تبلیغات
سه شنبه ها سه شنبه ها

راضیم از خودم:)


وای خدا چقدر از خودم خوشم میــــــــــــاد انقدر که بچه خوبی هستم و میام مینویسم 
خوب تابستان رسما شروع شدWeather Man Smiley Hot Forecast ، البته من رسما بعد از تموم شدن درسم دیگه روزای هفته هم یادم نمیمونه دیگه چه برسه به ماه و سال ،  الان هم به لطف رژیم روزای هفته یادم میمونه ، منتهی شروع تابستون واسه من با چند حالت شروع میشه ، اول اینکه ریحانه مدرسش تموم میشه و همش خونه ماست و دوم اینکه اهواز جهنم میشه و قشنگ میشه در عرض یک دقیقه زیر آفتاب برشته بشی ، سوم اینکه مصطفی روزی چندبار اون ایده همیشگیش رو مطرح میکنه مبنی بر رفتن از اهواز ، شاید باورتون نشه حتی شهر هم انتخاب کرده ، هرچی هوا گرم تر میشه مصمم تر هم میشه ، هوا که خنک میشه یادش میره 
در حال حاظر ما در این سه حالت به سر میبریم ، شما حالا به اینا قطع برقم باید اضافه کنی ، امروز که وسط خونه بدون کولر پهن بودیم مصطفی داشت از مزایای رفتن از اهواز میگفت ، برقا که اومد لباس پوشیدیم که برای تعویض یه چیزی بریم بازار ، مصطفی زودتر رفت پایین ، وقتی اماده شدم و رفتم پایین دیدم پدرشوهر رو به حرف گرفته که مگه من هرسال نمیگم بیاین بریم ، یعنی قشنگ داره هممون رو شستشو مغزی میده ، البته حقم داره ، تو این هوا بری سرکار اونم محوطه باز ، برق هم بره ، آبم نباشه که حتی بری دستشویی ، اونم 12 ساعت کاری !!! من بودم از اهواز که هیچی از کره زمین میرفتم نپتون یا ترجیحا پلوتو ، البته الانم دمای اتاق خوابش چیزی از سیاره پلوتو کم نداره ، کولر اتاق رو روشن کرده ، درم بستم براش ، تخت تخت گرفته خوابیده 
جا داره البته یادی کنم از وحشتی که هربار موقع رفتن برق به تن و بدن ما میوفته ، سری آخر که رفتیم مشهد ، وسط راه ریحان زنگ زد و گفت برقاتون رفت و وقتی اومد نصف وسایل خونه روشن نمیشن ، یخچال ، آیفون ، هود ، لپ تاپ و چنتا چیز کوچیک دیگه ...داشتم نابود میشدم به معنای واقعی کلمه ، تو مدت سفر بابام کلی دنبال کرد اداره برق ، اونا هم گفتن فاکتور بیارید تا خسارت بگیرید ، ولی انقدر تیکه تیکه تعمیر کردیم وسایل رو که اصلا ارزش دنبال کردنشو نداشت ، الان هم که برق میره و برمیگرده میریم با سلام و صلوات دونه دونه وسایل خونه رو تست میکنیم .
آقـــــــــــــــا اینا رو ولش کننننن ، بیاین ببینید رفیقتون کلی وزن کم کردهHappy Dance Smiley ، الان در وزن 71 به سر میبرم ، قرار 70 که شدم یه روز کامل وعده آزاد جایزم باشهYatta Smiley ، وای خدا باورم نمیشه ، یعنی برنامه دارم به هفتاد روش سامورایی با غذا خودمو بکشم ، کلی برنامه دارم برای اون روز ، مصطفی هم هربار یادآوری میکنه که نمیتونم همه اینا رو بخورم اما چون مصلحت خودش و شکمش رو در این دید که تو این برنامه منو همراهی کنه زیاد تاکید نمیکنه رو این موضوع که مبادا من منصرف بشم 
خووووب از برنامم بگم ، صبحونه میریم خانه صبحانه یه املت سوسیس پنیری میزنم به بدن ، ناهار هنوز میلم به چیزی نرفته ، شاید بریم بریون بزنم شایدم خودم از اون ماکارونی خفنای خودم درست کنم ، و عـــــــــــــصر ، میریم نیاوران یه کیک شکلاتی با روکش قهوه میگیریم و جشن میگیریم ، و اُمـــــــــــــــــــــــــــــــــا شااااام ، یه برنامه سِری خفنی دارم جرات ندارم به مصطفی بگم چون میترسم از فکر فراهم کردنش پانیک اتک بهش دست بده ، ولی خوب شما محرم اسرارید میشه بهتون گفت ، جز اون چند نفری که پیج مصطفی رو دارن ممکنه برن بهش بگن ....خوب اول میریم اهواز برگر یه سیب پنیر ویژه میگیریم ، بعد میریم پیتزا فمیلی شعبه اولش یه سیب زمینی ماشروم میگیریم با هاتداگ ، بعد همه اینا رو میبریم فامیلی شعبه دو ، اونجا پیتزا چیکن باربیکیو سفارش میدیم ، البته قسمت اصلیش مونده ، حتما باید چند نفر رو با خودمون ببریم چون من میخوام به غیر از غذاهای خودم از غذای بقیه هم بخورم.
حالا که دارم بهش فکر میکنم مصطفی بیراه نمیگه ! عمرا بتونم همه اینا رو بخورم ، تو ذهنم خیلی کمتر به نظر میومدن اما در قالب کلمات اوووووف .
 حالا اینو داشته باشید ، مصطفی عاشق انواع مختلف سس ، اینبار که رفتیم رفاه یه سس جدید کشف کرد " دیپ چیز چدار " محصول مهرام ، آقــــــــــا محشرههههه خود سسه لامصب ، اصلا خدای سساست ، بعد رسما مصطفی اینو با همه چیز میخوره ، امروز یکم جرات کردم مزه کردم ازش داشتم از میزان لذتی که دریافت کردم سکته رو میزدم ، به مصطفی گفتم راستی یادت باشه اون روز که میریم واسه وعده آزادم این سسه رو هم ببریم ، میخوام پیتزامو با این بخورم ، گفت باشه ، یکم بعد دقت کردم اینجور که مصطفی خیارشور رو میزنه تو این سسه و میخوره ظرف شیشه ایش هم بهم نمیرسه  ، از اون موقع به شدت روی سسه غیرتی شدم ، میبینم مصطفی زیاد ازش میخوره رگای گردنم میزنه بیرون ، بهش گفتم خیلی داری زیاده روی میکنی ها!!! حواسم بهت هست ، گفت نگران نباش بابا هستش تا اون موقع ، گفتم اینجور که تو میخوری بعید میدونم ، میگه نگران نباش از زیر سنگم شده برات پیدا میکنم میخرم ، یه همچین شوهری با درک بالا دارم من Smiley Flirting

ولی واقعا این رژیمم رو دوست دارم ، اصلاح سبک زندگی ، رسما من الان سه ماهه لب به هیچ نوع شکر و نون سفیدی نزدم همینطور هیچگونه روغن جز زیتون ؛ این روش باعث شده نتونم ناخونک هم بزنم به غذای بقیه و برای همین به رژیمم بهش بیشتر وفادار موندم ، انشاالله بعد از رسیدن به وزن هفتاد هم میریم به سمت مرحله بعد یعنی 65 و اگر خدا اراده و صبری بده بهم تا 62 خودم رو برسونم ، البته واقعا گفتنش راحته ، در اصل این وزن کم کردن من نیاز به یه سری مهارت ها داره ، من جمله مهارت مقاومت در برابر غذاهای خودم ، مهارت مقابله با وسوسه های مصطفی ، مهارت پرت کردن حواسم تو مهمونی و تولدها  ، مهارت ناخونک نزدن به سیب زمینی و تهدیگ ، پس به چه نتیجه ای میرسیم ؟ اینکه واقعا دمم گرم 
قبلا که رژیم میگرفتم جیگر مصطفی رو هم در میاوردم ،  مگه جرات داشت شام درست کنه برای خودش ، نوننننن حالا با اجازه من یکم پنیر شاید میذاشتم بخوره ، بعد دیدم اینطور نمیشه ، امکانش هست طلاقم بده و اینکه نمیشه به همه مثل مصطفی زور گفت که ، نمیشه تولد نرفت مثلا ، اینجور شد که تصمیم گرفتم خودم رو بیشتر مقاوم کنم Sumo Wrestler Smiley، همین باعث شد مصطفی آزاد بشه از اسارت من و همونطور که من لاغر میشم اون وزن اضافه میکنه . 

این مدت هم شروع کردیم با مصطفی سریال "فرندز" رو میبینیم ، یه جورایی بیشتر از سریال "چطور با مادرتون اشنا شدم" دوسش دارم Smiley Pink Glasses
اخیرا هم چارلی میاد تو بغل منو مصطفی میخوابه ، حسابی خود شیرینی میکنه سیاه سوخته ، حس میکنم میخواد جای خودشو باز کنه ، چون قبلا علاقه ای به ابراز احساسات نداشت ولی فکر کنم این مدت که رابطه مارو با توبی دیده حسودیش شده یکم 
خوب دیگه کمر من از نشستن زیاد پای سیستم رسما داره به دو نیم تقسیم میشه ، دیگه فکر نکنم نیاز باشه قول بدم که باز میام ؟! خودتون حتما فهمیدید چه بچه خوبی شدم ! پس بازم میبینمتون 




نوشته شده توسط یاسمن درپنجشنبه 14 تیر 1397 ساعت03:49 ق.ظ | نظر




خوش قول کی بودم من؟:دی


سلااااام 
دیدین من برگشتم ، زیر قولم نزدم ، اگرم دیر اومدم به خاطر این بود که میخواستم کم کم بچه ها برگردن اینجا
خوب آقا من رسما تصمیم گرفتم از دو نفره هامون لذت ببرم و به این فکر کنم که لحظه خیلی مهم تر
گفتم که قبلا یه سر به نوشته های قدیم زده بودم ، بازم رفتم نوشته های قبل عروسی رو بخونم ، اون قسمتا که داشتیم کم کم کارا رو انجام میدادیم ، آخ خندیدم آخ خندیدم ، مصطفی نشسته بود قرآن میخوند ، مگه گذاشتم  بخونه ، عین ماهی وسط خونه از خنده بالا پایین تکون میخوردم ، نفسم بالا نمیومد ، البته تهش یه لحظه دلم گرفت ، دلم واسه اون یاسمن سرخوش و بی خیال تنگ شد ، به مصطفی گفتم چی شد انقدر تغییر کردیم ، ما که خیلی شر و سر حال بودیم ، هر شب بیرون با بچه ها و گردش ، حتی اگه پولم نداشتیم ولی بیرون رو میرفتیم ، اما الان پیش میاد که مثلا یه هفته از خونه بیرون نمیریم ، در حدی که اخیرا اومدم برم خونه مامانم دیدم یا خدا چقدر یهو هوا گرم شده ، برگشتم به مصطفی گفتم هوا چه یهو گرم شدااااا !!!!!، چپ چپ نگام میکنه گفت خوب تو اول بیا بیرون قبلش بعد مقایسه کن ، آخرین بار فصل قبل بیرون بودی .
 خلاصه داشتم به مصطفی میگفتم چی شد یهو اینطور شدیم ، گفت خوب اون زمان دغدغه فکری نداشتیم ، همه غصمون درسمون بود ، من سرکار نرفته بودم ، تو هم درگیر کار خونه و اینجور چیزا نبودی ، ظهر بیدار میشدیم ، شب میرفتیم بیرون ، تا صبح فیلم میدیدم و بعد میخوابیدیم ، دیدم خدایی راست میگه ، من اون موقع نهایت درگیری ذهنم این بود زودتر درسم تموم بشه ، الان از صبح تا شب صدتا فکر و کار دارم ، ته هیجان انگیزی روزمون اینه بشینیم با هم فیلم ببینیم یا شام بریم بیرون .
 نهایت پذیرفتم این یاسمن و مصطفی رو ، دیدم حقیقتا آدم پخته میشه ، درگیر میشه ، درسته هنوز شور و حالشو داریم اما تایم و کارا نمیزاره  و بهتره قدر همون یه ذره ها رو هم بدونیم ، چیز دیگه این بود که من اون موقع نکته برداری میکردم از اتفاقاتمون و میومدم اینجا میگفتم این خودش خیلی تاثیر داشت ، ولی دیگه شد یه امر عادی ، منم اتفاقا یادم میره تا اینکه کسی میاد مثلا یه مدت خونمون بمونه و همش دستش به شکمشه و داره میخنده ، بعد میبینم من هنوز همون شیطنت و انرژی رو دارم اما تمرکزم روش کمتر شده 
مثلا اتفاق های عادی زیاد میوفتن که برای خودم و مصطفی یه امر عادی شده ولی یه شخص سوم که میاد بینمون انگار که خودمون هم متوجه بشیم رفتارمون بیشتر به چشم میاد.
به طور مثال اون روز ریحانه اینجا بود ، بعد افطار همه لهههه و خسته نشسته بودیم ، مصطفی تازه فوتبال هم رفته بود ، منم بعد کارای افطار افتاده بودم ، مصطفی برگشت بهم گفت میشه بری گوشیمو بیاری ؟ با آه و ناله گفتم کجاست ، گفت پشت سرت رو میز ، منم بلند شدم با زور رفتم سر میز میبینم نیست ، گفتم نیست اینجا که ؟! گفت رو اپن رو برو ببین ، رفتم میبینم نیست ، گفتم ای بابا نیست اینجا همممم ، گفت پس تو اتاقه برو ببین ، خش و خش رفتم سمت اتاق میبینم اونجا هم نیست ، یه لحظه تازه دوزاریم افتاد ، برگشتم بهش گفتم تو اصن میدونی گوشیت کجاست ؟!!نیشش باااااز میگه خوب تو ماشینه حتما ، یعنی میخواستم برم سمتش مثل یه پلنگ گشنه و افسارگسیخته ، دیدم ریحانه قرمز شده از خنده افتاده رو مبل ، منم پاشیدم از خنده ، خدایی شوهر دیوونه گرفتم من ، بعد جالبیش اینجاست با چشاش اشاره به سوییج ماشینم میکنه میخنده پچه پررو ، نه تو رو خدا من برم بیارم برات حتما !!؟
اون روز نشسته بودم از خواستگارام واسه ریحانه تعریف میکردم و دوران جاهیلیت آقا مصطفی عین خاله زنکا نشسته وسطمون نظر میده ، تازه بعضی وقتا دلشم میسوزه براشون ، دیوانه نیست این خدایی ؟!

آقا من برم سحری دست کنم بیام...( باورتون میشه مصطفی بیدار نشد ! عشق سحری بیدار نشد ، تصور کنید چقدر خسته بوده !)

من یه قول دیگه هم دادم و یادم نرفته ، قول دادم اینبار با عکس بیام پیشتون ، پس تشریف بیارید ادامه مطلب...

ادامه مطلب

نوشته شده توسط یاسمن دردوشنبه 21 خرداد 1397 ساعت03:17 ق.ظ | نظرات




حالی دگرم


واااااااای خدا
فکر کن این همه نوشتماااا صبح اومدم دیدم پستش نکردم 
با گوشی اومدم سریع فرستادم یهو دیدم همه نوشته هام پریده 
رفیقتون دیوانه شد رفتتتتت
هیچی دیگه باید دوباره تعریف کنم براتون (خیلی سخته)
شرمندم از تک تکتون ، تو پست قبلی خیلی انرژی منفی دادم واقعا ، خودمم میدونم
بعدش رفتم یه سر پست های قبلی زدم دیدم ووووووووه چقدر  هَپی و سرحال بودم ؟؟! 
نزدیکای عید که دیگه رسما داشتم از دست میرفتم ، کم کم بقیه هم حس منفی منو داشتن متوجه میشدن
البته این حال جدید نبود من خودم متوجه افسردگی خفیفم شده بودم ولی کم کم داشت خودشو به بقیه نشون میداد 
ته دلم میدونستم این موضوع بچه داره میخورتم ، اعتراف میکنم ، بزرگ ترین اشتباه زندگیم این بود که اومدم توی وبلاگ نوشتم که تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم و با اون همه ذوق و شوق به خودم قول دادم تا خبری نشد نیام بنویسم ! چون من زود باور فکر میکردم تا بخوای همه چیز حله ، اعتراف میکنم از خودم توقع داشتم ، میگفتم تو سن بیست و شش باید دوتا بچه رو داشته باشم اما الان ؟! 
مسیر زندگی برام مشخص بود ، درس ازدواج بچه ... اما یکم فکر نکردم شاید مسیر زندگی من دست اندازش بیشتر باشه و همین شد که وقتی میدیدم هم قطارهام دونه دونه دارن مادر میشن ،حتی اونایی که بعد از من تصمیم گرفتن ، هربار داغون تر میشدم 
تا اینکه یه روز به خودم اومدم ، گفتم بسه ، من میخوام همون یاسمن شاد باشم همون که به همه انرژی مثبت میداد 
یه یا علی گفتم وبلند شدم ، اول از همه خرید عید رو لغو کردم ، با پولش رفتم برای موهام یه عالمه لوازم بهداشتی گرفتم و اتو و سشوار رو گذاشتم کنار ، با آب درمانی و روغن تراپی حسابی به موهام حال دادم 
بعد رفتم زیر نظر یه مربی و رژیم و ورزش گرفتم ، چهل روز از اون تصمیم میگذره و واقعا دارم اثرات مثبتش رو میبینم 
لایف استایل زندگیمو عوض کردم و یخچالم رو پر کردم از چیزای خووووب
نوشتن و خوندن رو هم ریز شروع کردم مخصوصا برای وبلاگ ، انشاالله که سر این  تصمیم بمونم
از طرفی یکی دیگه به گربه هام اضاف شد و شیطنت این دوتا حسابی حالمون رو جا آورد 
حتما میپرسید پس بچه چی میشه ؟! تصمیم بچه سر جاشه ، ولی میخوام یکم به خودم فرصت بدم ، میخوام روی روحیم کار کنم ، باید این کار رو بکنم چون بدون انرژی نمیتونم دیگه ادامه بدم ، این پروسه دکتر رفتن و آزمایش دادن و جواب های منفی هربار آدمو خورد میکنه ، پس باید قوی بشم 
باید با خودم کار کنم که اگر بچه ای هم در کار نبود نباید ناامید شد ، این جاده اگه بستس باید از یه جاده دیگه رفت حالا هرچقدر سخت باشه 
خوب خوب خوب ، شماها از خودتون بگید برام ، خوبمو اینا ازتون نمیخوام ، میخوام قشنگ شرح حال بدید برام ، الان چیکار میکنید ، هدفتون چیه برای زندگی ، برای این هدف کاری هم میکنید ؟ 
اگه بچه های خوبی باشید میرم زود با یه پست عکسدار و رمزدار میام
بستگی به شما داره که ببینم چقدر خواستارشید
و اما چنتا از بچه ها آدرس پیج توبی رو خواستن @Tobi_meshmesh
راستی سعی کنید حتما آدرس وبلاگاتون رو بذارید تا راحت تر سر بزنم




نوشته شده توسط یاسمن درجمعه 28 اردیبهشت 1397 ساعت02:27 ق.ظ | نظرات




من ، یاسمن


دیگه کم کم داشت فراموشم میشد یه روزی وبلاگی داشتم

گرچه حس نوشتن رو به کلی فراموش کردم

به نظرم همه آدما یه روزی به قسمتی از زندگی میرسن که حتی پیش خودشون هم نمیتونن حسشون رو بیان کنن

بیشتر سال 96 رو درگیر این حس ها بودم ، اینکه با خودم چند چندم و چی از زندگیم میخوام  ، سال قبل و نصف امسال رو سخت برای خواسته ام جنگیدم و حالا  رهاش کردم .

قسمتی از وجودم نمیخواد که اینا رو اینجا بنویسم ، اما اینجا و آدماش به گردن من حق دارن ، نمیشه همینطور همه چیز رو رها کرد ، گرچه نمیتونم دلیل محکمی برای تمام این روزهایی که نبودم بیارم ولی فکر کنم زمان این رسیده که  بنویسم

با خودم قرار گذاشته بودم تا زمانی که خبری از بچه نشده برنگردم ، و من خوش باور فکر میکردم که فقط کافیه بخوای ...

این ماجراها خیلی رشدم داد ، ولی قرار هم نیست زندگی همیشه طبق برنامه ما بچرخه ، و واقعیت اینه که الان در این لحظه بی خیال تمام اون آرزوها شدم ، میخوام دوباره خودم بشم
تقریبا بعد از عید بود که دیگه کم کم روح تشنم طاقت نیاورد احتیاج داشتم به پرورش دادن ، به مراقبت ، به نگهداری ، حالا هرچی که باشه ، بچه ، گیاه ، حیوان ...

حتی کار کردن هم این روح تشنم رو سیراب نکرد ، تا این که بلاخره مسکن زندگیمو پیدا کردم ، بعد از دودلی های زیاد یه جسم مریض رو به خانوادم اضافه کردم ، جسم و روحی که هم اون نیازمند من بود و هم من نیازمند اون

توبی ، گربه تصادفی که خرداد ماه عضو خانواده ما شد ، بعد از عمل از تهران با پرواز پیش ما اومد و ذهن و روح من رو حسابی درگیر خودش کرد ، برای درمانش روزها و شب های زیادی به سختی گذشت اما نهایت موفق به حفظ پای راستش نشدم و توبی یک پاشو از دست داد ، اما حالا با انرژی روحمو تازه میکنه ، قلبم رو گرم میکنه و کمک میکنه این روزها راحت تر بگذره

این روزها درگیر مزونی هستیم که با مامان راه انداختیم و شیطنت های توبی که یه حس جدید و قشنگ به کل خانواده داده

و من همچنان منتظر اون اتفاق قشنگم ، اون نعمتی که میگن شیرین تر از قند و عسله ، ولی دیگه اونقدر سخت نمیگذره

حالا سرکار میرم ، آشپزی میکنم ، کتابهای زیادی میخونم ، خودمو لبریز از موسیقی و فیلم میکنم و ته مونده های عشق به نوشتنم رو تو پیج اینستا توبی میزارم ، چون هنوزم نیاز دارم بنویسم ، شاید حتی دو خط

و در ادامه خودمو تو این روزا گم میکنم و شبا موقع خواب به این فکر میکنم که من چقدر خوشبختم

دوستتون دارم ، که فراموشم نکردید ، که خواستید باز بنویسم ، برام خیلی با ارزش بود




نوشته شده توسط یاسمن درشنبه 23 دی 1396 ساعت08:02 ب.ظ | نظرات






تعداد کل صفحات : 89 1 2 3 4 5 6 7 ...