تبلیغات
سه شنبه ها - زندگی به رسم خرسی سه شنبه ها - زندگی به رسم خرسی

زندگی به رسم خرسی




سیلام
آقا دعوا نکنید منو گناه دارم  به خدا ، به جوونیم رحم کنید حداقل
دروغ چرا اینترنت یک شنبه وصل شد ولی اومدم دیدم کلی نظر روی هم مونده ، ترس برم داشت سینگ اوت کردم
الان یه چند روزی میشه هی فحش میدم به خودم میگم بیا برو بچه های مردمو الاف کردی پای خودتو  اون وبلاگ چلغوزت
دیگه امروز بعد از اینکه خونه رو تمیز کردم و ناهار خوشمزمون رو خوردیم  اومدم تو ف.ب  بعد عمری یکم بگریدم که یهو ،  نایب شما اومد خــِر ما رو گرفت گفت اینجا چیکار میکنی خجالت بکش بیا برو وبلاگت رو آپ کن

سما : برو وبلاگتو آپ کن بابا
من : حسش نمیاد به خدا
سما : وبلاگتو آپ کن
سما : بعد از اون همه دقیقه ای آپ کردن
من : دارم مینویسم اتفاقا
سما: خوانندهات آهشون میگیره ها
سما : برو از خدا بترس
من : :دی

دیگه این شد که گفتم یکم خجالت بکشم و بیام این یه ذره  آبروی موندم  رو حفظ کنم
عرضم به طولتون که من تو دوران  عقد و مجردی که بودیم وفتی یکی از بچه ها میرفت سر خونه زندگیش مجبورش میکردم بشینه از اول بسم الله برام تعریف کنه تا آخرش که میخوابن اون بیچاره هم هی میگفت بابا چیکار داری دیگه یه جزئیات ، رفتیم سر خونه خودمون دیگه تمـــــــــــــــــوم  شد ، ولی من که ول کنش نبودم انقدر ذوق داشتم که مثلا صبح از خواب بیدار میشن چی به هم میگن !؟ چیکار میکنن ؟! صبحونه با هم چی میخورن ؟!! سر میز چی میگن به هم ؟! لباس چی پوشیدن ؟! کی میخنده ؟! کی  آب میخوره ؟! ناهار چیه ؟! شام چیه ؟!! کجا رفتن ؟!!....خلاصه که سرتون رو درد نیارم یه سیریشی میشدم که نگو
وقتی هم  تو دوران عقد بودیم مخ خودمو میخوردم ، شبا با رویاهام لاو میترکوندم که مثلا اگه رفتیم خونه خودمون اِل میکنم بِل میکنم و چنینو چنان
انقدر حرف میزدم با خودم که مغزم رسما میپکید
الان که دیگه خَرم از پل گذشته میدونم پیدا میشن هنوز کسایی که مثل خودم خوره اینجور چیزان ولی بزار همین الان خیالتون رو راحت کنم اصلا نه خودتون رو اذیت کنید نه ما رو ، چون ما نه بیدار میشیم نه صبحونه میخوریم نه میخندیم نه حرف میزنیم (دروغ چرا حرف میزنیم )  و ...
لحظات رمانتیک ما تشکیل میشه از این لحظه ها : ساعت 4 ظهر بیدار میشیم به همدیگه نیگا میکنیم ، من میرم تو آشپزخونه شروع به ناهار درست کردن میکنم ، ناهار رو میذارم رو میز ، ساعت 7 ناهار میخوریم ، میشینیم پای تی وی ، سریال ...سریال ...سریال ...تخمه تخمه تمخه ...دِنَت دِنَت دِنَت...بستنی بستنی بستنی ... ساعت 3 شب شام میخوریم ، ساعت 6 صبح میخوابیم

آره دیگه جونم براتون بگه که زورمون نمیرسه  مثل آدمیزاد زندگی کنیم ، نه که تا حالا شب بیدار نبودیم (جون دلمون ) فیلمم ندیدیم این شد که عقده شده روی دلمون واس همین تا صبح بیداریم
آقا اصلا برنامه زندگیمون ریخته به هم ناجـــــــــــــــور ، فکر کن!!! دوتا عشق خواب + شب زنده داری + فیلم دیدن + سکوت + شکمــــــــــــــــــو ، با هم برن زیر یه سقف ، چه شـــــــــــــــــــــــــــــــــــود.
انقده باحاله وقتی میخوایم بخوابیم با هم شرط میکنیم که زنگ میذاریم تا بیدار بشیم ، من که رسما صدای زنگ نمیشنوم مصطفی هم که میشنوه متاسفانه تو خوابو بیداری هیچی حالیش نیست اینه که در حد خرسهای گریزلی تو زمستون میخوابیم تا از خواب زده بشیم
خدا روشکری خونه همیشه تمیزه یعنی من انقده بدم میاد بیدار بشم خونه کثیف باشه که حد نداره ، همینه که باعث شده با خیال راحت تر بخوابیم

هیچی دیگه زندگی داشت به همین منوال میگذشت که دیدیم اینجوری نمیشه نزدیک چند روز درست حسابی آسمون رو ندیدیم (بدبختی حیاطمون هم سقف داره) ، این شد که یکم زدیم به خیابونا ولی دیدیم جونی تو بدن نداریم بیخیال بیرون رفتن شدیم یه روز سر میز ناهار( شما بگید شام) نشسته بودیم که فکری به ذهنم خطور کرد ، در راستای اینکه خودم رو خوب میشناسم وقتی مسئولیت گردنم باشه خواب به چشمم نمیره و اگه من بیدار بشم مصطفی هم نمیتونه زیاد بخوابه موضوعی رو با مصطفی در میون گذاشتم که اونم استقبال کرد و بعد از کلی تحقیق تو اینترنت  این شد که به بهونه تعمیر گوشی داغون بنده رفتیم بازار
طبق برنامه قبلی رفتیم سمت جایی که قرار گذاشتیم و وقتی به خودم اومدم که یه قفس با دوتا همستر توش توی دستم بود
یه نر و یه ماده که از شانس نمیدونم خوب یا بد ما اینا فصل جفت گیریشون بود و هیچی دیگه روم به دیوار روم به دیوار تمام راه اینا آبروی ما رو بردن ، بعدم بردیمشون تو مغازه ابی و به بچه ها نشونشون دادیم که اونجا هم قربون دستشون شرفو حیثیت ما رو به باد فنا دادن
هیچی دیگه مجبور شدیم ببریمشون خونه مامانم اینا که اونها هم ببیننشون ، مامانم از اول تا آخرش فقط شیکمشو گرفته بود و میخندید
ریحانه هم هی به مامانم میگفت اینا چیکار میکنن دارن کشتی میگیرن ؟!! مامانم هم میگفت آره دارن بازی میکنن با هم !!؟
ولی خدایی انقدر به ما این دوتا انرژِی دادن که نگو ، براشون یه لونه هم گرفتیم ، احساس کردم مادهه گشنشه ریحانه رو فرستادم براش یه بسته ساقه طلایی گرفت هی براش خورد میکردم میریختم ، اونم میومد همشو میکرد تو لپاش و میرفت تو لونه ، منم به خیالم که میخواد ذخیره سازی کنه !! نگو ای دل غافل میخواد لونه سازی کنه ، هیچی دیگه اون همه خیار و ساقه طلایی رو به زور ازش گرفتم وگرنه انقدر میموند که کپک میزد به جاش کلی روزنامه ریش ریش کردم دادم دستش برد تو خونه گذاشت کفش

آخر شب رفتیم خونه خودمون و طبق دستورات دکتر و آموزشها سعی کردم با تخمه دادن و صحبت کردن باهاشون ارتباط برقرار کنم ، مادهه  قشنگ میاد کف دستم تخمه برمیداره میره اما نر انقدر فضوله که نگو اصلا آروم قرار نداره کل خونه رو گشت تمام سوراخ های خونه رو پیدا کرد از هر دیورای میره بالا بازم اصــــــــــــــــرار کهدر خونه رو باز کن همشم این ماده بیچاره رو اذیت میکنه ، به جاش مادهه خیلی با متانت میاد غذا  میبره تو لونش میخوره یکم تو اتاق میگرده بعد میره استراحت میکنه

از همه اینا بگذریم خیر سرم اینا رو گرفتیم که باهاشون ساعت خوابمون رو تنظیم کنم ، نر تا ساعت 5 صبح نخوابید ، دیگه به زور انداختمش تو قفس ولی کلی جیغو داد که چی !؟ من هنوز میخوام بازی کنم و برم پشت مبل دراز بکشم
دیگه صبح بعد مدتها به موقع بیدار شدم براشون غذا آماده کردم اومدم میبینم آقا خواب خواب ، یعنی کپی مصطفی میخوابه ، مادهه هرچند وقت میومد بیرون غذا میبرد ولی نر انگار نه انگار ، منم رفتم به کارو زندگیم رسیدم ، تو اینترنت خوندم که غذای مورد علاقشون تخمه و برنجو گوشته ، منم تصمیم گرفتم استنبلی درست کنم  ، هیچی دیگه ناهار استنبلی درست کردم ، مصطفی بیدار شد کلی خوشحال (عاشق استنبلیه) بهش گفتم یه بشقاب کوچولو بکش برای اینا  ، گفت برای چی ؟!! مگه میخورن ؟ گفتم پس چی فکر کرردی ؟!! فکر کردی برای تو استنبلی درست کردم ؟!!
الان که دارم براتون مینویسم مادهه هرازچندگاهی میاد بیرون استنبلی میخوره ولی نر خواب خواب
اینا که قرار بود بشن کمک دست ما خودشون گرفتن عینهو خرسی خوابیدن ...ای بــــا بـــــا

از هنرهای خانه داریم بگم براتون

یه عمر خونه مامانم و مادرشوهر برنج پختم خفــــــــــــــن ، حالا فکر کن روز اول زندگی مهمون هم داری !! بعد یادت بره به برنج نمک و روغن بزنی ؟!! برنجت بشه شفتـــــــــــــــــــــــه !!! یعنی خودم فقط نیم ساعت داشتم از خودم میپرسیدم چــــــرا آخه چرا ؟!!



از تنبلی اینکه بخوام گاز تمیز کنم غذا حاضری فوری فوتی هی میبندم به شیکم شوهر خداروشکری صداشم در نمیاد شما هم به روش نیارید



امروز یکی از کاسه های سرویس دم دستیم هم به رحمت ایزدی پیوست ...باشد که در آرامش قرار گیرد
 

فردا هم با کلی عکس میام در خدمتتون


دوستان شرمنده رمز رو فعلا دیگه به کسی نمیدم تا اینجا یکم سرو سامون بگیره انقدر که شلوغ شده





نوشته شده توسط یاسمن دریکشنبه 4 اسفند 1392 ساعت03:01 ب.ظ | نظر خوشجیل موشجیل






نمایش نظرات 1 تا 30