سه شنبه ها

سالی که نکوست...


سلام یاسمن برگشته

درسته که این خونه دیگه اون رونق سابق رو نداره ولی به یاسمن و مصطفی قدیمی ، به سه شنبه ها ، به در و دیوار اینجا ، به تک تک شماهایی که هستید و به اون همه عشق مدیونم پس میام که طبق روال بنویسم.
چون سفر مشهد رو به خاطر کمر دردم نتونستم برم تصمیم گرفتیم قبل از عید یه سر بریم کرج و حال و هوا عوض کنیم تا اینکه ...
همه چیز از یه سبد انار شروع شد ، سبدی که طبق معمول اقاجون به خاطر قیمت خوبش خرید و آورد خونه ، همونطور که گفتم مدتی بود که دیسک کمر داشتم و اذیت بودم یه مدت بهتر شدم و زندگی تقریبا روال معمولش رو داشت اما کم کم موقع پیاده روی انگشت های پام خواب میرفت ، تا اینکه یه روز که رفته بودم پایین تا سربزنم دیدم همه درگیر یه سبد انار هستن و نشستن به دون کردن ، منم دیدم زشت بشینم کنار و بقیه کار کنن ، این شد که به جمع مادرشوهر و خواهرشوهر پیوستم و گرم حرف شدیم،حالا دون نکن کی بکن ...سرتون رو درد نیارم تقریبا سه الی چهار ساعت به کوب نشستیم و دون کردیم بعد هم روی زمین ناهار خوردیم و من معذرت خواهی کردم و رفتم بالا یه استراحتی بکنم ، چندبار هی در زدن و زنگ زدن من از جام سریع بلند میشدم و میرفتم تا اینکه پسر خواهر شوهر اومد بالا که با پلستیشن بازی کنه و منم خواب و بیدار  تا اینکه دیدم بلند شده بره از خواب پریدم رفتم دنبالش نگران بودم یه وقت در رو باز نذاره بره و پشت سرش گربه ها هم برن بیرون ،خلاصه پشت سرش در رو بستم، وسط راه دیگه کمرم نکشید فقط با درد رفتم مصطفی رو بیدار کردم گفتم نمیتونم از درد راه برم ...خلاصه کنم براتون چنان دردی افتاد به جونم که چهار دست و پا میرفتم.
انقدر درد زیاد شد که گریه میکردم و اصلا نمیتونستم کاری کنم ، واضحا سفرمون کنسل شد و تصمیم گرفتم دوباره برم فیزیوتراپی رو شروع کنم تا اینکه خالم پیشنهاد کرد با پرواز بریم کرج و ام آر آی کمرم رو هم ببریم دکتر خانوادگیمون تهران ببینه، ما هم دیدیم هم سیاحت و هم یه متخصص خوب عکس کمرم رو ببینه این شد که راهی کرج شدیم ، من با پرواز و به سختــــــی ، مصطفی هم با اتوبوس
تا رسیدیم جا انداختن که بخوابم و مادر بزرگ و پدربزرگم با دیدن وضعیتم کلی غصه میخوردن ، با کلی بدبختی رفتیم تهران
دکتر تا عکس رو دید یه نگاهی بهم کرد و گفت : خانوم با این وضعیت چرا تا حالا عمل نکردی؟ گفتیم آخه دکتر های اهواز میگفتن میتونی فیزیوتراپی هم بری حالا آقای دکتر اگه حالا عمل نکنم چی ؟ گفت به عهده خودتون ولی عصب خیلی درگیر شده و ممکنه همین فردا کار به جای باریک بکشه ممکن هم هست چند سال دیگه ولی وضعیت خوبی نیست و بقیه راه ها هم جواب نمیده
ما هم درمونده راهی خونه شدیم ، کم کم پیشنهاد های همه سرازیر شد ما هم گفتیم از فرصت استفاده کنیم و تا وقت هست بریم چنتا دکتر دیگه که بقیه پیشنهاد کردن رو هم ببینیم از طب فیزیکی گرفته تا بهترین جراح های تهران.... خلاصه هر روز میرفتیم تهران و جواب همه این شده بود که وضعیت خوبی نیست. حالا مونده بودیم کدوم دکتر رو انتخاب کنیم برای جراحی که یهو خبر اومد تهران کرونا اومده و همینطورشرایط بدتر میشد.
خانواده هم نگران بودن با این رفت و آمد ما باعث انتقال بیماری به مادربزرگم اینا بشیم ، خودم هم بدجور دو دل شده بودم ، ناراحت و پریشون چند روزی فکر کردیم جدا از اون ،هزینه یهویی عمل که آمادش نبودیم و باید سریع آماده میشد ، انتخاب دکتر و نوع عمل ، همه اینا به کنار خود کرونا هم مشکل بزرگی شده بود تا اینکه بلاخره دکتر رو انتخاب کردیم و زنگ زدیم برای نوبت که گفتن دکتر اصلا رفته و حالا حالاها نیست. یه دکتر دیگه هم یه سری دارو داد و گفت یه تست عصب بده اگر جوابش بد نبود خواستی برو و بعد عید بیا
تست عصب هم با هر سختی بود انجام دادیم که جوابش بد نبود.
تصمیم گرفتیم برگردیم اما چه برگشتنی برف از صبح شروع کرد به باریدن و هیچ ماشینی نمیتونست خودش رو برسونه به خونه ، من هم کمرم درد میکرد ولی چاره ای نبود دیگه خسته شدم از این همه بلاتکلیفی ، چمدون و وسایلا رو دادم دست مصطفی و به راننده اسنپ گفتم هرجا میتونی صبر کن تا ما برسیم ، اصلا نمیدونم چه قدرتی تو بدنم بود که تونستم اون همه مسیر رو با کفش داغون که اصلا مناسب برف نبود و کمری که تا دیروز نگهم نمیداشت تا ماشین برم ، هرطور بود رسیدیم فرودگاه تو اتوبوس فرودگاه مجبور شدم وایسم هی به خودم میگفتم یکم دیگه صبر کن میشینی ، وقتی رسیدیم دیدیم مردم جمع شدن و دعوا که ما سوار نمیشیم چون هواپیما ماهان هست و عامل کرونا اما تو کارت پرواز چیز دیگه نوشته شده ، حالا وسط توضیحات مسئولین و اعتراض مردم من دلم میخواست از درد گریه کنم ، فقط دلم میخواست در هواپیما رو باز کنن من بشینم ، بعد کلی بحث مردم راضی شدن و همه رفتیم نشستیم .
دوباره برگشتیم اهواز و قرار شد صبر کنیم ولی آخه کی میدونست کرونا کی میره ؟! کل عید رو تو خونه موندم ، شکر خدا قرنطینه بود و ریحانه کنارم و بیرون نرفتنم هم تو چشم نمیومد ، مصطفی رسما شده بود پرستارم ، آشپزی میکرد ، موهام رو کوتاه کرد ،خونه رو تمیز میکرد کارای شخصیم رو انجام میداد.
خلاصه تا امروز تقریبا سه ماه شده که زمین گیر شدم و قرار تا وسط خرداد همینطور بمونم که واقعا خسته کننده شده.
این مدت تو قرنطینه یه دکتر دیگه انتخاب کردم و قرار پیش اون عمل کنم حتی بیمارستان هم تغییر دادیم ولی تا خرداد خدا میدونه چه چیزهایی رقم میخوره مثل کرونا که کم کم مثل سرطان پخش شد یا زلزله تهران.
این مدت البته من بیکار نبودم یه دوره برنامه نویسی گذروندم ، همینطور خوابیده و دوره پیشرفتش رو همبعد عمل ثبت نام میکنم ، یه تصمیم هایی هم برای آینده گرفتم که چند روز دیگه میام و تعریف میکنم با اینکه اون موضوع مهم تر ولی نیاز بود در مورد وضعیت الان خودم بنویسم تا یاسمن آینده یادش باشه سلامتی چه نعمت با ارزشی و از اون بیشتر خانواده ، این مدت به غیر از مصطفی و ریحانه ، خالم ، مامانم و مادرشوهرم همه کمک کردن ، یه برنامه غذایی درست کردن و هر چهار روز رو یکی برامون غذا میفرسته تا مصطفی بیشتر از این اذیت نیشه.
تا اینجا ماجرا رو داشته باشید تا بقیش رو بعدا براتون تعریف کنم
 گرچه میگن سالی که نکوست ازر بهارش پیداست اما امیدوارم امسال مثل شروعش رقم نخوره.



نوشته شده توسط یاسمن درجمعه 19 اردیبهشت 1399 ساعت02:35 ق.ظ | نظرات




بالا پایین زندگی


میدونم خیلی وقته نیومدم بنویسم ولی لذتی که در وبلاگ نویسی هست نه تو کانال تلگرام هست نه اینستا . میدنستم بلاخره میام مینویسم.
تجربه اینجور فضاها بهم یاد داد که فقط افراد رو از هم دورتر و دورتر میکنه ، افراد دسته دسته شدن اکثرا با نوشته های وبلاگشون خیلی فاصله دارن و بیشتر پیج ها جنبه دیداری گرفته
مخصوصا اینستا ، انگار افراد رو دسته دسته و شخصی سازی میکنه
خوب گذشته از این صحبتها میرسیم به خودمون ، بعد از دکتر رفتن مشخص شد که بعللللله دیسک کمر گرامی پاچیده بیرون و من درگیر دیسک کمرم شدم و به خاطر این درد لعنتی یه سفر به مشهد و یه سفر به کربلا رو از دست دادم  ،یه دوره کامل فیزیوتراپی هم رفتم اما بعد از یه مدت پام شروع به بی حس شدن کرد و تست نشون داد که هنوز اعصاب تو ناحیه کمر درگیر و دوباره رفتم فیزیوتراپی که تا حدودی خوب بود اما حسابی سرم شلوغ شد  کارهام زیاد و اینطور شد که یه روز عصر دیگه دردهای شدید پاهام شروع شد . الان وسط خونه افتادم و چپل طور دارم براتون مینویسم ، کارای خونه و نگهداری از من هم افتاده گردن مصطفی بنده خدا
از طرفی قرار بود با ماشین یه سفر بریم کرج که به خاطر شرایطم با پرواز میرم ، البته انقدر حالم بد که تصمیم داشتم نرم ولی به خاطرپدر بزرگ و مادربزرگم که چشم به راه ما هستن تصمیم گرفتم هرطور شده برم .

این مدت خیلی چیزا زمانش از دست رفت و نشد بیام بنویسم ، سال پیش کلی ماجرا سر گواهینامم داشتم و خندیدیم ، دور همی هامون با دوستامون ، تولدامون و...
این وسط چنتا کیس حمایتی داشتم که همشون درمان شدن و بعد رفتن پیش خانواده های خوب ، اخیرا هم تیلا خانوم بود که از باغ یکی از اقوام نجاتش دادیم و چند روز پیش فرستادمش تهران ، الان هم آقا دوده مونده پیشمون و هربار به یه دلیل برگشت خورده و واگذار نشده هنوز
کلی ماجرا سر همین واگذاری ها داشتم با آدمای عجیب و غریب که ختم به خیر شد
وسطای سال خالم اینا  بعد از چند سال یه سفر از قزوین اومدن که کلی خاطره شد و خوش گذروندیم دور هم
شب یلدا هم وسط کارهای نوسازی طبقه پایین بودیم که شد یکی از روزای سختمون و خبر اومد که پدر بزرگ مصطفی فوت کرده ، روزای خیلی سختی بود و من به خاطر وضعیتم نتونستم کمکی بکنم زمان برد تا آقاجون کمی بهتر بشه که باز عمو مصطفی که جانباز هم هستن مریض شد و اومدن اهواز برای عمل و شکر خدا امروز مرخص شد.
مامان هم بعد از اینکه من کمرم اینطور شد خودش به تنهایی کار مزون رو ادامه داد و ریحانه هم انتخاب رشته کرد و الان داره انسانی میخونه
این مدت کارمون این شده که با خالم اینا دور هم جمع میشیم و سریال میبینیم ، البته قبلا که بهتر بودم قبل دور همی میرفتیم پیاده روی که خیلی برای روحیم خوب بود این وسطا هم یه دوره پیش روانشناس رفتم که عالی بود و خیلی مسائل برام حل شدن .
خیلی دوست داشتم یه سری عکس هم بذارم ولی به خاطر وضعیت کمرم اینطور نوشتن خیلی مناسب نیست.
بنده خدا مصطفی رسما کارای مامانش اینا مامانم اینا و خودم افتاده گردنش ، انشاالله همیشه سلامت باشه که من نمیدونم اگر نبود من الان چیکار میکردم .
حتما این کمر اجازه بده میام بازم مینویسم ، مخصوصا اینکه دوست دارم حسم  و خاطرات اینجا ثبت بشه البته میدونم مثل سابق اینجا شلوغ نمیشه منتهی همین چند نفر و ثبت لحظات برام با ارزش.

راستی این پیج جدید توبی اون یکی رو اینستا بست @tobimeshmesh




نوشته شده توسط یاسمن درچهارشنبه 23 بهمن 1398 ساعت05:07 ب.ظ | نظر




هرآنچه هستم


راستش فکر میکردم اگه لپ تاپ بگیرم بیشتر میام و مینویسم ولی در کمال شگفتی اینطور نشد. آره بالاخره لپ تاپ گرفتم ، گرچه تو این گرونی چیزی نبود که تو برنامه داشتیم ولی کار ما رو راه میندازه شکر خدا.
چقدر دوست داشتم بیام سفرنامه سرعین رو بنویسم ، اینکه اشتباهی سه روز زودتر حرکت کردیم Smily Peppy Okeyو توفیق اجباری شد که همدان ، رشت ، و تمام شهرهای خط ساحلی رو تا گردنه حیران ببینیم ، قسمت هیجان انگیزش گردنه حیران بود که میتونستم سالها تو اون ارتفاعاتش با نون و ماست زندگی کنم . میخواستم از سرعین بنویسم که برای ما که اهل چشمه آب گرم نبودیم هیچی نداشت و به ناچار رفتیم اطراف سرعین و اردبیل رو گشتیم . در واقع مثل عقده ای هایی شده بودیم که همش دنبال جنگل و کوه و درختن ، خلاصه سفری بود پر از توفیق اجباری که شد یکی از بهترین مسافرت هام.
رژیمم رو شکر خدا تا جایی که تونستم حفظ کردم جز دو ماه اخیر که به خاطر کمرم از جام تکون نخوردم و وزن اضاف کردم و الان دارم با رژیم جبرانش میکنم .
از دوستام بگم که دونه دونه دارن میزان و من مثل ننه بزرگا دارم شاهد بزرگ شدن بچه های بقیه میشم . وضعیت خنده داریه ولی اشکمم گاهی در میاره
این مدت به خاطر کمرم دیگه کار مزون رو با مامان ادامه ندادم و خونه نشین شدم ، همچنان مشکل درد رو دارم و قرار جدی پیگیرش بشم ، دردم هم از قبل از عید شروع شد ، وقتی خیلی اتفاقی وسط خونه تکونی متوجه موجودات خیلی ریزی شدم که دارن جهیزیم رو میخورن ، خانواده اول قبول نمیکردن و چند روزی زمان برد تا این حقیقت تلخ رو بپذیریم که خونه موریانه زده تازه شکر خدا من فهمیدم وگرنه مادرشوهر که میگفت همیشه موقع تمیز کردن میدیدتشون ولی فکر میکرده سوسک خاکین
خلاصه همین شد که قبل از اومدن عید مجبور شدیم یه شب تا صبح دو طبقه خونه رو جمع کنیم تا بیان سم پاشی کنن که بار بیشترش به دوش مصطفی بود ، اما برای بالا من هم کمکش کردم و این شد که تمام عید با درد سیاتیک که نه اجازه میداد بشینم و بخوابم عید رو گذروندیم .
یکم برگشتم سراغ نوشتن و یه تصمیمای برای چاپ دارم تا ببینیم کار ناشر چطور پیش میره ، یه تصمیمی هم گرفتم برای یه اشتغال خانگی که حدودا تونستم به نتیجه برسم ولی به ابزار بهتری احتیاج دارم و دنبال سرمایه گذارم .
این مدت هم بیشتر سرم با پیج توبی و چارلی سرگرم بود و همین که الان دارن مینویسم مدیون نسترن یکی از بچه های وبلاگم که اونجا فالوور پیج و ادبم کرد تا بیام بنویسم
چقدر دوست داشتم یکی از این پست های این پیج در مورد بچه دار شدنمون باشه ولی به قول یه سخران ما همیشه به امید یه اتفاق منتظریم تا شاد و خوشبخت بشیم در حالی که خوشبختی در لحظه رو خودمون میسازیم .
این روزا با مصطفی فیلم میبینیم و بازی میکنیم ، هنوز مثل دوتا دوست میپیچیم به پر و پای هم ، منتهی از انرژیمون کم شده ، هرچی باشه مصطفی داره میره تو سی سال و منم داره بیست و هفت سالم میشه .
این مدت با هم دوستای زیادی از دست دادیم و دوستای خوبی هم پیدا کردیم. راستی کسی عزیز رو یادشه ؟ عزیز عید عروسی کرد . ولی خوب برعکس چیزی که فکر میکردم زوج نشدیم و کم کم دورتر شدیم .
اون زمان که با بچه ها همیشه میرفتیم مغازه ابراهیم و هرشب میرفتیم شب گردی یکی از بچه ها بود که نخودی جمعمون محسوب میشد و دبیرستانی بود ، الان حسابی بزرگ شده و تبدیل به تنها دوست ما شده ، خیلی جالبه که ما چطور دوستامون رو از دست میدیم و کسایی که فکر نمیکردیم دوستای جدیدمون میشن. به طور مثال من هیچوقت فکر نمیکردم که با دوست صمیمی 12 سالم رابطم به این سردی برسه ، هیچقوت فکر نمیکردم آدمها انقدر تغییر میکنن ، البته من هم تغییر کردم در این شکی نیست ولی به نظرم وقتی یه دوستی رو بیشتر از ده سال داری دیگه روزهای سختی رو باهاش گذروندی و اینکه تو رو یادش بره ، روز تولدت رو یادش بره فقط میتونه یه شوخی باشه .
بگذریم ، با تمام اینا حس میکنم که چقدر رشد کردم و اخیرا سوالی ذهنمو درگیر خودش کرده ، اینکه جای که الان هستم همون جایی که فکر میکردم قرار بهش برسم ؟ واقعیت اینه که اگه الان دوتا بچه تو خونم جیغ میزدن دقیقا همون چیزی میشد که میخواستم بهش برسم ولی جدا از اینا آره من همونی شدم که دوست داشتم باشم ، همیشه شوخ و خنده رو ، قوی ، آماده برای گذشتن از مشکلات و عاشق خانوادش ، غرق در دنیای موسیقی ، فیلم ، نوشتن و گرببببه
شما چطور ؟ شما الان همونجایی هستید که میخواستید باشید ؟



نوشته شده توسط یاسمن درپنجشنبه 3 مرداد 1398 ساعت02:07 ق.ظ | نظر




I'm barbie girl , in a barbie world


الان که در خدمتتون هستم میخوام یه نکته ای رو اعتراف کنم که شاید برای شماهم مفید باشه . هیچوقت هیچوقت هیچوقت حرف بقیه برای انجام یه کاری براتون ملاک نباشه ، در اراده داشتن شما هیچ شکی نیست ولی وقتی تنها به خاطر نظر بقیه انجامش بدید هیچوقت احساس شادی و رضایت از خودتون و کارتون نخواهید داشت .

به طور مثال خودم ، اینبار رو صرفا به خاطر خودم وزن کردم (شکرخدا) نه به خاطر حرف بقیه ، اما شاید براتون جالب باشه واکنش های اطرافیان ، یه عده خوب متوجه نشدن اصلا(من خودمم جز این دسته از مردمم) ، یه عده تشویق کردن ، یه عده تعجب کردن و نکته جالب اینجاست که یه عده برام ناراحت شدن ! یعنی خوب به نظرشون وقتی بیست کیلو اضافه وزن داشتم خوشگل تر بودم . ولی خوب با همه اینا هدف و نظر خودم بیشتر ملاکه برام ، نمیتونم بگم نظر اونا بی تاثیر نیست ، اما به خاطر کسی چاق نشدم که حالا به خاطر کسی لاغر بشم .

بعد من هی میگم بیست کیلو بیست کیلو ، خودمم تصور ذهنیم نهایت یه رقم دو و صفر بود تا اینکه مهمون اومد خونمون ، داشت عکسای قبل و بعدم رو مقایسه میکرد و دهنش باز بود ، این بین برگشت گفت " دیگه اجازه ندی وزنت انقدر بشه هااااا ، بیست کیلو کم نیستا!! فکر کن دوتا گونی ده کیلویی هرجایی میبردی با خودت" و خوب من اون لحظه خودمم متحیر شدم از توصیفش ، بعد خود الانم رو تصور کردم در حالی که دارم دوتا گونی ده کیلوی رو هر روز میبرم اینور اونور ، مخصوصا پله های خونه رو که تصور کردم کمرم گرفت اصن ، خلاصه از این برداشت از ماجرا خیلی خوشم اومد

تعریف ها هم خوب به شدت لذت بخشه و نمیشه ازشون غافل شد ، بار اول که خواهر شوهر بعد مدتها بدون چادر دیدم چشاش گرد شد ، اومد جلو انگار که میخواد یه چیز مهم بگه برگشت گفت یاسمن باربی شدیاااا . من ؟!! باربی ؟! با اینکه هیچ شباهتی به باربی ندارم  اما ذوق مرگ شدم . خلاصه الان منتظرم یکی جدید منو ببینه واکنشش رو ببینم.

حالا از قسمت هیجان انگیز لاغر شدنم بگم ، هیجان انگیزتر از اندازه شدن شلوارلی قدیمی چی میتونه باشه به نظرتون ؟ بزار بگم بهتون ، وقتی کل زندگی زناشویی وزنتون از شوهرتون بیشتر باشه عقده این بغل کردن های خارجی که پسره دختره رو پرت میکنه هوا تو دلتون میمونه ، یعنی انقدر مزه داد انقدر مزه داد که تا یه روز نیشم باز بود ، نکته هیجان انگیزش این بود که وقتی انداختم بالا تا بغلم کنه متوجه شدم چقدر نسبت به قبل سبک ترم ، اگه بگم یکی از دلایلم برای کاهش وزن این بوده دروغ نگفتم ، عقده ای هم خودتونید برید به خودتون بخندید.

ای وای اینو داشت یادم میرفت ، جدیدا خواستگار پیدا شده برام اونم دوتا ، آی خندیدیم با مصطفی آی خندیدیم ، خدایی اگه دختری برای پسرتون میپسندید اول دستشو ببینید ، حلقه برای اینجور مواقع استفاده میشه . بعد شما فکر کن منه خودشیفته هی میرم واسه مادرشوهرم تعریف میکنم.

گفتم داریم سریال فرندز میبینیم ؟! این سری مصطفی اومد و گیر داد کل فیلم های سری کمپانی مارول رو ببینیم ، هیچی دیگه اول یکم نه آوردم ولی بعد نمیشد ولش کرد که ، چهار روز متوالی چسبیدیم به مبل و دیدن فیلم . کلا مدل ما اینطوریه که نمیبینیم نمیبینیم یهو کل شب و روز میشینیم نگاه میکنیم ، بازی پی سی هم همینطوره ، میبینی مثلا یه سال سمت پی سی نمیریم بعد بازی جدید میگیریم همه دعوا سر اینکه اول کی بازی کنه .

فعلا روی وزن 67 استاپ کردم ، یه مسافرت در پیش داریم ، برم و بیام و برنامه جدید از مربیم بگیرم . خیلیا از رژیمم پرسیده بودن ، قبلا هم گفتم حذف کامل قند حتی قند مصنوعی ،  البته جز قند مواد غذایی مثل نون یا میوه و خرما ، حذف کامل روغن جز روغن زیتون ، حذف نان سفید اما استفاده از نان جو و برنج و سیب زمینی ، استفاده از سبزیجات و پروتئین زیاد ، برنامم هم زیر نظر یه مربی بدنسازیه ، رژیم منو هر کسی نمیتونه بگیره ، رژیمم هم براساس سلایق و فاکتورهای جسمی خودمه ، شما باید رژیم غذایی مناسب با خودتون رو انتخاب کنید و رژیمی که بتونید تا آخر عمر ادامه بدید ، مثلا من الان دارم میرم سفر رژیمم رو ول نمیکنم ، این دیگه عادت غذایی منه بقیه هم کم کم متوجه میشن من چی نمیخورم چی میخورم و همراهیم میکنن

آقا خبر جدید رو بگمممممم ، زهره جیگرم ، هم دوره ای خودم تو وبلاگ نویسی چند هفته پیش نی نی خوشگلش به دنیا اومد و من با دیدن عکسش کلی ذوق زدم ، اطرافیان زیاد بچه دار میشن اما نمیدونم چرا وقتی میبینم بچه های وبلاگی ثمره عشقشون به دنیا میاد انقدر زیاد کیف میکنم . خلاصه که اینجا هم به دوست گلم تبریک میگم این نعمت بزرگ رو ، امیدوارم عاقبت به خیر بشید.


راستی قالب جدید چطوره ؟ گفتم 4 سال گذشت از عروسیمون ، دیگه قالب رو تغییر بدم 

پ.ن : ببخشید اگه بحث این روزای وبلاگ همش شده رژیم ، جو این مدت اطرافم فعلا هول این موارد هست

انشاالله پست بعدی با عکس میام خدمتتون




نوشته شده توسط یاسمن درچهارشنبه 31 مرداد 1397 ساعت11:36 ق.ظ | نظر






تعداد کل صفحات : 90 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic