعد از عید با ریحانه عیدیامون رو گذاشتیم رو هم و بلاخره ایکس باکس رو خریدیم و تا چند روز باهاش خودمون رو خفه کردیم
فقط وقتی به کام هممون تلخ شد که هاردم فرمت شد و تا چند روز فقط کنج خونه نشستم و حسرت خوردم



و اما خبرایی از همسترامون
بچه های ایوان و اِما رو هم کاملا جدا کردم ، براشون اسم انتخاب کردیم ولی کیف میده با القاب خودشون صداشون کنیم ، فنچول که از همشون کوچولو تره و نژادش به باباش رفته ، قهوه ای و دوتا خاکستری که همشون شبیه مامانشونن

فنچول



بازم فنچول با لپهایی پر ، انقده بامزه میشه وقتی لپاشو پر از غذا میکنه کلش از بدنش بزرگتر میشه



قهوه ای که خیلی ترسو چون یه بار از دستم افتاد 



دوتا خاکستری که شبیه مامانشونن




یه پسر و سه تا دختر ، یعنی عاشقشونم در حد جام جهانی ، انقد که شیرینن ، تا منو میبینن از جاشون بلند میشن رو دوتاپا مثل بچه ی ادم که بغل میخواد دستاشون رو باز میکنن

این عکس چند روزگیشون



همیشه اینطوری تو بغل هم میخوابن (پای اون یکی رفته تود دهن قهوه ای)



خدایی ببینید چه ناز خوابیدن



 ایوان هم سوگلی خونه ما و مامان اینا شده و رسما دیگه مثل یه فرد عادی تو خونه رفتو آمد میکنه و میاد پیشمون میشینه
این حالت ایوان یعنی بغلم کن میخوام بیام بیرون ، انقدر معصوم میشه که بعضی وقتا ساعت 5 صبح درش آوردیم




ایوان خوابالو ،چند ساعتی گمشده بود آخر سر زیر کابینتها پیدا شد ، مجبور شدیم پاخور کابینتها رو دربیاریم و با نور گوشیهامون پیداش کنیم



ایوان در حال خمیازه کشیدن



 اِما هنوز با ما راحت نیست و تا میارمش بیرون شروع میکنه کندن موکتهای عزیزم منم مجبور میشم بندازمش تو قفسش




اما از ماهیای عیدمون بگم براتون البته یکیش مال ماست یکیش مال مادرشوهرم اینا ولی چون میدونن من آدم حیوون دوستی هستم دادنش به ما
اولاش ماهی ما خیلی آروم بود ، منم طبق هرسال به ماهی عید غذا نمیدادم چون میگفتن براشون خوب نیست و خودشون از املاح آب استفاده میکنن تا اینکه رفتم خونه مامانم اینا و با دیدن گلادیاتور اونا و حرفهای ریحون که از ماهی فروش شنیده بود ترغیب شدم که به ماهی خودم غذا بدم ، برای همین از غذای ماهی گلادیاتور ریحانه برداشتم
باورتون نمیشه ماهیمون رسما حویت خودشو فراموش کرده و تبدیل به سگ شده ، یعنی اگه بگم پارس میکنه دروغ نگفتم ! یه صداهایی از خودش در میاره عجـــــــــــــیب ، اول روزی یه وعده بهش غذا میدادم بعد دیدم عین گشنه ها هروقت از پیشش رد میشیم دنبالمون میکنه دلمون میسوخت بهش غذا میدادیم ، الان تقریبا روزی 5 وعده غذا میخوره ، همشم داره آفتاب بالانس میزنه تو آب ما هم واس همین اسمشو گذاشتیم رِکسی
تا اینکه ماهی مادرشوهرم اینا رو هم تو یه تنگ دیگه گذاشتیم کنارش ، انقدر ترسو بود که نگو وقتی میرفتیم طرف شیشش عینهو مجسمه خشک میشد ، کم کم با رژیم غذایی رِکسی بهش غذا دادیم تا به خودمون اومدیم موقع غذا دادن برای اینکه کی زودتر غذا گیرش بیاد یه کارایی میکنن که بعضی وقتا چشام از حدقه در میاد ، یه بار رِکسی دقیقا به پهلو انگار یه شناگر ماهر دنبال دستم میومد
مصطفی میگه شاید چون غذای گلادیاتور خوردن اینجوری شد !!نظر شما چیه !؟







نوشته شده توسط یاسمن درسه شنبه 26 فروردین 1393 ساعت11:12 ب.ظ | نظر خوشجیل موشجیل






نمایش نظرات 1 تا 30