تبلیغات

سه شنبه ها سه شنبه ها
به نام او که من ، تو ، ما و سه شنبه ها را آفرید ...

اشاره گر زندگی من ...به کجا چنین شتابان

دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 05:43 ب.ظ

نویسنده : یاسمن
ارسال شده در: خاطره ، ناراحتی ، خوشحالی ،

این اشاره گر رو همتون میشناسید همون که پشتش پر از حرف نگــفـــتــس حرفایی که ما میتونیم انتخاب کنیم که چی باشن که با اون خودمون رو به همه بشناسونیم ، قدرت کلمات اونقدر زیاد هستن که شما رو مجبور کنه تا آخر این جمله رو بخونید ...حتی بعد از این نقطه رو .

پشت این اشاره گر زندگی من پنهانه زندگی که من هر یه مدت برای شما به نمایش میزارمش پس قدر هر حرف و کلمه رو بدونید چون  وقتی کسی این کلمات رو برای شما مینویسه انقدر شما رو قبول داشته که اجازه داده پاتون رو توی حریم زندگیش بذارید اینجاست که فرق بین نویسنده و خواننده مشخص میشه پس قدر خودتون رو بدونید .

نمیدونم کجا بود کی بود که امروز منو به خودم آورد تا مجبور بشم یکم نگاه به گذشتم بکنم ، اینکه چه روزهایی داشتم ، اینکه  از نقطه سفر شروع کردیم و تا 100 رفتیم اینکه هنوزم فردا معلوم نیست چی میشه .
 یه روزی من میومدم تو این وبلاگ و از دوری و انتظار میگفتم ، از رویاهایی که شبها بهش فکر میکردم از شوخی اینکه حتی بخوام به روز عقدمون فکر کنم چیزی که روزی برام حکم محال رو داشت .

عجب روزایی بود و عجب روزایی هست این روزها ، نمیگم سخت نیست ، خیلی سخته اما به خوشی میگذرونمشون چون فردا همین لحظه ها برای من دلیلی میشه که فرداهای دیگه قدم بعدیم رو بردارم ، گرچه الان تو خونه خودم نیستم ، گرچه هنوز درس و دانشگام تموم نشده ، گرچه هنوز کاری پیدا نکردم گرچه شوهرم داره بهش فشار میاد همینطور به خودم و خانوادم اما می خوام از این روزها لذت ببرم ، بخندم و به هر بهونه ای شاد باشدم  می خوام یادم بیاد که روزی حسرت همین روزها رو داشتم اینکه بتونم دست شوهرم رو بگیرم و با هم بدون هیچ دغدغه فکری چند لحظه صحبت کنیم .

این چند روز دلم گرفته از این که تا کی باید خواب ببینم اما به رویا نرسم تا کی منتظر باشم ، دلم می خواد زودتر برم خونه خودم  اما باور کنید از یه سمت دیگه دوست ندارم این لحظه ها تموم بشن ، دارم برای شهریور لحظه شماری میکنم عجیب که این ماه هرسال برای من همراه کلی اتفاق بوده ، کنکور ، برنامه عقدم ، تولد عشقم و الان اگه خدا بخواد خانوادم میان اهواز پیشم و من دیگه از این همه دلتنگی راحت میشم


 قابل توجه "اصلا مطالب بالا رو جدی نگیرید " 



+مامان و بابام اسمشون برای کربلا دراومد اما ریحانه رو نمیبرن و قراره یه مدت ریحانه بیاد اهواز پیش ما

 + چهارشنبه  نوزدهمین ماهگردمونه و کم کم داریم به دومین سالگرد ازدواجمون هم نزدیک میشیم

+این روزا فقط دوست دارم پیش مصطفی باشم و با هم حرف بزنیم اما حیف که همش یه کار برای انجام دادن هست که نزاره ما پیش هم باشیم

 + تو فکر گرفتن وام مسکن هستیم ! کسی شرایطش رو میدونه ؟ 

+ ماه دیگه داریم میریم کرج و امیدوارم به خوشی بگذره

+ شونزدهم یه ارائه دارم و موضوعشم در مورد فراماسونری خیلی براش ذوق دارم

+دلم یه گردش می خواد ، یه مهمونی یا یه اتفاق هیجان انگیز








دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: - -

فیس بوککلوب

دوست جونیای جــدید

سه شنبه 29 فروردین 1391 11:50 ق.ظ

نویسنده : یاسمن
ارسال شده در: خاطره ، خوشحالی ،

سلام به همگی خوب هستید که ؟!

ما هم خوبیم ، زندگی می کنیم ، نفس می کشیم  ، از زندگی لذت می بریم الان هم اومدیم بعد مدتها یه مطلبی از خودمون بروز بدیم بلکه خاطره ای بشه برای نسل های آینده و چه بسا خودمون تازگیها یه دوست جدید پیدا کردیم از اونجا که ما بسیـــــــــــــــــــار دوست ،دوست میداریم باید حواسمون باشه افراط نکنیم ، حالا این دوست کی هست!! بذارید بعدا براتون بگم همین قدر بدونید که متاهل و شما هم میشناسیدش از طرف آقاشون با ما فامیله البته تازه متاهل شدن حدودا شیش ماه بعد از ما عقد کردن خونشون هم نزدیک خونه ماست دقیقا یه کوچه فاصله داریم یعنی از بالاکن ما میشه پنجره خونه اونا رو دید ، دختر خیلی خوب و باحالیه 13 ماه ازم کوچیکتره و بســـــــــــــــــــیار فضول اول اسمش هم  _ف_ آقاشون هم با آقامون دوست قدیمی هستن ، خلاصه اینکه همه چی واسه یه رابطه دوستی متاهلی فراهمه چهارشنبه هم قرار بریم سینما و کلی خوش بگذرونیم ، فقط یه مشکلی هست !!؟ همون افراط که گفتمــــــــــــا ، میدونید آقای اوشون سرکار میره و درسم میخونه هم سن آقای ماست خود اوشون هم درس میخونه و سر کار میره ، کلا اینا از صبح تا 7 عصر بیرونن وقتی هم میان ساعت 8 شده البته در مورد خود من و مصطفی هم صدق میکنه خوب الان ما تنها وقتی که داریم همدیگه رو ببینیم روز جمعست که من معمولا نیستم (آبادانم) و همین ساعت 8 به بعد وقت داریم همدیگه رو ببینیم برای همین وقتی میریم اونجا تا گرم صحبت بشیم و کارامونم انجام بدیم ساعت 2 اینجورا شده بعدش هم که سوار ماشین میشیم دلمون نمیاد بریم خونه ، میریم تو شهر دوری بزنیم که دیگه اون موقع میشه 3 و تا میای خونه و آماده خوابیدن بشیم 4 صبحه بعد هممون دوباره صبح میریم دنبال کارامون ، حالا کمبود خواب رو ول کنید اعتیاد ما رو بچسبید یعنی من اگه پیش _ف_ بشینم اصلا نمیتونم از جام تکون بخورم ، انقدر حرف میزنیم که  زمان یادمون میره ، اون دفعه که نشستیم حرف زدیم بعد اومدیم بیرون اتاق آقای ما گفت خوب  بریم دیگه، من گفتم ااا نه کجا یکم دیگه بمونیم مگه ساعت چنده بعد آقای _ف_  گفت ساعت 1.30 منو _ف_ اینطوری بودیم  _ف_ گفت انگار همین الان بودیم داشتیم حرف میزدیمـــــــــــــــا چه زود گذشت !!!؟ راستم میگفت من که اگه ازم میپرسیدی تمام این مدت چیا گفتید 10 دقشم نتونم بگم براتون ! یعنی اگه میدونستم با یه متاهل مثل خودم حرف زدن انقدر مزه میده از همون اول میرفتم دنبالش !!!




  + _ف_ میگه انقدر بدم میاد از کسایی که وسط خیابون  تف میکنن ، گفتم حالا این هیچی اون دفعه من تو ماشین بودم با مصطفی شیشه ماشین هم یکم پایین بود یه آقایی جلو کنار راننده نشسته بود ،  ایشون توماشین در حال حرکت عین ...سرشو آورد بیرون تف کرد ، تا اینجاش که هیچی میشه باهاش کنار اومد اما مگه این قانون فیزیک میذاره !!! باد هرچی این آقا از دهن مبارکش ریخته بود بیرون رو عین چی شـــــــــــتــــــــــــــــرق زد تو صورت من بدبخت ، وای که چقدر دلم می خواست مرده رو خفه کنم ، مصطفی نگهم داشت وگرنه با دستم خفش میکردم اون لحظه دلم می خواست صورتم رو با اسید بشورم ....وووی فکرشم چندش آوره



+مصطفی همیشه بهم میگه یاسمن تو بوی زعفرون میدی ، اولا هی میگفتم شوخی میکنه اما خیلی حساس شده ، مثلا تا یشینم پیشش بو میکشه میگه واااااااااای چه بو زعفرونی ولی خودم هرچی بو میکنم نمیفهمم اما چند روز پیش که مصطفی رفته بود رفتم سر کمدش یه بوی قورمه سبزی میومد ولی نه اونقدرها هم مثل قورمه سبزی اما یه عطر خوبی بعد که دقت کردم وقی از کنارم رد میشد همین بو رو میداد به این نتیجه رسیدیم اونم بوی قورمه سبزی میده ...
شما هم ببینید شاید شوهرتون بوی یه چیز خاصی بده اما شما به بوش دیگه عادت کرده باشید اما هرکسی یه عطر خاصی داره خیلی جالبه ...  




+ دیروز امتحان اصول سرپرستی داشتم کتابم رو خونه _ف_ و آقاشون جا گذاشتم امتحانم میان ترم بود 8 نمـــــــــــــره داشت دیگه داشت گریم می گرفت رفتم دانشگاه به هر زحمتی که شده یه ذره از اون یکی کتاب گرفتم یه ذره از یکی دیگه دو ساعت مونده به امتحان هم بلاخره یکی کتابشو داد شروع کردم به خوندن بعد دیدم آقامون زنگ زد جواب دادم گفت اسم نویسنده کتابت چیه گفتم چطور گفت نه تو بگو اسمشو من گفتم ، اصرار کردم واسه چی می خوای گفت اومدم برات کتاب بخرم ، آآآآآآخی عزیز دلم برداشته بود تو ظهر گرما رفته بود واسه من کتاب بخره البته بهش گفتم کتاب گیر آوردم اونم برگشت خونه اما خیلی کار بزرگی کرد عزیز دلم ماشینم نبود من خودم  زورم میومد برم ...مرسی عزیز دلم اینجا نوشتم که همیشه یادم بمونه چقدر مهربونی  ، این کارت هیچوقت یادم نمیره شوهر گلم


اگه میبینید انقدر زیاد نوشتم چون مال چند روزیه که نبودم ، من از گودرم هرکس که آپ کنه میام بهش سر میزنم پس اگه دیدید سر نمیزنم بدونید حتی وقت نکردم بیام تو گودرم وگرنه من به همه سر میزنم

خوب دیگه من برم دانشگاه از اونور هم قراره با _ف_ برم بازار





دیدگاه ها : نظر خوشجیل موشجیل
آخرین ویرایش: - -

فیس بوککلوب

بلاخره نوبت ما هم شد که بخندیم

یکشنبه 20 فروردین 1391 08:47 ب.ظ

نویسنده : یاسمن
ارسال شده در: خاطره ، خوشحالی ،
سلام
این از اون لحظه های نابه که نمیشه عکس گرفت
درست فهمیدید یاسی الان شاده
البته جالب اینجاست که کارم درست نشد و من اصلا ناراحت نیستم چون سپردمش دست خدا و گفتم هرچی که به صلاحمه بعدا میام تعریف میکنم چی شد
اااااااااااااما الان حسابی خوشحالم ، بماند چرا ...البته نه بذارید بگم ، یه نفر بود که من خیلی دوستش داشتم اما از ترس خیلی چیزا هیچوقت باهاش حرف هم نمیزدم اما یه مدتیه رابطمون خوب شده و من خیلی خوشحالم ، میدونید اصلا دوست ندارم کینه کسی تو دلم باشه ، دوست ندارم کسی هم بی دلیل ازم بدش بیاد ، برای همین سعی میکنم همه رو دوست داشته باشم .
مصطفی رفته دنبال یه لقمه فیلم که باهم شب بخوریم ولی هنوز برنگشته  ، میترسم در راه نون حلال شهید شده باشه
بچه ها می خوام تو نظرات به این سوالم جواب بدید که ...کسی هست که باهاش مشکل داشته باشید اما خودتون دوست نداشته باشید از هم جدا باشید ، مثلا با یه نفر سالهاست مشکل دارید اما دوست دارید باهاش رابطه دوستی برقرار کنید ؟




+امروز نسترن دیوونه کلید موتور یکی از پسرای دانشگاه رو گرفت رفت سوار موتورش شد کلی عکس گرفت ما هم از دور ازش عکس گرفتیم کلی خندیدیم به دیوونه بازیاش البته فاصله توری رو رعایت کردیم کسی فکر نکنه ما همدستشیم یه وقت  .

+ آدم بعضی موقع ها یه چیزایی میبینه شاخ در میاره ، رفتم تو یه کلاسه بعد یه دختر خانوم و یه آقا پسری خیلی صمیمی کنار هم نشسته بودنو با هم جیک تو جیک ، ما هم که فضول مردم نیستیم ... هیچی دختره اتفاقی دستش خورد تو دماغ پسره نیم ساعت داشت نازش میکرد  ، باز ما که فضول مردم نیستیم ... چند دقیقه گذشت نسترن شروع کرد باهاشون حرف زدن (دختره دوستشه ) گفت چیکار کردی بیچاررو دختر گفت اشکالی نداره بوسش میکنم خوب میشه ... باز ما که فضول نیستیم ... یه زره دیگه حرف زدن بعد دختره گفت داداشمه ناراحت نمیشه عزیز دلم ... بعد ما اینطوری بودیم !!! دیگه فضولیمون گل کرد به بغل دستی گفتیم اینا واقعا خواهر برادرن !!!؟ اصلا شبیه هم نیستنـــــــــــــــــــــــــا ، گفت نه بابا اینا خیلی وقته با هم مثل خواهر برادر شدن ... میگم ماهم بریم چنتا برادر پیدا کنیم ...دور از جون شوهرمون :دی

+ رفتم بوفه دانشگامون میگم یه چیز کم کالری می خوام ! میگه : آب

+ بچه ها کسی تا حالا رژیم دکتر کرمانی گرفته ؟!! چطوریه ؟ خوبه ؟


 



دیدگاه ها : نظر خوشجیل موشجیل
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 فروردین 1391 08:16 ب.ظ

فیس بوککلوب

هرچه از دل برآید ...لاجرم بر دل نـــنشیند

شنبه 19 فروردین 1391 01:47 ب.ظ

نویسنده : یاسمن
ارسال شده در: ناراحتی ، خاطره ،

سلام
وقتی یه مطلب می نویسم تازه یادم میاد که کلی چیز می خواستم بگم که یادم رفت ، هی میگم با مطلب بعدی می نویسم  ...اما وقتی روی ارسال مطلب میزنم هیچی تو ذهنم نیست و بهتون قول میدم بعد نوشتن این مطلب باز همین اتفاق میوفته
آلان یه وبلاگ باز دارم که داره موسیقی غمناک و  بی کلامی میزنه و جون میده واسه نوشتن مطلب سوزناک ، یعنی نشون دادن اون قسمت زندگی آدم که توش پر از حسد و ناراحتیه ، ولی من دوست ندارم غمگین بنویسم چون وقتی بچه های من روزی میان و اینجا رو میخونن ... اصلا چرا بچه های من !!؟ خود من چند روز دیگه میام و به اینجا سر میزنم  ، دوست ندارم یاد غصه هام بیفتم ، درسته که دلم می خواد هرچه زودتر برم خونه خودم ، درسته که کلی کار عقب افتاده دارم و کلی برنامه ریزی بی دقت ... با همه اینا دوست دارم شاد باشم ، به مصطفی نپرم و دندون رو جیگر بذارم ، همونطور که همیشه گذاشتم... بگم و بخندم
الان شدیدا محتاج اون یاسمن همیشه شادم ، اون یاسمنی که چند نفر رو دور خودش جمع میکنه و همه رو میخندونه ، اون که عاشق خندوندن همست اما هنر اینکه خودش رو بخندونه نداره

چند روز پیش تصمیم گرفتم شروع کنم به خوندن مطالب سالهای پیش و چقدر با سادگی و شادی خودم خندیدم ، به چه آرزوهایی که داشتم و چه دوستهایی
همین الان داشتم لینکهایی که خراب بودن رو پاک  میکردم با پاک کردن لینکها خاطره های بچه ها از جلو چشمام میگذشت ، عاشقایی که به هم نرسیدن و کسایی که پا پس کشیدن از این دنیای مجازی و برای اینکه یادی از خودشون باقی نذارن وبلاگشون رو پاک کردن ، به خودم قول دادم حتی اگه روزی دیگه ننوشتم وبلاگم رو پاک نکنم تا حداقل رهگذاری اینجا رو کمی خوشحال کنم .
اوه خدای من تا اینجا که همش شد غم و اندوه ...بگذریم
تا چند دقیقه دیگه باید برم دانشگاه و با شروع کار جدیدم فکر نکنم بتونم به یک سری کارهام برسم  ، می خواستم با مدیر گروه صحبت کنم تا برنامم رو درست کنه اما متاسفانه نیستش و من از فردا باید برم سر کار جدیدو بعضی کلاسهام می مونه .

شغلم درست شده و شاید بروز ندم اما خیلی خوشحالم اما وقتی فکر میکنم که آخر ماه می خوام با حقوقم چیکار کنم ناراحت میشم ، شاید با خودتون بگید چیکار ؟؟ ... دوست دارم به اطرافیانم کمک کنم ، به کسایی که تو وضع چند سال پیش منن ، تو کف یه هدیه کوچیک ، یه شام رسمی با دوستان ، یه مسافرت گروهی ... خریدن کادو برای ریحانه ، کمک به مامانم برای خریدن چیزای که دوست داره ، خریدن کادو برای دوستام ، و جالبتر از همه اینه که هرکس داره با ناراحتی از غمهاش میگه من تو فکر اینم که چطوری با حقوق آخر ماهم بهش کمک کنم

...و خوشحالم ، خوشحالم که دارم به خاطر عزیزانم میرم سر کار ، تا اونها رو شاد کنم ، تا وقتی خواهرم چیزی رو دوست داره براش بخرم ، تا وقتی مامانم دوست داره تو یه کلاس شرکت کنه من بهش بگم که من کمکت میکنم
اما میدونید ناراحتم ...نه از اینکه هیچ پولی برای من نمیمونه ، به خاطر اینکه حقوقم اونقدر نیست که بتونم به همه کمک کنم
اصلا این پست الکی رو نخونید می خوام بعدا بیام و شاد بنویسم ، اصلا این مطلب رو دوست نداشتم اما خوب خوبیش اینه که یکم سبک شدم
خوب دیگه برید به کارهاتون برسید ، همتون رو الکی الاف چنتا درد و دل کردم...


پ.ن : از دانشگاه اومدم ...بازم همون بود که هست



دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: شنبه 19 فروردین 1391 07:29 ب.ظ

فیس بوککلوب



تعداد کل صفحات : 46 1 2 3 4 5 6 7 ...