تبلیغات
سه شنبه ها - یک روز با خانواده چادنوفسکی سه شنبه ها - یک روز با خانواده چادنوفسکی

یک روز با خانواده چادنوفسکی



(با ریتم خوانده شود ) یاسی اومده / با چی اومده ؟!!  / چرا همچین اومده / اون چیه باهاش ؟!!  / عکس کیه تو دستاش ؟!!! / چرا میخنده باش؟!! /  واسه ما بزاره کاش...

با عکسای جیگلیای عزیزم اومدم بپرید تو ادامه مطلب تا منم بیام





خانومها و آقایان .....معرفی میکنم ....ایوان چادنوفسکــــــــــــــــــــــــــی

ایوان : سلام سلام ...خوبید خوشید ...سلامتید ...من ایوان چادنوفسکی هستم و از آشنایی با شما دوستان عزیز خوشحالم  ، 6 ماهمه ، متاهل ، ایشاالله با دعای خیر شما ماه دیگه بچه بغل



میخوام براتون در مورد خودم و ایالم بگم


 
این خونه ی ماست ، با اینکه کوچیکه ولی دنجو با صفاست



من عاشق خوابیدنم  ، حتی گشنگی هم نمیتونه جلوی خوابیدنم رو بگیره



من معمولا شب ساعت 9 از خواب بیدار میشم ، البته با دادو بیداد ایالم




البته من کم نمیارم و بازم به خوابم ادامه میدم



و همچنان ادامه میدم....



خلاصه انقدر میخوابم تا بلاخره سریال مورد علاقم شروع بشه



بعد نوبت میرسه به حموم کردن



و در ادامه تفکر به عالم هستی ...



بعد متوجه میشم که دو نفر دارن هرو کر بهم میخندن



بهشون التماس میکنم که منو بیارن بیرون چون زورم نمیرسه خودم در رو باز کنم



خوشبختانه موفق میشم و میارنم بیرون ، اما یه دفعه یکی از اونا که خمپلو چاقه و همیشه نیشش بازه میاد و منو تو چنگالش اثیر میکنه
و اون یکی لاغر مردنیه هم تشویقش میکنه و با من کلی عکس یادگاری میگیرن



من التماس میکنم که ولم کنن اما مثل اینکه جواب نمیده ، ناچارا به زور متوصل میشم



مثل اینکه متوجه میشن  اوضاع از چه قرار  و سعی میکنن با دادن رشوه منو خام کنن ...ولی کور خوندن
 


من هیچوقت غذای بیرون رو نمیخورم مگر اینکه دستپخت ایالم باشه ...البته اگه چنتا تخمه خوشمزه باشه یکم کوتاه میام ولی ایالم نباید بفهمه چون یه بار که دید دارم تخمه میخورم با مشت زد تو دهنم و من چند متر اونورتر پرت شدم




با این اوصاف باز منو برمیگردونن تو خونم و منم که دیگه جون ندارم یه گوشه ولو میشم و استراحت میکنم



هنوز یکم استراحت نکردم که ایالم مجبورم میکنه برم جیشمو بکنم و منو از جای مخصوصم بلند میکنه و خودش به جای من میشینه و کاهو میل میکنه



بله معرفی میکنم خدمتتون ...اِما چادنوفسکی ...همسر و دردسر بنده
این عکس رو وقتی ازش گرفتم که ناهار برنج داشتیم ، نبینید تو عکس انقدر مظلومه ...پدر پیر منو در آورده



همسرم معتقد که ما باید برای آینده بچه هامون وسایل جمع کنیم ولی من این چیزا رو واجب نمیدونم و ترجیح میدم به جاش پدر خوبی باشم تا مادر شکمو
ایال بنده هرچیز بُنجُلی که ببینه برمیداره و میبره تو لونمون ، از پوشاک گرفتـــــــــــــــــــه تا خوراک




همسرم دیروز تصمیم گرفت که بره بیرون و با نامردی تمام من رو با خودش نبرد



من التماسش کردم که برگرده ...صداش کرم ...فریاد زدم 




اما اون قلب منو شکست ...اون همیشه این کارو میکنه
تصمیم گرفتم برم تو خلوت خودم و یکم در رفتار خوبم باهاش تجدید نظر کنم



خوب میدونستم میخواست کجا بره ، همیشه برای تفریح و بخور بخور میره اونجا و با لپای پر از تخمه برمیگرده خونه ...نامرد حتی نمیذاره من یه دونش رو بخورم

کاشکی حداقل قدر جایی که میرفت رو میدونست !!! از اول تا آخرش زور میزنه که دیوار های اطرافشو خراب کنه ، به جاش وقتی من میرم اونجا مثل یه جِنتِلمن از مناظر و اطرافم لذت میبرم و اُمُل بازی در نمیارم



صاحب خونمون از دست این ایال بنده مجبور شده خونه زندگیش رو به هم بریزه ، یه دیوار دفاعی کشیده وسط اتاق تا جلوی خرابکاریش رو بگیره که البته کارش به نتیجه نرسید و ایالم تمام دیوار دفاعی رو جوید



منم با کلی غم و اندوه رفتم گوشه خونه و عزلت گزیدم



یه لحظه به خودم اومدم و دیدم ایالم داره گوشه دیوار موکت صاحبخونه رو میجوه ، دیگه طاقتم تموم شد و رفتم دنبالش تا با کمربند سیاهو کبودش کنم ...البته در آخر اونی که سیاهو کبود شد خودم بودم



امروز صاحبخونه و شوهر گرامیش تصمیم گرفتن به پیک نیک داخلی برن ، یعنی تو حیاط خودشون و تو هوای بهاری که شدیدا بوی عید میداد ناهار بخورن و از روی لطفشون ما رو هم برای هواخوری با خودشون بردن




بوی غذاشون کل حیاط رو گرفته بود ولی خوشبحتانه ما رو هم فراموش نکردن و همراه با سوسیس بندری پنیری که داشتن برای ما هم کاهو و ساقه طلایی آوردن




منم مثل یه شوهر خوب همه ی ناراحتیا رو فراموش کردم و نشستم سر سفره عشق تا با ایالم یه لقمه نونُ نمک بخورم
لقمه اول رو که اومدم بخورم ایالم دست کرد تو دهنم و درش آورد ولی من جونمردی کردم و هیچی نگفتم ، هرچی باشه اون خانوم بندست مادر بچه های آیندمه ، رفتم سمتش تا از در محبت وارد بشم ، اومدم بوسش کنم که یــــِیــــــهــــــو پرید سمتم و شکممو گاز گرفت ، هیچی دیگه منو گرفت زیر مشتو لگد و معلوم نبود اگه صابخونه به دادم نرسیده بود الان باید از کدوم در بهش وارد میشدم
دیگه با کلی نازو نوازش اونا آروم شدم و آخرشم نفهمیدم اون خل دیوونه چش شد یهو ولی از صابخونه یه چیزایی در مورد دوران بارداری و خشونت شنیدم که ممکنه دلیلش همونا باشه ولی با همه اینا باز دلم ازش پره 

از صابخونه خواستم فعلا یه اتاق دیگه بهم اجاره بده چون دیگه حاظر نیستم پامو تو اون خونه بزارم ، صابخونه هم با کلی شرمندگی تنها چیزی که داشت بهم داد ، یه کارتون جارو برقی بدون درو پنجره با یه خونه از جنس مقوا که مال پودر کیک بود ...هرچی بود از بودن کنار اون روانی بهتر بود



هیچ دیگه بعد از کلی ایور اونور شدن و جا عوض کردن تونستم روی اون زمین سرد و سخت بخوابم ، خیر سرمون اومده بودیم هواخوری
تو همین حالو هواها بودم که از سوراخ کوچیکی که صابخونه برام درست کرده بود ایال رو دیدم که برعکس من تخت تخت گرفته خوابیده



هی روزگار ...اینم از بخت من بیچاره





یاسی : خوب دیگه همه چیز رو از زبون خود ایوان جونم شنیدید دیگه !! اینطور که احتمال میدیدم اِما حاملست و توی این دوره ماده ها از نرها دوری میکنن البته جناب چادنوفسکی فقط یه طرف قضیه رو دیده ، اگه منم موقع ناهار شوهرم اونجوری و با اون نییت میومدم سمتم بعید نبود که شیکمشو سفره نکنم اون وقتی ویار دارم و حاملم

حالا قرار بریم برای ایوان بیچاره هم یه قفس بگیریم که از این بدبختی در بیاد ، مصطفی که حسابی دلش براش میسوزه ، البته منم ایوان رو خیلی دوست دارم اما چون اِما حاملست مجبورم به اونم برسم

اینم دوتا فیلم برای شما تقدیم با عشق

[http://www.aparat.com/v/xic9o]


[http://www.aparat.com/v/gNjz0]










نوشته شده توسط یاسمن درسه شنبه 6 اسفند 1392 ساعت10:10 ب.ظ | نظر برای ایوان بیچاره






نمایش نظرات 1 تا 30